خاطراتي در باره پسران مرحومه حاجيه مريم سلطان و نوادگان پسري ايشان

توجه:

اين خاطرات بعضاً در اواخر سال ١٣٩٤ و عمدتا در طول سال ١٣٩٥ خورشيدي توسط گوينده (كه با ذكر نام مشخص است) بيان شده است. چنانچه خاطره اي بعد از ١٣٩٥ اضافه شده باشد سال بيان خاطره در ابتداي آن خاطره (داخل پرانتز) ذكر شده است.


الف: مرحوم حاج محمد تهراني راد

١- آقاي محمد علي پاكنهاد:
یکروزی مرحومه حاج ملوک خانم مرا نهار نگه داشت سر سفره همه درحال صرف نهار بودیم کاسه ماستی جلوی کاظم اقا بود یکی از برادراش گفت کاظم اون ماستو بده بیاد کاظم هم با اخم گف خودم خریدم همه زدیم زیر خنده
خدا بیامرزد حاج اقا محمد تهراني را ٥ ریال میداد به کاظم اقا میگفت برو مسجد اذان بگو

٢- خانم رويا صبا نيا:
خدا بیامرزد عمه حاج ملوک و عمه اختر خانم را. مامان بزرگم، فخرالسادات خانم خدا بیامرز، همیشه می خندید و تعریف می کرد از عمه حاج ملوک و می گفت این حاج ملوک خانم همیشه طلاهاش به روز بود. هر مدلی که می آمد به بازار میرفت طلاهاشو عوض می کرد و طلای مد روز را می گرفت. به او می گفتیم چرا انقدر طلاهایتان را عوض می کنید. می گفت : خوب طلا فروشها هم باید نون بخورند دیگه
از مادر پدرم، خدا بیامرزد مامان بزرگم را، نقل هست وقتی برای حاج دایی محمد تهرانی راد می روند خواستگاری، دختری را که نشان می دهند عمه اختر خدا بیامرز بوده. مورد پسند واقع نمی شود. در همان مجلس خواستگاری از مادر دختر می پرسند شما دختر دیگری هم دارید؟ مادر هم می گوید بله و با انگشت اشاره از پنجره اتاق باغچه حیات را نشان می دهد. خواستگارها می بینند یک دختر بچه نه ساله سفید و بور خوشگل با چشم های سبز زیبا که همان عمه حاج ملوک بوده دارد در باغچه حیات گِل بازی می کند. خواستگارها می گویند پس همون دختر را ما می خواهیم. مادر دختر هم می رود دست دخترش را از تو باغچه می گیرد و با همان دست های گِلی می آورد جلوی خواستگارها. خلاصه مورد پسند قرار می گیرد و بعد هم ازدواج عمه حاج ملوک با حاج دایی محمد تهرانی

٣- خانم حورا سادات سعيدي:
– مرحوم حاج ملوک خانم هم من شنیدم ۹ سالگی ازدواج کردند وحاج عمو محمد تهرانی راد ۲۵ سالشون بوده چقدر با الان فرق کرده.
– يكي از پسران حاج محمد آقا بنام عباس تهرانی راد به نام جانی دالر در رادیو نمایشنامه پلیسی می نوشتند قبل از انقلاب .
– مزار حاج محمد تهرانی راد پسر حاج مریم خانم تهران دروس خیابان هدایت مسجد تهرانی می باشد به همراه همسرشون حاج ملوک خانم انجا دفن هستند ۷۰ سال پیش که دروس همه باغ بود به انجا رفتن و خانه ای در باغ ساختند وبه همراه ۱۳ فرزندشان زندگی می کردند ویک مسجد بنام تهرانی روبرو خونه ساختند و در انجا هم دفن شدند الان اون خونه تبدیل به اپارتمان شده ولی مسجد هنوز هست.

(١٣٩٩)  باسلام خانه ای که عروس وداماد از آنجا زندگی خویش را آغاز نمودند الان هم هست اتاقی که برایشان تهیه دیده بودند هنوز درهای چوبی دارد به همان منوال قدیم وخانواده ای درآن زندگی می کنند چون حاج ملوک خانم ۹ ساله بودند وکم سن وسال چند سالی رو درخانه ی پدر شوهرشون زندگی کردند بعد مستقل شدند عکس خونه رو در پست بعد می گذارم
یه خاطره هم یادم اومد که اقاجون تعریف می کردند از حاج ملوک خانم که اختلاف سنی من با حاج ملوک خانم کم بود وصبح تا ظهر باهم بالا بلندی و گرگم به هوا بازی می کردیم وخوش بودیم قهرا حاج ملوک خانم هیچ یک از کارهای خونه رو انجام نمی داده وقتی حاج عمو می امده ظهر از بازار ومی دیده کارها مونده یک کتک مفصل به آق موسی و حاج ملوک خانم می زده .

٤- آقاي مهدي قندي:
برای من خیلی جالب بود که مسجد تهرانی نبش بلوار شهرزاد و خیابان هدایت را پسرعمه حاج آقاي ما (مرحوم حاج محمد تهراني راد پسر عمه مرحوم حاج ميرزا عيدالله قندي) ساخته است. چون نوه یا نتیجه اون مرحوم همکلاس من بود و اونجا نزدیک مدرسه مان بود اونجا را می شناختم. بعدها که منزلمون هم نزدیک اونجا بود گاهی اونجا می رفتم و برای بانیان فاتحه می خواندم.

٥- آقاي محمد كاظم تهراني راد

مرحوم حاج محمد تهراني راد تحصيلات دكتري اقتصاد و پرفسور در Business بودند از دانشگاه بازار با توجه به ان زمان و تا جايي كه بخاطر وَيَا از خودشان شنيدم در كار تجارت ( شركت صادرات و وادرات شرق ) و در زمان رضا شاه قند واردات داشتند و قسمتي از راه با بار شتر ميامد و در بازار سراي قزويني ها بتجارت خوشگبار و حبوبات مشغول بودند با ديد بازي كه داشتند دو فرزند ذكورشان يعني حاج محمد حسين و حاج محمد حسن را حدودا سال ١٣٢١ براي تحصيلات عاليه به بيروت عروس خاورميانه ان زمان و دمشق فرستادند . البته بعد از چند سالي دوري پدر ويا علت ديگر كه خودشان ميتوانند بگويند برگشتند و بكار ايشان پرداختند . البته در سراي قزويني ها مرحوم حاج ميز رحيم نثاري عمو جان هم بودند ، بعد ها ١٣٣٠ أنبار گندم بكار تجارت موز و سيب لبناني پرداختد همزمان در سر پل سيمان شهر ري كارخانه ميوه خشگ كني براي صادرات به كشور روسيه و كشور هاي عربي ( قيسي برگه و كشميش …) و در خيابان بوذرجمهري روبروي مسجد شاه پاساژ نوروز خان براي بچه أولي ها تجارت وسائل الكتريكي و تلفن راه انداخته بودند حدود ٦٥ سال پيش .
خلاصه اي بود از كار وكاسبي ايشان و يا برگ سبزي از اين درخت تنومند ، البته اعتقادت ايشان و توكل و ارادت خاص ايشان با عشق به اعمه اطهار (ع) و رسول اكرم (ص) موجبات موفقيت هايشان بود ( مشت نمونه خروار)
لا حول ولا قوه الا بالله

لازم به توضيح است همانطور كه قبلا عرض كردم توليت مسجد تهراني و ساير موقوفات بعهده فرزند ارشد ذكور حاج محمد حسين ميباشد واز انجايي كه ايشان در كهولت سني و كسالت هستند كار ها را به فرزند ذكور ارشدشان حاج محمد سعيد تهراني تفويض نمودند .
توفيق ايشان را از خداوند متعال خوستارم.

– ياد دارم اواخر اسفند ماه مرحوم پدرم بچه هاي دبستاني را با هماهنگي مدير و ناظم جمع ميكردند و به باب همايون ميفرستادند براي خريد كت وشلوار وكفش و جوراب وپيراهن و ميفرمودند ما هم با انها برويم ( مساوات و برابري) البته دعائ حاجيه ملوك خانم پشت سرشان بود

– در ادامه سفري در سال ١٣٣٧ به عتبات عراق وادامه ان به سوريه و دمشق و در ادامه به لبنان وبيروت و تجارت پسته در روز جمعه اي بِنَا به اصرار من و رضايت مرحوم حاج محمد تهراني راد با هماهنگي طرف تجاريشان براي شنا به شهر صيدا رفتيم ، كه بسيار صخره اي بود و در حال شنا حاج اقا عطسه كردند و دندان مصنوعي ايشان در هوا پرواز كرد و در ميان موجها نا پديد شد. و همه چيز در يك لحظه برايشان غمناك و سخت و ناراحت كننده شد . البته بعد از ساعاتي و كمك غواصان حرفه اي پيدا و دندان ايشان باعث شادماني اطرافيان وشكر ايشان از مرحمت خداوند. الحمدلله.
اين را برايت گفتم اي نوادگان حاج محمد موسي تاجر طهراني از انچه كه داري و نداري خدا را شكر كن و بگو الحمدلله رب العالمين
دعاي خير من بدرقه راحتان است از نجف وادي السلام تا تهران و LA ١٢١

-يادم هست حدود سال ١٣٣٩ كه تعداد زمين هاي پدرم در دماوند بالغ بر ٣٠ قطعه در ابعاد متفاوت و جدا از هم و حدود ده قطعه باغ مثلا سه من ، ١١ من يا سيزده من ٧ من تبريزي در ده اوره با درختان البالو ، زردالو سيب ترش كه مورد علاقه من بود گردو فراوان با پوست كاغذي بيشتر ان املاك در احمد اباد كه نرسيده به چشمه اعلا بود . در مثلا يازده من حدود سالهاي ١٣٤٠ چند اطاق و ايوان و استخر كه با چاه تأسيس شده بود پر ميشد، برنامه تابستان همين بود البته من در سفرها يشان حضور دايم داشتم ( عصاي دوران پيري) ( ته تغاري )
در سالهاي ١٣٤٦ و ١٣٤٧ كه انقلاب سفيد از جانب شاه إعلام شد و ارباب و رعيتي ، زمين ها را به رعيت ها ميدادند و زمين هاي مرحوم حاج محمد تهراني راد والبته مرحومه مغفوره حاجيه ملوك خانم مشمول اصل ششم ميشد با زور قانون.
خوشبختانه با درايت و اينده نگري و اعتقادات محكم به اعمه ( ع ) وتربيت پدران و مادرانشان به نحو أحسن راه چاره را پيدا كردند به اينصورت كه همه زمين ها را باغ كنند ، البته با رضايت رعيت كه مشهدي داود دماوندي نام داشت ، ايشان هم بسيار معتقد بود كه مال بايد با رضايت صاحبش باشد.
القصه زمين ها همه حصار دار شد و درختان زردالو و سيب لبناني و … تقسيم بندي دو به يك بصورت باغ در امد دو مرحوم پدرم و يك مرحوم مش داود.
چيزي كه من از دست دادم در ان تابستانهاي با صفا سواري بر گاو اهن ها موقع شخم زدن زمين ها!!!
البته اين را برايتان عرض كنم كه ديگران كاشتند براي ما وما بايد بكاريم براي ديگران ، أيا فكر كردي ما چه كرديم ؟ البته هر كه بامش بيش برف و زحمتش بيشتر
وقت كم و فرصت ها كمتر ، تو هم با توكل بخواه كه ميتواني ( يا علي مدد )
در اين روزهاي عزيز كه باز نگشتن ندارد خداوند همه رفتگان و نرفتگان را رحمت كند . ببين چه داري بلند بگو الحمدلله رب العالمين .

(١٣٩٨) – ٤٦ سال پيش در اين روز ١٩ فروردين ١٣٥٢  وقتي كه دوره مقدس سربازيم را در أصفهان ميگذراندم جناب سروان مرا صدا كرد و بمن مرخصي داد و گفت از تهران تلگراف كردند كه حال پدرت خوب نيست و در بيمارستان است ، خودم را به ترمينال رساندم و ساعت ٢ بعد از ظهر حركت بسوي تهران ، همه اش خدا خدا ميكردم بموقع برسم حداقل براي آخرين ديدار ، ساعت ٥ عصر در دليجان توقف ميانه راهي بود و موفق شدم كه روزنامه اطلاعات تهيه كنم ، همه مسافرين سوار و حركت بسوي مقصد ، در راه صفحات را ورق زدم و ستون تسليت ها از بالا تا به پايين اسم مرحوم حاج محمد تهراني راد بود و با حال زار نفهميدم چطور به تهران رسيدم ديگر زمان و مكان ايستاده و يخ زده بود ، اي كاش سربازي أصلا نميرفتم !!!!

– (١٣٩٩)  از درگاه خداوند متعال و منان در این ایام عزیز و مبارک رمضان برای رفتگان به دیار باقی طلب مغفرت و رحمت مسالت داریم، اخلاق حسنه دادن افطاري در نوه دختری مرحوم حاج محمد موسی تاجر تهرانی و با الهام از مرحوم حاج دایی خودشان( حاج محمد کاظم) نيز بوده. بعد از ساختن مسجد تهرانی در محله دروس هر شب ماه مبارک رمضان برای بیش از ۴۰ نفر روزه دار افطاری بر قرار بود از سال‌های ۱۳۴۵ ببعد. مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه مولوک خانم در حیاط مسجد پای بوس نماز گزاران میباشند.

(١٣٩٩) در پاسخ به خاطره خانم حورا سادات سعيدي (نوه حاج محمد موسي برهاني فر): سلام و ممنون از به اشتراک گذاشتن خاطراتتان ، با توجه به ‌شرایط آن زمان و جنگ و قحطی در زمانهای متفاوت ، امکاناتی که این خاندان داشته اند ،از اشراف به حساب می آمدند . و طریق زندگی‌هاشان مقبول و پسندیده بوده ، از نسلی که باقیست پیداست ، اما تصورش هم سخت است بچه ای که هنوز بچگی نکرده بچه دار بشود. زیر نظر مادر شوهر و خواهر شوهران ، حاجیه ملوک خانم خدا بیامرز میگفت ۲۰ ساله بودم ۴ بچه داشتم (ما شا الله) البته در خانه باغ حاج محمد حسن . مرحوم حاج عمو موسی با مرحوم مریم سلطان مادر بزرگمان زندگی می‌کردند تا اواخر عمرشان ، از خداوند متعال استدعا می‌کنم برای رحمت و بخشایش رفتگان و زندگان .
نتیجه و ثمره و میوه این خاندان به خیر بوده و هست زیرا که ریشه اش پیرو و وصل به آل عباست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد

(١٣٩٩) السلام علی الحسین ‌و
علی الاصحاب الحسین🤚

وبا سلام خدمت شما عزیزان ودوستداران و مخلصان آل عبا.
به خاطر دارم در این ایام ماه محرم الحرام در حدود سال‌های ۱۳۴۴ تا اوایل۱۳۶۰ هر شب در مسجد تهرانی واقع در دروس جلسات سخنرانی و یاد آوری و تذکار واقعه کربلا برای سر مشق گرفتن از امام حسین (ع) یعنی آزادگی و توسل در توکل و وصل و فنا و نهایتأ نجات از خود دربیخودی در راه حق. که فرمایش فرمودند :
ان الحسین مصباح الهدی و سفینته النجاه🙏
امام حسین (ع )نور (چراغ) در این راه و کشتی نجات است.

الله نورالسماوات والارض.🌹

یادم آمد به این گفته بزرگان که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ( این خانه یعنی دل شما).

باری در صبح روز عاشورا دسته امام حسین از مسجد تهرانی ‌واقع در ابتدای خیابان‌هدایت و بلوار شهرزاد شروع به حرکت بسمت مسجد رستم آبادمیکرد ، همراه علم و کتل و بیرق و گروهای سینه زنی و زنجیر زنی ، در وسط هم مداح میانداری می‌نمود .
مسیرشان خیابان‌های شیبانی و لقمان الدوله ادهم و هدایت می‌ بود ، خیلی از بینندگان در این مسیر خارجیان و سفیران ومستشاران ساکن در آن خیابان بودند که انگشت به دهان حیران از این همه همبستگی واخلاص و نه از سر تظاهر و خودنمایی ، در چهره هایشان برای من که در دوران نوجوانی بودم میدیدم و حس می‌کردم که سوألشان این است : این حسین (ع) کیست که همه حیران و خواهان اویند ؟🤔

در مسیر برگشت از رستم آباد از طرف خیابان هدایت به سمت مسجد تهرانی ، در نبش نیستان هفتم توقفی می‌کردند در منزل مرحوم پدرم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم .

گروه های سینه و زنجیر زن بدور حیات می چرخیدند ، سپس موعظه ای می شنیدند و برسم بزرگان قدیم مداح دسته تاق شالی ترمه از دست بانی مسجد دریافت می‌کرد ،
در این زمان به طور مرتب و منسجم خارج میشدند، وظیفه من و برادرم مرحوم عبدالله دادن شربت و گلاب محمدی بود به تشنه لبان حسینی ، حرکت به سمت مسجدبرای سینه زدن ظهر عاشورا و صرف غذای مرحمت آقا امام حسین (ع) ، در سینی های ۴ نفره که در زیر نان سنگک وبرنج و قیمه حضرتی وته دیگ زعفرانی همراه با یک عالم عشق.❤️
الحمدلله هر کسی به درجه خلوص ونیتش به مراد و عشقش می رسید.
ان اکرمکم عندالله اتقاکم.🌹

در این شب و روز عزیز برای همه رفتگان و حاظرین این خاندان محترم و گرامی حاج محمد موسی تاجر طهرانی طلب مغفرت و رحمت از درگاه سلطان عاشقان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)را استدعا دارم🙏❤️🙏🌹 یا حسین مدد.

٦- خانم رويا صبانيا:

– سلام حاج کاظم آقا
خدا بیامرزد پدر و مادر بزرگوارتان را، حاج دایی محمد  مادربزرگم عمه حاج ملوک پدرم  همینطور .خدا رحمت کند عمه اختر و عمه بتول، حاج عمو طلوع و پدر بزرگم حاج حسن آقا و مادربزرگم فخرالسادات خانم. همگی دوست داشتنی بودند. آن وقتها که بچه بودم چقدر صفا داشت دید و بازدید عید، عید دیدنی و اسکناس های نو تا نخورده از لای قرآن و بازی کردن و دویدن در حیاطهای باصفای خانه های پدربزرگها و مادربزرگها. خدا همگیشان را بیامرزد. پدرم می گویند آخرین دیدار من با عمه حاج ملوک خانم، روضه پنجم ماه خانه پدرم بود که ایشان با حاج کاظم آقا تشریف آورده بودند و حال ندار بودند.

– مادربزرگم سرکار خانم فخرالسادات می گفتند، حاج ملوک خانم مثل پدرشان روز عید قربان به دنیا آمدند و به همین دلیل نامشان را حاجیه گذاشتند همانگونه که نام پدرشان را حاجی گذاشتند. پدر و دختر هر دو روز عید قربان به دنیا آمده بودن

٧- خانم فيروزه تهراني راد:
از زبان پدرم حاج اصغر تهرانى راد :

…..خاطره اى از والدينم را در سالروز وفات پدرم نقل ميكنم:
تقريباً هر ساله پدرم به زيارت كربلا مشرف ميشدند كه من نيز خودم ١٤ بار به اتفاق پدر و مادرم به رانندگى اينجانب با ماشين بنز پدرم به كربلا رفته ام و اكثر سالها مادرم را نيز همراه خود ميبرديم.
هر سالي كه پدرم بدون حضور مادرم ميخواستند عازم كربلا شوند ،مادرم ميگفتند از مهريه خودم مرا هم همراهتان ببريد(مهريه ايشان دو هزار تومان بود)
كه مجدد سالهاي بعد نيز همين قضيه تكرار ميشد وليكن ان دو هزار تومان به قوت خود همچنان باقي بود!

– و نيز خاطره اى ديگر به نقل از پدرم ….

با ياد دارم پدرم هر ساله ابتداى زمستان ميرفتند به مغازه ى خاكه ذغال فروشى كه رو به روى بستنى فروشى اكبر مشدى قرار داشت و براى حدود ١٠٠نفر از افراد بى بضاعت خاكه ذغال ميخريدند و به طور مخفيانه به نيازمندان اهدا ميكردن
– شرح حالى از پدر بزرگم به قلم پدرم :

به نام خداوند متعال ؛؛ و طلب مغفرت براى همه عزيزان از دست رفته اين خاندان معظم و مرحوم پدرم حاج محمد تهرانى راد ،،،

پدرم از تجار بنام بازار بزرگ تهران بودند كه در امر صادرات و واردات فعاليت مى نمودند كه مقدارى از آنها را عرض مى كنم ؛؛؛

١- تأسيس اولين كارخانه يخ سازى واقع در نزديكى ميدان انقلاب فعلى .

٢- اولين وارد كننده سيب Golden از لبنان و اولين واردكننده موز در ايران از كشورهاى آمريكاى جنوبى (موز چيكيتا) كه هر ١٥روز يك كشتى يخچال دار وارد بندر آبادان مى شد و بنده آن را ترخيص مى نمودم و در انبار خودمان واقع در خيابان رى چهارراه صفارى آن ها را با گاز اتيلن بعمل مى آورديم تا زردرنگ شوند .

٣- اولين صادركننده پشم گوسفند و سالامبو كه هر عدل آن ٣٠٠ كيلو وزن داشت به كشور روسيه فعلى ، كه وجه آن را از كنسولگرى شوروى سابق واقع در خيابان پامنار دريافت مى كردند .

به ياد دارم حدود ٦٠سال قبل در حجره پدرم بودم كه زنگ تلفن به صدا درآمد ؛
پدرم گوشى تلفن را برداشتند و جمله اى از طرف مقابل شنيدند و گفتند :به چشم !
به من گفتند فورأ ماشين را روشن كن و به سرعت به طرف بانك رفتيم كه در آنجا ريئس بانك به پدرم گفتند ساعت ٢بعد از ظهر امروز از وزارتخانه دستور داده شد كه از فردا ورود شكر ممنوع مى باشد !!
و لذا به ايشان كه موجودى شان را ديده بودند تلفن زده بودند تا فورأ برويم ….
و ايشان نيز مقدار هزار( ١٠٠٠) تن شكر گشايش اعتبار نمودند .
مطالب فوق مختصرى از فعاليت هاى تجارى پدرم بود كه بخاطر دارم .

٨- خانم زهرا برهاني فرد:

یک خاطره از حاج عمو دارم وان اینکه اقاجون تعریف می کردند دماوندی ها از دماوند می امدند بازار تهران برای عید نوروز اجیل می خریدند ویابرای محرم و ماه صفر نخود و لپه می خریدند بعضی اوقات پول نمی دادند وبه جای پول زمین در دماوند می دادند و حاج عمو قبول می کردند که به جای پول اجناس زمین بگیرند اینه که ایشان در دماوند زمین زیاد داشتنداین خاطره نشون میده که چقدر زمین مفت و ارزون بوده و ارزشی نداشته ولی الان چقدر ارزش پيدا كرده بعد از ٧٠ سال

٩- آقاي مجتبي قندي

(١٣٩٩) باعرض سلام و تشکر از نقل این خاطره بسیار جذاب در باره مراسم سينه زني روز عاشورا كه توسط حاج محمد كاظم آقا تهراني راد  منتشر شد. هر ساله در خیابان هدایت شاهد این دسته مسجد تهرانی هستیم. خداوند رحمت کند حاج محمدتهرانی بنیانگذار این مسجد و حاج محمدحسین تهرانی تولیت بعدی و سایر درگذشتگان از این خاندان خصوصا مرحوم عبدالله تهرانی که ذکرخیرشان رفت و بر توفیقات شما و سایر اخوان و تولیت فعلی مسجد بیفزاید.

١- حاج محمد حسين تهراني راد

١- آقاي محمد سعيد تهراني راد:

– – اینجانب محمد سعید،تک فرزند پسری حاج محمد حسین تهرانی راد هستم.
پدر بزگوارم بعداز گذراندن تحصيلات ابتدایی،برای ادامه تحصیل به بیروت وبعداز مدتی که به ایران بر می گردند،با مرحوم پدر بزگوارشان حاج محمد مشغول بکار بازرگانی (بیشتر صادرات خشکبار) می شوند.
در سفرهای تجاری که به کشورهای عربی داشتند،با میوه ای جدید که در ایران نبود مواجه می شوند(موز) وبعدازمقطع کوتاهی به اولین وارد کننده موز درایران تبدیل می شوند و بعدازتشکیل شرکتی بهمراه مرحوم پدرشان و چندنفرازبزرگان بازار میوه آن دوره به بزرگترين واردکننده موزدر ایران تبدیل میشوند.
بعد از فوت مرحوم پدرشان ،با شرایط مندرج در وقفنامه،متولی مسجد حاج محمد تهرانی تا کنون می باشند و بعد از انقلاب کارهای اقتصادی خود راکاهش وبیشتروقت خودراصرف کارهای عام المنفعه کرده اند.
بطور مثال با چندنفر از دوستانشان درمانگاهی در دروس تاسیس،وبا همکاری عده ای از پزشکان متخصص ومتعهد ان زمان،بطور رایگان مشغول خدمات دهی به مراجعه کنندگان بودند.
– یکی ازخاطرات پدر بزگوارم حاج محمد حسین تهرانی راد درسفربه عراق در حدود ٧٠ سال پیش که برای تجارت از طرف پدر بزگوارشان حاج محمد رفته بود،فرمودند ک بعدازاتمام تمام کارهاشون ٢ الي ٣ روز مانده به عاشورا،با پدر بزرگوارشان تماس گرفته،وعرض می کنند که از بغداد برای زیارت به کربلا معلا بروم، وقتی پدرم برای زیارت به شهر مقدس كربلا ونزدیک حرم میرسند،آقایی ایشان راصدا میزند،حسین آقا،حسین آقا. ايشان وقتی بر میگردد،میبینه شوهر عمه بزرگشون (مرحوم حاج ميرزا علي محسنی) هست ،بعد از احوال پرسی وي را به منزل خودشان میبره و به این نشون که٤٠ روز  وتا بعداز اربعین نزد عمه بزرگشان (مرحومه حاجيه نرگس خاتون) ماندگار میشود.(مدت سفر از تهران قراربه حد اکثر یک هفته بود)

– یکی از خاطرات پدر بزرگوارم اولین سفر حج واجبشان در حدود ٦٦ ,٦٧ سال پیش،در ماه ذی الحجه موقعی ک در بیروت بخاطر مستطیع شدن تصمیم می گیرند در مناسک حج شرکت کنند. روز نهم ذی الحجه تنها وسیله ای که بسمت جده میرفت،یک هواپیمای ارتشی امریکایی بود. ایشان وچندازافراد ایرانی ولبنانی بقصد اعمال حج با این هواپیما به جده وارد،و با سوارشدن در یک کامیون در میقات محرم وخیلی سریع عازم مکه مکرمه می شوند.
طبق گفته ایشان در آن زمان عید قربان در تابستان و بدون امکانات بود.
فقط پدرم بغیر از مایحتاج ضروری یک فلاکس یخ هم با خودش از بیروت ب مکه برده بود.
به گفته ایشان قبل از ظهر در خانه خدا در حال طواف بودند ک یکی از همراهانشان دچار گرمازدگی و از حال میروند.بلا فاصله پدرم کل فلاکس آب یخ را برروی ایشان خالی،از گرمازدگی خارج و حالش رو به بهبودی میرود.
بعد از وقوف در عرفات روز نهم،بعداز غروب آ فتاب بسمت مشعرالحرام حرکت می کنند.
پدرم همراه خود یک چراغ قوه داشتند. یکی از همسفرانشان به ایشان می گوید که چراغ را برای رفع حاجت به من بده.
وقتی ایشان بر میگردد،پدرم میبیند ک ایشان سر چراغ قوه رامرتبا فوت میکند،پدرم بایشان می گوید چرا این کاررا انجام میدهی،میگوید:چرا سر چراغ را فوت میکم خاموش نمیشه!
از نکات جالب بیان شده توسط پدر در آ ن سفر وجود بازار در دو طرف بین راه صفاو مروه بوده.

٢- آقاي كاظم تهراني راد

– (١٣٩٩) روز جمعه با نهایت تاسف و تالم بانوی محترمه و مادری مهربان را به خاک سپردند. سركار حاجیه خانم زهرا حاجی یخچالی ( تهرانی راد )، از صفات پسندیده الهی او رویی خوش و مهربان، من او را هیچ وقت عصبانی ندیدم و او را مادر دوم خودم می پنداشتم زیرا وقتی به همسری برادر عزیزم مرحوم حاج محمد حسین در آمدند تقریبا همزمان با فرزندان ایشان بدنیا آمدم و همبازی در خانه پدری باغ حاج محمد حسن خیابان ری نزدیک بازارچه نایب السلطنه با هم بزرگ شدیم. الحمدلله رب العالمین.
او همانطور که از اسمش پیداست صورتی درخشان و فاطمه وار زندگی کرد .

٢- حاج محمد حسن تهراني راد

١- خانم الهه تهراني راد:
همانطور كه عموي عزيزم حاج كاظم تهراني رادبعرضتان رساندندپدر بزرگ بزرگوارم حاج محمد تهراني راد، پدرم (حاج محمد حسن)  راكه پسر دوم خود بودبراي تحصيلات عاليه به بيروت فرستاده بودند
ازخاطرات ايشان است كه درمراجعت ازيكي ازاين سفرهاپدرايشان تصميم مي گيرندكه به قول قديمي هادست وبال ايشان رابند كند. به اين منظوراز دختر يكي ازدوستان خودكه ايشان هم ازملاكين بنام ان روزگار بودندخواستگاري مي كنند. البته نسبت فاميلي هم داشتند (دختربزرگ ايشان حاجيه خانم نصرت الزمان فخار كه خدايش رحمت كند، بودند). مادرم توران فخار دختر سوم بودند
به هرحال اين وصلت فرخنده صورت مي گيرد ودفترسفر به بيروت بسته مي شود.

٢- خانم پگاه تهراني راد:

در ادامه نگارش خواهرم، خانم الهه تهراني راد بايد به عرض شما برسانم كه پدرم حاج حسن تهراني راد به مدت ٤سال در سوريه و لبنان به پيشنهاد پدرش در دوران دبيرستان به تحصيل پرداخت و سپس به ايران كه بازگشت همراه برادر بزرگشون و كمك پدر بزرگوارشون به تجارت و وارد ات موز پرداختنند كه اولين وارد كننده موز بودند. (در ان زمان موز در ايران نبود). پس از مدتي، به گفته ايشان شروع به كار ميوه خشك كني كردند (در كارخانه اي در سر پل سيمان كه در ٤و٥هزار متر مربع بود) و آن به اين صورت بود كه حبوبات و خشكبار مثل قيسي و باقالي و غيره رو از دماوند مي خريدند و به كارخانه مياوردند و به صورت لپه در مياوردند و كارگرها انها رو برگه ميكردند و به اصطلاح بو و دود ميدادند تا رنگ بگيرد و پس از اماده شدن در جعبه هاي ده كيلويي بسته بندي ميكردند و علامت ميزدند وسپس به پامنار كه نمايندگي ان ها بود ميفرستادند و مشتري انها بيشتر روسها بودند كه اين جعبه ها رو مي خريدند و سپس به بندر ميفرستادند و به روسيه صادر ميكردند.

٣- حاج محمد كاظم تهراني راد:

از خصوصيات برادر بزرگوار حاج محمد حسن تهراني راد را شمه اي بعرض برسانم هر چند مشك نيازي به تعريف عطار ندارد. متانت و بردباري ، صبوريت و صداقت از شاخصه هاي ايشان است و ان هم تحت راهنمايي هاي پدر مرحوم حاج محمد و اعمه اطهار ( ع ) است. اصيل و اصيل زاده ايست كه هنوز بعد از گذشت بيشتر از ٧٠ سال در منزل سابق پدري در كنار مهربان بانو حاجيه توران خانم فخار در باغ حاج محمد حسن نزديك بازارچه نائب السلطنة ( اكبر مشدي ) زندگي ميكنند. من شخصا كلاس اول را در مدرسه ثنائي در همان محله بودم . خداوند همه دودمان مرحوم حاج محمد موسي تاجر طهراني مرحمت و بركت عنايت فرمايند.

٣- حاج عباس تهراني راد

١- خانم شبنم تهراني راد:
– پدرم عباس تهرانی راد فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در حیات پدرشان،مرحوم حاج محمد تهرانی راد،همیشه یار و یاور پدر بودن،اولین کارخانه‌ی یخ مصنوعی را مرحوم تهرانی،وارد ایران کردند و پدرم با ابویشان به محل کارخانه که جنب بیمارستان  هزار تختخوابی بود سر می زدند .
به گفته ی همه، پدر بزرگ من شمّ اقتصادی فراوانی داشتند .اولین بار وارد کننده موز بودند که بعدا به طور وسیع با کشتی وارد میکردند که حدود یکسال پدرم از رادیو مرخصی گرفت و یه اتفاق آقای حاج اصغر تهرانی (عمویم) جهت ترخیص موزها به خرمشهر رفتند و پدرم می گوید یادم نمی رود که مرحوم حاج آقا بیست قطعه باغ و زمین کشاورزی در دماوند از فروشنده که سرهنگی بود نقدا خریداری کرد که بجای سند یک قطعه زمین، سند یک باغ به نامش شده بود که بعد از یکسال فروشنده با نگرانی آمد نزد حاج آقا و موضوع را گفت و پدر ایشان یعنی مرحوم حاج محمد تهرانی با آغوش باز قبول کرد. و از طریق دفتر خانه سند ها را تعویض کرد.
پدرم عباس تهرانی بسیار بسیار در جوانی فعال و پر کار بود .صبحها در وزارت کشور مدیر کل بودند وعصرها تهیه کننده برنامه های رادیو از جمله جانی دالر و دریچه ای به جهان روشنایی با اجرای مرحوم مهدی سهیلی بودکه بهترین برنامه سال رادیو در آن سال شناخته شد.

و در زمان حیات پدرشان ساعت ٥ بامداد برای رسیدگی به کار خانه می رفتند و دوبار با اتومبیل با خانواده و هر بار به مدت دو ماه به کربلا و نجف و کاظمین جهت زیارت و تجارت رفته اند.
بعد از فوت پدرشان که در سال ١٣٥٢ اتفاق افتاد برای انجام وصیت پدرشان بسیار بسیار فعالیت و نامه نگاری و دوندگی کرد تا نامبرده در مسجدیکه که شخصا زمین آن را خریده و احداث کرده بود در مقبره ای که تهیه شده بود الحمدالله به خاک سپرده شده بود، ضمنا در مسجد نامبره که به نام مسجد تهرانی می باشد مادر بزرگم هم دفن شده اند.
البته ناگفته نماند که برادران دیگر هم در حد خودشان در این زمینه کمک و مساعدت کردند.به گفته پدرم مرحوم.پدرشان بسیار بسیار به نیازمندان کمک می کردند چه به طور نقدی و چه مسکن وهمینطور اشتغال فامیل و در فامیل شخصیت والایی داشت.
– همانگونه كه قبلا اشاره شد، پدرم حاج عباس تهرانى راد از پيشكسوتان راديو در عرصه تهيه كنندگى و نويسندگى مي باشند. ايشان از فارغ التحصيلان دانشگاه تهران در سال ١٣٥٠ مى باشند كه در آن زمان به افراد ديپلمه عنوان تحصيل كرده اطلاق مى شد.
مادرم ، خانم شكوه السادات خلفى( معروف به شكوفه خانم) از عنفوان جوانى در طراحى لباس بانوان فعاليت مينموده اند. ايشان با افتتاح مزون لباس عروس در سال ١٣٦٠ بطور تخصصى در خصوص طراحى و دوخت لباس عروس و لوازم عقد و همچنين ساير ملزومات جهيزيه همچون روتختى و ترمه دوزى و… فعاليت نمودند. مزون لباس عروس ايشان بى ترديد سالها به عنوان بهترين و بروز ترين مزون تهران فعاليت مينمود. ايشان در خلال سالها فعاليت در اين خصوص، بعنوان خبره در تهيه جهيزيه و تدارك تجهيزات عقد و عروسى به بسيارى از عروسهاى فاميل بدون هيچگونه چشم داشتى كمك نموده اند كه اكثر نو عروسان آن زمان اكنون صاحب نوه ميباشند. همچنين ايشان قارى و مفسربرجسته قرآن بوده و از هنر خود همواره جهت كمك به نيازمندان بهره برده اند.
انشاالله به بركت اين ايام و دعاى خير شما عزيزان، سلامتى نصيب پدر و مادرم باشد.

٢- آقاي مجتبي قندي:
در دوران کودکی و در سنینی که به دبستان و راهنمایی می رفتم (دوران قبل ازانقلاب )در منزل رادیوی کوچکی داشتیم که دور از چشم مرحوم پدر تهیه شده بود و بیشتر برای ایام ماه مبارک رمضان و ادعیه سحر کاربرد داشت . من که از بچگی عشق فوتبال بودم با این رادیو گزارش فوتبال ها را که با گزارش عطاالله بهمنش پخش می شد دنبال می کردم و بعضا چون از نمایش های رادیو هم خوشم می آمد بعضی از آنها را در صورت امکان دنبال می کردم . یکی از معروف ترین این نمایش ها ، نمایش پلیسی جانی دالر بود . آرم این نمایش با شلیک سه گلوله شروع می شد و به دنبال آن صدای زنگ تلفن برمی خاست و سپس شخصی که تلفن را برمی داشت می گفت ارادتمتد جانی دالر. جانی دالر با بازی مرحوم حیدر صارمی کارآگاهی بود که دستیاری به نام والش داشت که نقش وی را حمیدعاملی بازی می کرد. در این نمایش که به مدت نیم ساعت پخش می شد یک اتفاق جنایی می افتاد و جانی دالر با تیزهوشی و با پخش چند صحنه نمایش، قاتل را شناسایی می کرد و در پایان اغلب آنها گروهبان والش از رییس خود سوال می کرد که قربان شما از کجا متوجه شدید فلان شخص قاتل است؟ و این سوال مسابقه سریال بود که تا هفته بعد بایستی شنوندگان به آن جواب دهند و در پایان نمایش هفته بعد به سوال هفته قبل پاسخ داده می شد . نمایش کاملا جذاب بود و از بسیاری از سریال های امروزی تلویزیون بیشتر طرفدار داشت . پخش یک نمایش کوتاه نیم ساعته که هم تفریح بود و هم مسابقه بسیار هوشمندانه بود و بایستی کسی آنها را می نوشت که کاملا بر فضای نمایش مسلط باشد تا این همه طرفدار را هر هفته پای رادیو میخکوب کند . در پایان این نمایش و بعضی دیگر از نمایش ها گفته می شد نویسنده و تهیه کننده عباس تهرانی و در غالب این نمایش ها هم شخصی به نام عباس مصدق بازی می کرد که من همیشه نام این دو عباس را حفظ بودم و نمی دانستم که یکی از آنها فامیل ما می باشد. با این شرح خواستم به جناب آقای عباس تهرانی راد عرض ارادت کنم و یادآور شوم که ایشان در زمان خود چه نقش اساسی در سرگرمی مردم کشور داشته اند.
٤- مرحوم حاج عبدالله تهراني راد

١- خانم پگاه تهراني راد:

مرحوم اقا عبدالله تهراني راد كه عموي من بود، از نظر اخلاق و فأميل دوستي زبونزد خاص و عام بود و هر وقت به ايران ميومد به منزل پدرم ميرفت و بيشتر با دخترش ارزو به ايران ميومد ودخترشون با اينكه مادرشون امريكايى بود و حتي زبان فارسي رو هم به سختي بيان مي كردند ولي هميشه با حجاب كامل بودند و وقتي بهش مي گفتيم اينجوري برات سخته با اشاره ميگفت من اينجوري خيلي راحتترم و يك بار به اتفاق عموم و دخترش هم به دماوند رفتيم خدا ايشون رو رحمت كند و انشالله كه جز ءمقربين خوب خودش قرار گرفته باشن

٢- خانم عاطفه محسني:

مرحوم عبدالله تهرانى در سن جوانى به آمريكا مهاجرت كردند و با دخترى امريكايي ازدواج كردند به اسم ماريا. اميد و آرزو ثمره اين ازدواج بودند. دايى عبدالله هر دو سال يك بار به ايران مى آمدندو منزل خواهر شون شمس الملوك ( مادر عزيزم ) ساكن ميشدند. بعضى وقتها خانوادگى ويا با اميد و آرزو و در سفر هاى آخر با دخترشون آرزو مى آمدند
ما به اتفاق برادرهاى عزيزم (على و وحيد محسنى )همراه مرحوم دايى عبدالله مسافرت هاى زيادى مي رفتيم براى همين خيلى ما از ايشون خاطره داريم و به يادشون هستيم. هميشه خوش اخلاق و خوش رو بودند و اهل غيبت نبودند و مناعت طبع زياد داشتند و خصوصيات اخلاقى منحصر به فردى داشتند.

٣- حاج محمد كاظم تهراني راد:
اولاد يازدهم از مرحوم حاج محمد تهراني راد و مرحومه حاجيه ملوك خانم ، مرحوم عبدالله ميباشد كه در ميان سالي بعلت سرطان به ديار باقي شتافت خداوند همه رفتگان اين جمع را غرق رحمت بفرماييند الخصوص عبدالله را ( البته مورد مرحمت صاحب اسمش قرار گرفت )
او علاقه خاصي به ورزش داشت و با مهرباني خا ص خود همه را مجذوب خويش ميكرد ودستش بخير بود مثلا بعد از تأسيس مسجد تهراني كه پدر و مادرم در سحن ان در زير پاي نماز گذاران مدفونند (واقع در دروس انتهاي خيابان هدايت قرار دارد ) از همان زمان باز گشايي هر سال ٣٠ روز ماه مبارك رمضان براي افطار نان و چاي و ابگوشت بر قرار شد و طبق وصيت مرحوم حاج محمد ادامه دارد( ١٣٤٥) ، سفره خداست در ماه ضيافت خدا . و در سالهاي متمادي عبدالله عهده دار نظم و ترتيبش بود زير نظر پدر
عبدالله در سال ١٣٥٤ براي ادامه تحصيل به أمريكا سفر كرد و تحصيلاتش را در رشته مورد علاقه اش كه ورزش بود تا مدارج بالا ي مديريت بپايان رساند .
خداوند او را رحمت كند ، با وجود اختلاف دو سال او رفيق خوبي برايم بود .
لازم ميبينم كه به شما ياد اوري كنم ((الدنيا مزرعته الاخره .
اين مسير همه ميباشد دير يا زود رفتني هستي .
همديگر را دوست داشته باشيد به خاطر خودتان ، تو بهترين خلق خدايي تا كه خداوند فرمود : فتبارك الله أحسن الخالقين ، وقتت كم است خودت را در ياب .

٥- حاج محسن تهراني راد

١- حاج محمد كاظم تهراني راد:
در ايّام عيدين هستيم و أنشالله مباركتان باشد و روز معلم كه ان هم هر روز است .
زگهواره تا گور دانش بجوي ،
فقط اين را خدمتتان عرض كنم كه بايد. كه بايد هدف داشته باشيد ، هدفمند باشيد . نمونه حي و حاضر ان حاج محسن تهراني راد است كه با همه سختي ها و مشقات و مخالفت ها هدفمند بود ميخواست تحصيلات عاليه داشته باشد براي خدمت به هموطنشان و ايراني سر بلند ، أو بعد از ديپلم دبيرستان مشغول كار در بانك صادرات شد وبدليل پشتكار و هدفش كه ادامه تحصيل بود برياست بانك رسيد ميتوانست أدامه دهد و زندگي معمولي مثل خيلي ها در اطرافمان ولي با پس انداز كردن مقدمات سفرش را اماده ميكرد حتي با مخالفت نزديكان .
من به شما جوانان ونوادگان مرحوم حاج محمد موسي طهراني عرض و خواهش دارم كه در بعضي از مطالب كمي تعمق كنيد و عبرت بگيريد زيرا كه شايد روشنايي براي راه شما باشد.
حاج محسن به ايالت يوتا رسيد ودانشگاه و درس و سختي هاي خودش بدور از وطن و تنها ، هدفش يادش نرفته ، مقاوم ، عمود ، مستقيم. مثلا وقتي ميخواهي تير اندازي كني قانونش اينست يك چشم به هدف و مگسك تفنگ انگشت روي ماشه اماده ( راه قرب به خدا هم همين است . ) حتي نفست را بايد حبس كني . ايشان بعد از اتمام تحصيلات در رشته مهندسي كامپيوتر با اينكه پيشنهادات فراوان كاري در كاليفرنيا داشت به ادامه راه و هدفش به ايران بر گشت وبراي خدمت به ايران وبه مادر مرحومه حاجيه ملوك خانم در خانه پدري كه من هم كه تازه ازدواج كرده بودم افتخار خدمت به مادر را در ان منزل داشتم .

بزودي در سازمان انرژي اتمي استخدام و مديريت قسمت كامپيوتر و تدريس در آنجا وتعليم ( او هم معلم است ، براي من كه هست) دل هر ذره را بشكافي افتابيش در ميان بيني و تبارك الله احسن الخالقين
كسب علم زن و مرد ندارد ، سن نميشناسد هدفت را درست انتخاب كن زيرا زماني ميرسد كه راه برگشتي نيست .

٦- آقاي امير تهراني راد

آقاي محمد كاظم تهراني راد:
دكتر أمير تهراني راد فرزند دهم مرحوم حاج محمد تهراني راد و مرحومه حاجيه ملوك خانم
تا آنجا كه ياد دارم شاگرد اول بوده و كوشا و خود ساخته ( اين را بگويم كه روش تربيتي مرحوم پدرم حاج محمد تهراني راد به اين صورت بوده با كمي استبداد . البته اين روش را من بشخصه قبول دارم كه از اندازه فراتر نرود باعث شكوفايي مي شود ( خير الأمور أوسطها ) مثل چوب پاي نهال كه اصطلاحا قيم گويند نتيجته قايم بار مي ايد .
أمير اقا بعد از ديپلم در دانشگاه تهران رشته علوم ازمايشگاهي مشغول تحصيل و كار گرديد ودر ان دوران كمك بزرگي براي أمور سلامتي پدر و مادر بودند و بعد از خدمت سربازي به ادامه تحصيل در رشته دندانپزشكي در دانشگاه تهران و كار .
(براي نو جوانان اين خاندان محترم تكرار ميكنم بايد در زندگي هدف داشت ، حتي اگر هدفت قرب به خدا باشد مي بيني كه از رگ گردن بتو نزديك تَر است . پس خواستن توانستن است البته زير نظر معلم ) وبعد از ازدواج براي تخصص به شيكاگو ودر رشته ارتدنسي اطفال فارغ التحصيل و براي خدمت به ايران به مام وطن مراجعت كردند و در دانشگاه دندانپزشكي تهران بعنوان استاد مشغول كار ، مطب ايشان در خيابان ميرداماد بود .
بعد از سالها خدمت در زمان حملات هوايي دد منشانه صدام و صدام صفتان جلاي وطن نمود و اينك در لوس انجلس مشغول خدمت خلق خداست.

٧- آقاي رسول تهراني راد

١- آقاي محمد كاظم تهراني راد:
هشتمين فرزند مرحوم حاج محمد تهراني راد و مرحومه حاجيه ملوك خانم اقا رسول با قلبي مهربان و خصوصياتي منحصر بفرد ، أو دوران دبستان را در مدرسه ثنائي در كوچه باغ حاج محمد حسن و در رشته ادبي ديپلم شد و بسربازي سپاه دانش در دهات جهرم ( شيراز) خدمت شريف معلمي را به نحو أحسن بانجام رسانيد و مقام كدخدايي هم در همه أمور ان منطقه پيدا كرد ، سپاهي دانش ( مثل گل محمدي كه در فصلش هستيم همه منطقه قمصر بو و رايحه اش مشام نواز و ارامش بخش است)
و بالاخره تصميم به ادامه تحصيل در أمريكا را گرفت . از آنجا كه هدفش براش مهم بود هم درس ميخواند وهم سخت كار ميكرد . (در ان زمان من و مرحوم عبدالله در دبيرستان جم قلهك هر دو كلاس يازدهم بوديم من رشته رياضي وعبدالله طبيعي)
بالاخره درخت به ميوه نشست و اقا رسول در مهندسي هواپيما در كاليفرنيا شهر لوس انجلس دانشگاه نوتروپ فارغ التحصل شد و بعد از مدتي كار و كوشش به اغوش خانواده و مادر مهربان و بهتر از جان برگشت ( انان كه مادرشان در قيد حيات هستند همين امروز برويد و دست و پايشان را ببوسيد شايد فردا دير باشد ، سرعت گذشت عمر إنسان انچنان است كه يادمان ميرود .) و در مراجعت به أمريكا و كار وكاسبي و از هر كوششي براي ياري رساندن به ديگران الخصوص فاميل كوتاهي نكرد.

٨- حاج محمد كاظم تهراني راد

آقاي محمد كاظم تهراني راد:
امام دوازدهم كه البته ( كلهم نورالواحد ) شايد اين هم توفيقي هست كه در اين روز عزيز فرزند دوازدهم از نوه مرحوم حاج محمد موسي تاجر طهراني ( مرحوم حاج محمد تهراني راد.) وحاجيه ملوك خانم را معرف حضورتان كنم و ان حاج محمد كاظم مي باشد كه قرار بر اين بود كه نامش ماشالله باشد كه وقتي اسامي يازده تن از فرزندان برده مي شود اخري ماشالله باشد نگهبان و نگهدار ولي از انجا كه خداوند عالم و اليم وبصير و حكيم وكريم ورحيم و … است
من در كاظمين جاي پاي امامين موسي بن جعفر الكاظم ( ع ) و الجواد ( ع ) بِنَا به تقدير الهي چشم به اين دار فاني باز كردم و نام محمد كاظم را يافتم ، خداوند همه رفتگان اين خاندان را بيامرزد كه نظرشان خير و از دل بر أمده ، كه بر دل نشيند. ( البته به روايتي هم اسم دائي جان مرحوم حاج محمد تهراني راد و پدر ارادت خاصي به ايشان داشته محمد كاظم دو جانبه شده )
يادم مي ايد مرحوم مادرم مي گفت كاظم تو برايم شانس اوردي (با قلب رئوف مادري كه مملو از عشق خدادي مخصوصا به ته تغاري ) زيرا بعد از ان هر سال يا دو سال يكبار مشرف شدند به جاي پا بوسي اعمه اطهار ( ع ) و بار ها يادم است كه در سامرا در معيت پدر و مادر و برادرم حاج اصغر به محل غيبت كبري براي زيارت ميرفتيم ( البته اين قابل ذكر است كه حضرت مهدي ( ع ) بايد در دل ما ظهور كند و محل موعود قلب ماست . تا در اين دار فاني بقا يابيم و باقي بمانيم ((ايا تو او را دعوت كردي در قلبت ؟ ))
العاقل يكفي به الإشارة ( يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم . )
و بلاخره اخرين سفر در زمستان ١٣٤٦ بود كه از نجف عازم حج تمتع و وارد جده شديم ، با اجازه مرحوم پدر و مادر به اتفاق حاج اصغر اقا براي صواب بيشتر رفتيم بدريا براي غسل أحرام ، به محض ورود به دريا پايم سوخت ، بيرون امدم در حاليكه بطري شكسته اي در كف پايم بود ، در بغل حاج اصغر به درمانگاه و بلاخره با دوازده بخيه به چادر بر گشتيم واز انزمان تا پايان مراسم و طواف ها حاج اصغر بنا به نظر اقاجون و خواسته خودش و امر الهي همه مراسم را بمن كولي داد ( دستت درد نكند ، الحمدلله ) و ان سال موقع تحويل سال نو در مدينه وخدمت رسول أكرم ( ص ) بوديم
نزديك ٥٠ سال پيش ( اي كه ٥٠ رفت و در خوابي، مگر اين چند روز را در يابي )
( مثلا رئيس جمهور هاي قبلي عراق نوري السعيد عبدالكريم قاسم ، فاروق و صدام را ديدم و شنيديم كه هر كدام بدست بعدي كشته شدند، ظلم باقي نمي ماند فرق نمي كند در كجا )
بعد از ديپلم رياضي رشته معماري داخلي و سربازي در اصفهان كه خبر رحلت پدر را راه اصفهان به تهران در ميمنه روزنامه اطلاعات خواندم و امدم و در مراسم يواشكي بعد از نيمه شب درمسجد خانه خدا بخاك سپرديمش . انالله وانا اليه راجعون.

– (١٣٩٩) سلام. چه سعادتی که توفیق همراهی با پدر و مادر در سفر عبادی ‌،الهی است . برای شما بزرگواران از درگاه خداوند قادر و رحمان ورحیم درخواست آن را دارم. شاید که امکانات ظاهری نباشد ، اما باطنی هست با دلی شکسته و توکل، ( تو بخواه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم . دو تن از نوه گان مرحومه مریم سلطان ( حاج اصغر و محمد کاظم) در خدمت مرحوم حاج محمد تهرانی راد ( نوه حاج محمد موسی تاجر تهرانی) و مادرم مرحومه حاجیه ملوک خانم ( عروس مریم سلطان) لازم به توضیح است ، در زمستان سال ۱۳۴۶ از تهران با ماشین آقا جون و به رانندگی حاج اصغر ( تصدیق یک شهربانی) بسمت عراق رفتیم از مرز خانقین و بعد از زیارت کاظمین و سامره کربلا ، به نجف رسیدیم ( البته سری هم به وادی السلام زدیم) اوایل ذی الحجه بود آخرین کاروان عراقی عازم جده بود ، مورد عنایت الهی قرار گرفته بودیم و جا برای هر چهار نفرمان بود ( الله اکبر ) خاطرات زیاد و من بعد از محرم شدن بعلت بریدن کف پایم در دریا مراسم را قلمدوش حاج اصغر بانجام رسانیدم ( تقبل الله) و تحویل سال ١٣٤٧ در حرم رسول اکرم ( ص) سعادتش را داشتیم . القصه برگشت به پا بوس مولا امیرالمومنین حضرت علی (ع) وبر گشت.

٩- حاجيه شمس الملوك تهراني راد

١- حاج محمد كاظم تهراني راد:

بزرگانمان فرمودند و برهمگيمان ثابت شده كه:

گر نگهدار من أنست كه من ميدانم
شيشه را بغل سنگ نگه ميدارد .
يادم نمي ايد و نقل از خواهر مهربان شمس الملوك است كه وقتي بدنيا امدم در كاظمين ، در ان سفر كه ايشان ١١ ساله بودند به همراه پدر و مادر و حاج اصغر اقا( وزير دست راست )

ظاهرا بعضي مواقع بچه را بدست شمسي خانم مي سپردند (بي بي سيتر )و مرحوم مادرحاجيه ملوك خانم به زيارت إمامين ( ع ) مشرف ميشدند .
بار ها من بيتابي ميكردم و شمسي خانم تحملش تمام ميشد وبچه قنداق را مثل عروسك زير بغل ميزده و بدو از ميان ازدهام بازار كاظمين رد مي شده و نزديك بساط شلغم فروشي هم يك دست به دماغش چون بويش را دوست نداشت ( همانجايي كه در حال حاظر اين تكفيري هاي داعش بمب منفجر ميكنند )
خودش را به حرمين ميرساند و بچه را تحويل مادر ميداد، ( البته نميدانم چيزي به مغز بچه اصابت كرده يا نه ، الله علم ، ولي اين را ميدانم كه حضرت موسي بن جعفر الكاظم ( ع ) عنايت و نظر داشتند به زوارشان.
بعد از برگشت به تهران توسط مرحوم حاج عمه از او خوستگاري و بعقد مرحوم پسر عمه أم يعني حاج اقا مرتضي محسني در امدند كه حاصل چهار فرزند برومند است . ( دوره بچه داري را ايشان در سفر عتبات در ١١ سالگي زير نظر مادر و پدر مهربان فارغ التحصيل شدند. )
دستت درد نكند خواهر مهربان خداوند سلامتي و خيرت عنايت فرمايند.

٢- آقاي وحيد محسني:

با سلام خدمت تمام عزيزان گروه
مي خواستم چند خاطره از مادرم خانم شمسي تهراني راد بنويسم ولي هر چند فكر كردم ديدم تمام زندگي من خاطره از اوست.
به تعداد روزهاي عمرم از روزي كه خود را شناختم ، همه و همه خاطره است .از تمام حمايت ها و تمام دعاهايش .
از كدام بنويسم . از اينكه هر روز از بعد از نماز صبح براي من و و برادر و خواهرانم دعا مي خواند.
از اينكه تمام طول روز ، بزرگترين دغدغه اش فرزندان و نوه ها و فاميلش هستند .
از اينكه در طول روز براي سلامتي اقا امام زمان صلوات مي فرستد.
از اينكه تا شام ، فكر و ذكرش ، موفقيت و عاقبت بخيري و سلامتي خاندانش هست ،
و از اينكه در هنگام شب و موقع خواب هم دست از ايت الكرسي خواندنش بر نمي دارد.
اگر پدرم مهربان بود براي اين بود كه مادرم هم مانند او مهربان بود.
اگر پدرم فاميل را دوست مي داشت و همه را دورهم جمع مي كرد، براي اين بود كه مادرم هم ، مانند او فاميل را دوست مي داشت.
اگر پدرم دست به خير بود ، براي اين بود كه مادرم هم مانند او هميشه خيرخواه ديگران بود .
اگر پدرم براي همه ارزوي موفقيت مي كرد ، براي اين بود كه مادرم هم هميشه در كنارش بود.
و اگر پدرم …..
براي هر فردي مادرش ، بهترين مادردنياست. چه درقيد حيات باشد و چه نباشد، چون دعاي هيچكس در اين دنيا ، چون دعاي مادر ، اثر وضعي ندارد.
بهترين و نزديكترين راه براي رسيدن به خدا و عاقبت بخيري دعاي مادراست .
پس همه ما ، بهترين مادران دنيا را داريم.
و من درود مي فرستم به مادر عزيزم كه بهترين مادر دنياست براي خانواده ما ،
و براي او، سلامتي و عاقبت بخيري را از درگاه خداوند خواستارم ،
و درود و صلوات براي تمام مادران

١٠- حاجيه بدرالملوك تهراني راد

١- خانم زهرا كني:

سلام به همه اقوام عزیز وبزرگوار. حاجیه خانم بدرالملوک تهرانی راد در تاریخ سوم اسفند سال ١٣٢٤ چشم به جهان گشود ایشان عزیز کرده و نور چشمی پدر بودن و اکثر اوقات در سفرهای پدر به کربلا همراه ایشان بودن. مادر عزیزم به علت علاقه شدید پدر به ایشان به دبیرستان رفتن زیرا در آن زمان دخترها کمتر به دوره دبیرستان راه پیدا میکردن. ایشان در سال ١٣٤٨ با پدر عزیزم مرحوم حاج عبدالکریم کنی ازدواج کردن و صاحب  ٥ اولاد شدن . مادرم زنی بسیار صبور ومهربان هستن. قبل از کسالتشان همیشه با وضو بودن .در تمام مدت زندگی نه غیبت کردن ونه به غیبت گوش دادن. به یاد ندارم از زبان ایشان دروغ و تهمتی شنیده باشم .مادرم بسیار کم توقع و از یک کودک پاکتر و معصومتر است. من از ایشان عشق ومحبت و بزرگواری را یاد گرفتم .مادر عزیزم با وجود اینکه در بستر است بزرگترین دلخوشی وتکیه گاه من است وبا تمام وجود به ایشان افتخار میکنم .خداوند تمامی مادران را حفظ کند و در پناه خود قرار دهد.

٢- آقاي محمد طه حاج عابديني – ١٣٩٩

* لطفا به انتهاي صفحه مراجعه فرمائيد

ب: مرحوم حاج رحيم نثاري پورتك

آقاي اصغر تهراني راد:
خاطره اي از مرحوم حاج رحيم نثاري پورتك عموي عزيزم نقل ميكنم ؛ يادم هست كه ايشان با دستخط خودشان يك جلد كامل قرآن مجيد را به رشته تحرير درآوردند كه بسيار ارزنده بود.

آقاي مجتبي قندي (١٣٩٩)

سلام ، متاسفانه اطلاعات ما از مرحوم حاج رحیم نثاری بسیارکم و ناقص می باشد و‌از خاندان ایشان هم گویا کسی در گروه نمی باشد. لذا از اقوام نزدیکتر خواهشمند است کمک نمایند اطلاعات این خانواده تکمیل گردد. در یکی از مجالس ختم که من شرکت داشتم حاج اصغر تهرانی راد مرا به یکی از اخوان نثاری معرفی نمودند و اظهار داشتند قرآن بسیارنفیسی نزد این خانواده است که قرار شد اطلاعات و عکس های آن را ارسال نمایند ولی گویا فراموش شد.

ج: مرحوم حاج محمد موسي برهاني فر

١- خانم حورا سادات سعيدي:

– ایشان خانواده مادریشان یعنی حاج مریم خانم را خیلی دوست داشتند وخیلی خوش سر و زبان و خوش مشرب بودند وچهره ای زیبا داشتند و قدی رشید و باهوش وخواندن و نوشتن را زود قبل از مکتب اموخته بودند وروزنامه زیاد می خواندند وبه زبان شعر و ضرب المثل سخن می گفتند و شوخ طبع بودند ومیان خودمان که صحبت می کنیم و هنوز از ضرب امثلهای ناب ایشان بکار می بریم بسیار تمیز و مرتب بودندوادابی داشت غذا خوردن ایشان ومامانم می گوید هیچ کس راندیدم به تمیزی و زیبایی اقاجون غذا بخورد و سفید رو نورانی بودند و مومن و متدین وبه حجاب خیلی اهمیت می دادند واگر کسی جوراب نازک می پوشید حق نداشت به خانه ایشان بیاید و حاج اقا مرتضی و حاج حسن اقا و حاج باقر اقا محسنی را خیلی دوست داشتندووقتی کنار هم می نشستند باهم لطیفه می گفتند و قاه قاه می خندیدن بطوریکه مامانم می گوید ما فکر می کردیم سقف داره سوراخ میشه و میریزد و پسران علاقبند و تهرانی رادها که کوچک بودند اون زمان را خیلی دوست داشتند وبرایشان یک تاپ اهنی با زنجیر توی حیاط با صفایشان ساخته بودند که بازی کنند ان زمان که پارکی نبود خونه اقاجون پارک بچهسرشان نصرت الزمان فخار هم با روی گشاده و خوش اخلاق از قوم شوهرشان پذیرایی می نمودند و مرضیه خانم نبوی ویژه و خواهرانشان را هم خیلی دوست داشتند و عید نوروز نگهشان می داشتند تا پدر مادرشان به عید دیدنی برسندوخیلی به خودشان افتخار می کردند و می گفتند من تاجر زاده هستم وحوری و پری طایفه پدری.

– سلام به همگی یاد حرفهای مادر بزرگم افتادم یه حرفهایی ادم در بچگی از بزرگترها می شنود و بعد از سی چهل سال که از عمرش می گذرد به انها می رسد همیشه به ما می گفتند شما خانواده اصیلی دارید فامیلهای اقاجون توی تهرون تک هستند نصف تهرون فامیل شما هستند فلانی فلانی فلانی فامیل ما هستند ما فقط می شنیدیم ولی حالا رسیدیم علمای بزرگ تهران با این فامیل وصلت کردند مثل ایت الله اقا بزرگ تهرانی ایت الله حاج اقا مجتبی تهرانی و ایت الله محسنی ایت الله کنی وایت الله افجه ای و خانم اشرف الحاجیه جای بسی مباهات و افتخار است بچه ای که احساس هویت و اصالت بکند از بسیاری از خطرات اجتماعی و غیره مصون نگه داشته میشه وبا بچه بی هویت خیلی فرق می کنه ای کاش می شد این شجره کتابی بشود و برای فرزندانمان بماند برای احساس هویت بیشترشان ممنون که خواندیداینها واگویه های دلم بود و عزیز و اقاجون ای کاش بیشتر بودند در کنار مان

– یه خاطره دیگه عزیز همیشه میگفت فامیلهای اقاجون نه دو زنه توشون بود نه زن طلاق داده وخیلی هم بد می دونستند چشمهاشون همه درشته چشم ریز و نخود چی ندارن اقاجون هم می گفت حوری و پری طایفه پدري.
– خونه شوهر حاج مریم خانم کمی بالاتر از حموم حاج موسی است کوچه چاله میدون نزدیک مولوی بیشتر نزدیک بازارچه حاج نایب السلطنه میشه اقاجون و بچه های دیگه در انجا به دنیا امده اند بعدها اقاجون در سن ۳۵ سالگی اون خونه را از ورثه می خره و زن می گیره و با نصرت الزمان که ما بهش عزیز می گفتیم و حاج مر یم خانم در انجا زندگی می کنن و همه بچه ها اونجا به دنیا می ایند حاج مریم خانم سال ۱۳۲۳ به رحمت خدا می ره اون خونه تا چند سال پیش هم بود وچند خانوار در ان زندگی می کردن و درش چوبی بود و دو طرف ان ستون اجری تقریبا بزرگی داشت الان نمی دونم به چه صورتی اس ویه تاپ بلند داشت که عزیز می گفت همه ی این اخوان ها و تهرانی رادها و قوم شوهرم می امدن اینجا تاپ بازی می کردن.
– چه زیباست که ذکر و خیر ایشان مقارن شده با ایام ماه مبارک رمضان اقاجون و عزیز جون خیلی به برگذاری اداب این ماه اهمیت می دادند وبچه ها رو دونه دونه بیدار می کردند برای سحری خوردن و دعای سحر خواندن و نماز خواندن و همیشه مادرم از صفای ماه رمضانهای کودکیش می گوید وچه سفره های سحری وافطاری لذیذی پهن می شد در خانه واون زمان که مجلس خونگی کم بود عزیز جون در خانه خودشان مجلس قرائت قران می انداختند و خانم حاج اشرف الحاجیه ( عالمه آن زمان که مورد تایید آقای بروجردی و اقای محمد تقی جعفری بودند وپشت سرشان می شد نماز خواند ) و حاجیه مریم خانم و عزیز جون ما از شاگردان ایشان بودند یادمه هر حکم شرعی که سوال داشتیم از عزیز جون می پرسیدیم بدون اینکه به رساله مراجعه کنیم وهمه راهم درست می گفتند وتعجب میکردم ازاینکه چطور عزیز در سن نود سالگی همه ی احکام رو یادش هست به خوبی خدا رحمتشون کند من فقط می توانم قطره ای از دریای وجودی اقاجون و عزیز جون را بیان کنم وکاستی ها را بر من ببخشایند
– اقاجون با اینکه خیلی شیک پوش و مرتب وتمییز و کت کرواتی و همیشه اصلاح کرده بودند ولی خیلی هم مذهبی بودند وبه محرم و نامحرم و حجاب و تدین بچه ها اهمیت می دادند ولذا برای دخترها اسامی مذهبی انتخاب می نمودند و شناسنامه می گرفتند ولی عزیزجون اسامی مد روز می گذاشتند و به مد روز صداشون می کردند
– اقاجون در سن ۳۵ سالگی ازدواج می نمایند با نصرت الزمان فخار دختر میرزا عبدالله فخار که انزمان کارخانه دار بودند و اسم و رسمی داشتند و به اعتبار خاندان میرزا موسی دختر ۱۵ سالشان را به محمد موسی برهانی فر می دهند افرین به حاج مریم خانم با این حسن انتخاب عروسها ودامادهایی زیبا و اسم و رسم دار و متمول والبته سن کم خیلی زرنگ بودند خدا بیامرز حاج ملوک خانم ۹ ساله ونصرت الزمان ۱۵ ساله وناگفته نماند مهریه ایشان پنج هزار تومن بوده که اون موقع مهریه خیلی سنگینی بوده در سال ۱۳۱۷ هجری شمسی
– اقاجون تعریف می کردند ۵ ساله بودم که پدرم مرحوم شدند و تحت تربیت مادرم حاج مریم خانم قرار گرفتم و شش ساله بودم که به بازار رفتم وپیش حاج محمد تهرانی راد حاج عمو بودم و ایشان هم خیلی سختگیر بودند ولی خب سختگیریهای ایشان باعث شد در سن ۱۶ سالگی یک باب مغازه ۱۵ متری در بازار اهنگران تهران واقع در کاروانسرای قزوینیها بخرم وبه تجارت مشغول باشم و بعدها سه تا انبار پشت مغازه راهم خریدم وایشان به تجارت خشکبار مشغول بودند شغل اجدادیشان وتا ۳۵ سالگی هم خونه پدریشان را خریدند هم مغازه و انبارها و هم یک بنگاه افرین به همتشان
– اقاجون به کشور روسیه تزاری کشمش و خشکبار صادر می کردند در عنفوان جوانی
– یه خاطره از اقاجون که عمری روزنامه خوند اخرش به این نتیجه رسید که همش دروغه مگر صفحه ی ترحیم که حقیقت محضه
– اقاجون به تحصیلات بچه ها خیلی اهمیت می دادند و همه را مدرسه خوب و اسلامی می گذاشتند پنج تا دختر مدرسه اسلامی و به قول الان غیر انتفاعی اقا شیخ زین العابدین می رفتند واقع در محله امام زاده یحیی که هم درس روز را می دادند و هم احکام اسلامی را می آموختند ودختر ها باید چادر سرشان می کردند و مثل مدرسه های دولتی نبود که بلوز و دامن بپوشند و فکل و پاپیون به سرشان بزنند و اون موقع ماهی ۵۰ ریال مدرسه می گرفته وجالب اینجاست که مادرم و خاله هایم هنوز با اون همکلاسی ها دوست هستند و ادامه پیدا کرده دوستیشان مثل خانم شمسی مدرسی (تهرانی نژاد) دوست پنجاه و چند ساله ما وخانواده ناظمی. وپسرشان حاج علی اقا مدرسه علوی می رفتند. اما با دانشگاه رفتن خیلی موافق نبودند ومتاسفانه مادرم(ملیحه خانم) وخاله شهین که شاگرد اول مدرسه هدف بودند و درسشان خیلی خوب بود به خاطر جو آن موقع به دانشگاه نرفتند و به دیپلم ریاضی اکتفا کردند ومعلم اموزش و پرورش شدند. لازم به توضیح است که مادرم و خاله هایم چون چادری بودند شبانه درس خواندند درمدرسه هدف وروزانه به خاطر چادر راهشان ندادند.
– خانه حاجيه مريم سلطان خانم و حاج محمد حسين هنوز وجود دارد، تقریبا نزدیک خانه حاج محمد کاظم قندی هست که وخیلی خاطره انگیز است وجالب وشامل هشتی و تلفن خونه و آب انبار و اتاق پنج دری و خرپشته وحیاط پر درخت و باصفا ویک حوض بزرگ که مانند اکثر خانه های قدیمی یک درخت توت بزرگ دارد که توتش به قول معروف اندازه بالشت عروسکه. در این خانه حاج مریم خانم بچه هایش را به دنیا می اورد وبه خانه بخت می فرستد و وقتی حاج محمد اقای تهرانی راد با حاج ملوک خانم ازدواج می نمایند چون حاج ملوک خانم ۹ ساله بودند و کم سن و سال تا چند سال در این خانه باهم زندگی می کردند وبعد مستقل می شوند واقاجون تعریف می کردند فاصله سنی من با حاج ملوک خانم کم بود و باهم بالا بلندی و گرگم به هوا بازی می کردیم یهو حاج عمو میومد خونه و می دید داریم باهم بازی می کنیم و یه کتک مفصل ازش می خوردیم. بعد ها که همه ازدواج می کنند و می روند اقا جون این خانه را می خرند از ورثه وبا نصرت زمان خانم ازدواج می کنند وبا حاج مریم خانم در این خانه زندگی می کنند وهفت فرزندشان در این خانه بدنیا می ایند وبه خانه بخت می روند یعنی دو نسل در این خانه به دنیا امدند و به خانه بخت رفتند مامانم می گوید اون وقتها که پارک نبود اقاجون یک تاپ بزرگ درست کرده بودند برای بچه ها و خونه ما مثل پارک بود برای اهالی فامیل و همسایه ها و عزیزجون با خوشرویی و روی باز از همه پذیرایی می کردند برای شادی روح رفتگان صلوات.

– یک خاطره بانمکی که از اقاجون داریم وخاله ها تعریف می کنند این است که وقتی بچه بودند وبه شیطونی کردن می افتادند (ناگفته نماند فاصله سنی بچه ها باهم یک سال و نیم دو سال باهمدیگر است و کنترلشون خیلی سخت و طاقت فرسا بوده )واقاجون برای اینکه ساکتشون کند یک عصا داشتند و باجذبه خاصی که داشتند عصا رو می چرخوندن ومی گفتند بچه ها این عصای موسی است اژدها میشه شما رو می خوره. سر و صدا نکنید وطفلک بچه ها باور می کردند و ساکت می شدند خدا رحمتشون کند
-این طور که می گویند یک روز کارمند ثبت احوال به بازار می آید ومی گوید باید همه نام فامیلی برای خودتان انتخاب کنید و بعضی راهم خودش انتخاب می کرده ومی نوشته مثلا می پرسیده اهل کجایی می گفتند تهران فامیلیشون رو می نوشته تهرانی برای بعضی ها هم فامیلی عجیب قریب می گذاشته مثلا برای اقاجون گذاشته بوده محمد موسی قمر دوستان ویک ده سالی هم فامیلیشون قمر دوستان بوده ولی توی بازار دوستانشون باایشون شوخی می کردند و می گفتند قمر رو دوست داشتی فامیلیت رو گذاشتند قمر دوستان وبعد فامیلیشون رو تغییر می دهند و برهانی فر می گذارند ویه خاطره ای دیگر که به ذهنم امد الان این است که یکی از رسم و رسومات خاندان اقاجون این بود که نه زن طلاق می دادند و نه در یک زمان دوزنه بودند واین فرهیختگی خاندان حاج موسی رانشان می دهد در زمانی که خیلی برای زن ارزشی قائل نبودند اینگونه می اندیشیدند.
– خاطره ی دیگری که از اقاجون داریم این است که میرزا آشیخ عبدالعلی تهرانی و آشیخ مرتضی زاهد از دختران اقاجون خواستگاری می کنند برای پسرانشان وهمچنین برادر ایت الله وحید خراسانی ولی اقاجون می گویند خوب هستند ولی سبک زندگیشان با ما فرق می کند وبه شوخی می گویند با سه کس سودا مکن ۱- لاتکلم ۲-مال جدم۳- ورمنه یعنی با سه کس معامله نکن لاتکلم منظور اخونده دائم می خواهد بره بالا منبر بگه کسی حرف نزنه هر چی من میگم منظور از مال جدم سید هست سوم ورمنه منظور ترک است پس با اخوند و سید و ترک سودا و معامله نکنید.

– با عرض سلام و ارادت وقبولی طاعات مادرم ملیحه خانم تعریف می کنند سر عقد خاله دور تادور اتاق علما نشسته بودند وایت الله مرعشی نجفی و برادر ایت الله خویی وپسر عموی ایت الله خویی و چند نفر دیگر از علمای قم با اقای مرعشی نجفی امده بودند وعقد را جاری کردند ودر این سند حاج عبدالله قندی هم به عنوان معرف ذکر گردیده وامضای ایشان هم پای سند است واقاجون هم خیلی خوشحال بودند از این وصلت چون برای دین وایمان و مخصوصا حجاب بچه ها خیلی زحمت می کشیدند و مراقبت می کردند مثلا اگر کسی از فامیل یاهمسایه ها نماز نمی خواند ویا حجابش را رعایت نمی کرد وجوراب نازک می پوشید به خونه راهش نمی دادند چون می گفتند در تربیت دینی بچه ها تاثیر می گذارد وبه این خاطر خیلی سختشون بود ازدواج دادن دخترها واصلا زیر بار نمی رفتند و برای اینکه عزیزجون خواستگار می خواستند راه بدهند کلی با ایشان باید صحبت می کردند وبعد راه می دادند.

– سلام وعرض ارادت خدمت خاندان دورکعتی که اقاجون می خواندند هر شب رکعت اول انا انزلناه ورکعت دوم انا اعطیناک بوده که هرشب می خواندند برای پدر مادرشان وبعد ازفوتشان خاله شکوه خواب ایشان را می بینند ومی گویند اقاجون چطورهستید؟ اقاجون می فرمایند اونجا این نماز را خواندم وبه یادشان بودم اینجا امدم پیش پدر مادرم التماس دعا در این لیالی قدر فاتحه مع الصلوات.

– با عرض سلام و قبولی طاعات یاد خاطره ای از اقاجون افتادم که مادرم ملیحه خانم تعریف می کردند چندی پیش وآن این بود که ۶۰ سال پیش آقایی به در حجره آقاجون می ایند و تقاضای خرید دانه های روغنی می نمایند وسفارش زیادی می دهند اقاجون می پرسند برای چی می خواهید می گویند برای تولید روغن نباتی و از محاسن روغن نباتی و معایب روغن حیوانی می گوید که چنین است و چنان است آقاجون هم که فرد خوش خوراکی بوده می گویند تا مطمئن نشوم چیست نمی خرم بعد با اون آقا به کارخانه روغن نباتی می روند و از روند تشکیل روغن نباتی بازدید می نمایند و به این نتیجه می رسند روغن نباتی هایی که اون موقع تولید می شده نجسه نجسه چون به چشم خودشان دیده بودند در انبار غلات ودانه های روغنی موشها از سر و کله هم بالا می روند و قهرا فضله های موش در این انبار بوده و به همراه دانه ها در دستگاه ریخته می شده و روغن گیری می شده وتمام روغن ها نجس می شده مادرم تعریف می کردند اقاجون حتی یک بار به روغن نباتی لب نزد وهمیشه از روغن هایی که در حجره شان می فروختند به خانه می اوردند واستفاده می کردندو به طهارت طعامی که خودشان و اهل بیتشان می خوردند خیلی اهمیت می دادند وتا از طهارت غذا مطمئن نمی شدند لب نمی زدند چون معتقد بودند که طعام ناپاک هم در روح وهم در جسم ونسل انسان تاثیر می گذارد نثار روح همه رفتگان واسیران خاک فاتحه مع الصلوات. البته سو تفاهم نشود روغن نباتی های الان پاستوریزه و هموژنیزه است وبهداشتی و پاکه

-خانواده های متدین کت و شلوارشان در آن زمان به این سبک و سیاق بوده كه كت بلند می پوشیدند وآقاجون هم معمولا پالتو ویا کت بلند می پوشیده یک بار از عزیزجون پرسیدم حرف و کارهای آقاجون مثل علما می ماند ایشان تحت تاثیر کدام روحانی بودند ؟ عزیزجون گفتند تحت تاثیر اقای حاج اشرف و حاج مقدس وایت الله شاه ابادی و علامه کرباسچیان که به خونه آقاجون رفت و امد داشتند و همنشین بودند وبازاری های قدیم قبل از آنکه به بازار بروند به مسجد ویا امام زاده سید اسماعیل می رفتند و درس مکاسب و معاملات واحکام شرعی می اموختند وبعد به حجره می رفتند واول حلال و حرام را می اموختند وبعد به تجارت می پرداختند وبه روزی حلال وبرکتش خیلی اهمیت می دادند مخصوصا اقای شاه ابادی رحمت الله علیه که خیلی تاثیر گذار بوده وبازاری ها یک دفترچه داشتند و مسائل فقهی را از ایشان می اموختند ودر دفتر چه می نوشتند

-با عرض سلام وقبولی طاعات یک خاطره زیبا مادرمهربان و باهوشم تعریف کردند از آقاجون از دوران نامزدی ایشان که خیلی جالب بود آقاجون و عزیز جون ۷۹ سال پیش ازدواج کردندو آقاجون مثل جوانهای امروزی خیلی رمانتیک بودند وبرای عزیز هدایای گرانبهایی می خریدند ولی یک دفعه خیلی ابتکار ایشان جالب بوده عزیزجون تعریف می کردند یک پارچه صورتی خیلی قشنگ آقاجون اورده بود با یک دستمال که دور آن شعر نوشته شده بود با چاپ طلایی رنگ چهار بیت در چهار ضلع دستمال نوشته شده بود
بردی دل من من از تو آن می خواهم
وزگمشده ی خویش نشان می خواهم
سر مصرع هر بیت حروفی بردار
هر انچه که شد من از تو آن می خواهم

یعنی: ب و س ه

– با تشکر از مادر عزیزم و خاله ها و دختر خاله های عزیزم که مرامورد تفقد ومهربانی خویش قرار دادند یه خاطره دیگر که مادرم تعریف می کردند این بود که اقاجون خاله منصور و خاله شهین و مادرم ملیحه خانم را به این شرط گذاشتند بروند دبیرستان که چادرشان را حفظ نمایند ومادرم تعریف می کند من وخاله شهین رشته ریاضی می خواندیم دبیرستان هدف واقای مهندس خویی هم استاد ما بودند وخیلی هم سختگیر بودند و ما چادرمان را به دندان می گرفتیم وعرق می ریختیم و ترسیم رقومی می کشیدیم کسانی که ترسیم رقومی کشیده اند درک می کنند که من چه می گویم وهر سال هم شاگرد اول کلاس می شدیم

-صحبت از چادر شد یاد چادر کلوکه ها به خیر که معمولا متمولین فامیل سرشان می کردند وغالبا هم از مکه می اوردند هرچی گلش مخملی تر و براق تر بود گرونتر بود ووقار خاصی به خانم می داد یادمه حاجی بازاری ها تاکید داشتند خانمشان کلوکه سر کند واز جمله آقاجون و عزیزجون معمولا ما هم که تازه چادر به سرمان گذاشته بودند برای اینکه تشویق بشویم و محبت چادر در دلمان بیافتد و ذوقش را داشته باشیم یک چادر کلوکه می خریدند و برایمان می دوختند ودور تا دورمان می نشستندو تعریف می کردند از چادرمان که چه گل قشنگی داره و از بهترین جا خریدیم وچه خانمی شدی به خدا و دیگه خیلی بزرگ شدی.! ما هم در عالم بچگی کلی از این تعریفها خوشمان می امد وبه خودمان می بالیدیم که هم طراز بزرگترها شدیم دیگه ویک رویی می گرفتیم که دیگه نگو ونپرس اما درعالم بچگی چادر کلوکه هایی رو یادمه بعضی خانمها سرشون می کردن که به لحاف کرسی می گفت زکي. چطوری توی گرما سرشون می انداختند خدا می دونه یاد باد آن روزگاران یاد باد دوره کلوکه هم گذشت برای شادی روح امواتمان فاتحه مع الصلوات.

-سلام طاعات و عبادات شما قبول درگاه الهی باشد ازمن خواستند یک خاطره از اقاجون بنویسم ویاد عزیزجون افتادم که می گفت شب بیست و هفتم ماه رمضون شب به درک واصل شدن ابن ملجم ملعون است ورسمه که کله پاچه بخوریم وتا این چند سال پیش هم عزیز این رسم رو داشتند و کله پاچه افطاری می دادند و تا صبح احیا می گرفتند و دعاهای امشب را می خواندند و مامانم تعریف می کنند تنها غذایی که برای ما لقمه می گرفتند و دهانمان می گذاشتند کله پاچه بود وآقاجون می گفتند شما بلد نیستید کله پاچه رو چطوری بخورید باید چشمتان را ببندید بعد لقمه بگیرید و بخورید نگاه نکنید وچقدر خوشمزه تر بود لقمه هایی که آقاجون و عزیز جون در کام ما می ریختند.

-برف که میاد دوتاخاطره برفی داریم ما از آقاجون:
الف-آقاجون غذا خوردنشون آداب خاصی داشت که چه وقت وچه جایی چی بخورند و چه بنوشند مثلا روز برفی حتما به عزیزجون می گفتند آش ماش بپزند وبخورند نمی دونم چه حکمتی داشته وآیا این رسم درمیان عمه زاده ها وعمو زاده ها هست یا خیر ؟ ماهم هنوز وقتی برف بیاد آش ماش می خوریم به یاد آقاجون

ب- دومین خاطره برفی رو از آقاجون، حاج آقا مصطفی اخوان چند سال پیش برامون تعریف کردند که بانمک بود. وقتی آقاجون پسرتوخونه بودن هر وقت برف میومد وحاج مریم خانم به ایشان می گفتند برو پشت بام رو پارو کن اقاجون هیچ وقت نمی رفته پارو بزنه ومی گفته هرکی ریخته خودشم بره پارو بزنه.

– اگر عزیزجون ما زنده بودند خاطرات خیلی زیاد و جالبی ازشون می پرسیدم ومی نوشتم افسوس که یک سال قبل از تشکیل گروه ایشان از دنیا رفتند وبرام جالب بود که عزیز از ۱۵ سالگی تا ۹۱ سالگی با قوم شوهرشون ارتباط داشتند حتی بعد از اقاجون با قوم همسر ارتباطشون رو حفظ کرده بودند ومی گفتند به خوبی فامیلهای اقاجون در طول عمرم خانواده ای را ندیدم وهمیشه به شوخی می گفتند نصف تهرون فامیلهای آقاجون هستند.ايشون منبع خاطرات شیرین فامیل بودند وبا زبانی شیرین و فصیح تعریف می کردند.

– (١٣٩٩) 

باسلام کلیپ تولد ووفات رو که دیدم یاد یک خاطره از عزیزجون افتادم وقتی کسی درفامیل فوت می نمود عزیز می گفتند خب امسال سه نفر به جاش بدنیا امدند حس می کردم امار افراد فامیل اینطوری دستشونه برام جالب بود که وقتی کسی مرحوم میشه عزیز فکر می کنه حالا امسال چند نفر بدنیا امده به جاش

-(١٣٩٩) مامان من پراز خاطرات شیرین وتلخ است تلخی ها رو نمی نویسم چون خاطرافراد مکدر می شود ولی شیرین ها رو می نویسم که برای محمد هادی بماند ودرآینده بداند نیاکانش چه آداب ورسومی داشتند وچگونه می زیسته اند
این داستان ممنوعیت رادیو وتلویزیون درخانه ما
ابتدا که رادیو امده بود خانه هایی که برق داشتند رادیو خریدند ولی چون آقاجون خیلی مذهبی و سختگیر بود نمی گذاشتند ما رادیو داشته باشیم به این دلیل که می گفتند توی رادیو زن می خونه وحرامه خلاصه همسایه بغلی ما رادیو خریدندوبچه هایش که به خانه ما می آمدند بایک آب وتابی ازرادیو تعریف می کردند وقند توی دل ما آب می شدوافسوس می خوردیم که چرا آقاجون اجازه خرید رادیو رو به ما نمی دهدوما رادیو نداریم کلا توی کوچه ما که معروف بود به کوچه چاله میدون فقط یک خانه رادیو آورده بودوبقیه بد می دونستند
رادیوها یک آنتن خیلی بلندی داشت که باید دربلندی نصبش می کردند وچون پشت بوم ما بلند بود همسایه کناری ما آنتن رو روی پشت بوم ما نصب کرده بودفرداش همسایه های دیگرمن جمله حاج اقای جعفر زاده آمدنددم خونه ی ماوبه آقاجون گفتندشماهم بله دیگه آقاجون گفت یعنی چی ؟گفتند شما هم رادیو خریدین وآقاجون گفت نه ما رادیو نداریم بعد آقای جعفر زاده اشاره کردن به آنتن روی پشت بوم تا اینکه آخر سر اقاجون رفت بالا وانتن رو کند وانداخت روی پشت بوم خودشون. دیگه اون وقتها این طوری بود مردم خیلی به کار هم کار داشتند وفوضولی می کردن الان همسایه از همسایه خبر نداره.

بعدها که برادرم که بهشون داداش می گفتیم سرکار رفت وبا پول تو جیبی اش یک رادیو گوشی خرید که یک گوشی داشت ونوبتی به گوشمون می ذاشتیم وگوش می دادیم برنامه های رادیو رو
یادمه تبلیغات روغن نباتی قو رو خیلی دوست داشتیم وبرنامه آقای راشد رو که درماه رمضون پخش می شد ولی همچنان جرات نصب کردن آنتن روروی پشت بوم نداشتیم وازاقاجون کلا خیلی می ترسیدیم وبه این خاطر رادیو رو وصل می کردیم به یک ناودون بلند فلزی واتصال برقرار می شد ویواشکی رادیو گوش می دادیم با گوشی.

بعد از چندسال تلویزیون آمد وهمچنان درخانه ما ممنوع بود خانم معنوی همسایه ما تلویزیون خریده بود وبچه هایش هرروز ازبرنامه های تلویزیون برای ما تعریف می کردند وهمچنان دردل ما قند آب می شد که چرا ما تلویزیون نداریم دیگه آقاجون ما رو منع کرد از همصحبتی با خانم معنوی اینها ولی اونها بازهم میومدن به خانه ما ومی رفتند در غیاب آقاجون
یک شب بچه های خانم معنوی گفتند شب که شد وآقاجون خوابید شما به بالای پشت بوم بیاییدماتلویزیون رو روشن می کنیم وشما ببینید شب هنگام وقتی آقاجون خوابید من وچندتا از خواهرها پابرهنه وپاورچین پاورچین به پشت بوم رفتیم ومنتظر شدیم تابچه های خانم معنوی بیایند توی حياط وما رو ببینند وبروند تلویزیون روروشن کنند وما ببینیم تلویزیون چیه !

خلاصه حیاط ماحدودا ۲۰۰ متر بود وحیاط خانم معنوی هم حدودا ۱۰۰متر بود یعنی فاصله ی اتاقی که توش تلویزیون بود ودیوار پشت بومی که ما بودیم حدودا ۳۰۰ متر بود وازاین فاصله ما می خواستیم تلویزیون رو ببینیم
خلاصه چندتا پیس پیس کردیم واونها فهمیدن ما روی پشت بوم هستیم وتلویزیون رو روشن کردندمثل یک ستاره ای که از دور بدرخشد ما دیدیم یک نور کوچکی درحال درخشیدن است ودیگه درپوست خودمون نمی گنجیدیم ازبس خوشحال شدیم که بالاخره تلویزیون رو ما دیدیم وکلی خندیدیم این بودداستان اولین دیدار ما با تلویزیون حالا تو نور دیده ام توی اتاق خودت برای خودت یک تلویزیون داری وغرق در امکاناتی ولی قدیم ها امکانات کم بود ولی صفا وصمیمیت بیشتر بودتا الان

 

٢- خانم نرگس كاظم زاده:
سلام من یکی از نوه های حاج موسی برهانی فر هستم.
سن من آنقدر قد نمی دهد که متاسفانه پدر بزرگ مهربانم رو دیده باشم و این رو شنیدم از مادر که منصوره خانم هستن فرزند آخر حاج موسی برهانی فر که همیشه از ایشان تعریف می کردن آدمی مرتب ،خوش پوش و امروزی ایشان می گن پدرم خدا بیامرز همیشه برای غذا خوردن روی میز و صندلی می نشستن و وقتی که غذایشان هم تمام می شود جوری بشقاب رو تمیز و می کردن که انگار غذایی خورده نشده بود

٣- آقاي مجتبي قندي:

– گرامي باد ياد و خاطره مرحوم حاج محمدموسي برهاني . من ايشان را خوب به ياد دارم . بسيار ايشان را ديده بودم . هميشه خندان و بشاش ، حتي مواقعي كه ناراحت بودند. مدتي در يك موضوع گرفتاري داشتند و هرروز به يك اداره اي براي پيگيري كارشان مي رفتند و سپس به بازار و حجره پدرم مي آمدند و قضايايشان را تعريف مي كردند . احساس مي كردم ناراحتند ولي با خنده و خوشرويي مطالبشان را مي گفتند. با ديدن روي سرخ و سفيد و بشاش ايشان خيلي زود به دل مي نشستند. خدايش رحمت كند و با ائمه معصومين محشور باشند.

– سعید آقای شریف تبریزی که داماد حاج محمدموسی برهانی بودند هم خواهرزاده آیت الله مرعشی نجفی بودند و هم از جمله شاگردان و افرادی بودند که در درس و جلسات مرحوم حاج میرزاعبدالعلی تهرانی شرکت می کردند. زمانی که تصمیم به ازدواج می گیرند به اتفاق مرحوم پدر من و چند نفر دیگر از دوستانشان که همه از شاگردان حاج میرزا عبدالعلی بودند برای کسب اجازه روانه قم و منزل آیت الله مرعشی نجفی می شوند تا از دایی خود برای ازدواج کسب اجازه نمایند. شب هنگام به منزل ایشان می رسند . حضرت آیت الله خود در راباز کرده و همه را به داخل می برد و پس از شنیدن نیت مراجعه کنندگان می خندند و می گویند وقت ظهور حضرت رسیده. اینکه سعیدآقا به صرافت زن گرفتن افتاده نشان از علائم ظهور است. حاج سعیدآقا هم بسیار خوشرو بودند و در جلسات روضه منزل پدر ما مرتب شرکت می کردند.

– خدا رحمت کند مرحوم حاج محمدموسی برهانی فر . همان گونه که قبلا هم ذکر کرده ام من ایشان را مکرر دیده بودم . بسیار خوشرو و بذله گو بودند و آنچه از ایشان در ذهن من مانده خنده های بلند ایشان است. بسیار خوشرو بودند هم از نظر زیبایی و هم از نظر نحوه برخورد با افراد. دو عکسی که از ایشان در گروه آمده یکی که مربوط به دوران بیماری و اواخر عمر ایشان بوده و دیگری مربوط به اوان جوانی می باشد که به نظر من هیچ یک نشان دهنده چهره اصلی ایشان نیست. چهره و صورت ایشان در میانسالی بسیار زیباتر و وجیه تر بود. ای کاش عکسی از آن دوران هم از ایشان پیدا شود. زمانی که در دوران کودکی(کلاس اول و دوم دبستان) برای رفتن به مدرسه ام که در میدان شاه بود بایستی هرروز یک بار شیفت صبح و یک بار شیفت بعدازظهر (مجموعا چهاربار رفت و برگشت) از کوچه دکتر مثقالی رد می شدم و گاهی اوقات به علت خلوتی کوچه دچار ترس و هراس می شدم ، وجود منرل آشنای ایشان یکی از نقاط برای قوت قلبم بود تا با اطمینان از آن کوچه رد شوم. اخیرا در مجلس بزرگداشت مرحوم حاج حسین تهرانی با آقایان حاج عباس و حاج اصغر تهرانی ذکر خیر کوچه دکتر مثقالی و منزل حاج محمدموسی برهانی فر شد و خاطرات زیادی از آن محل و آن منزل مرور گردید.

٤- خانم معصومه شريف تبريري:
– یادمه هروقت اتاق آقاجون(حاج آقا محمدموسی پدرمادرم)می رفتم بوی مطبوع دارچین می آمدواین خیلی برایم جالب بود.

٥- آقاي محسن محسني:

خدارحمت کنه حاج علی آقا برهانی مظلوم را؛ اکثرروزها ایشان را درمسجد شهدا خیابان شهید احمدی (گوته سابق) درصف نمازجماعت ملاقات ؛ومصاحبت داشتیم(حتی روزهای سخت مریضی)”روحش شاد.

٦- خانم زهرا برهاني فر:

تابستانها که به باغ عزیزجون در دماوند می رفتیم از احمد اباد تا چشمه اعلی پیاده می رفتیم چقدر باصفا و زیبا بود یادش بخیر شما منو یاد این خاطره انداختید که یک بار با حاج حسن اقا تهرانی و پگاه خانم از باغهای حاج عمو گذشتیم وشاید هم از البالوها خورده باشیم بدین وسیله حلال بودی می طلبیم الان اونجا خیلی زیباست شکوفه های زیبای البالو و دیوارهای خشتی و چینه های اجری زیبا دیدنش روح انسان را صفا می دهد وباعث تمدد اعصاب می شود.

– با عرض سلام و با ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان پدرم محمد موسی برهانی فر به انجام واجبات وترک محرمات خیلی اهمیت می دادند و مارا تشویق می کردند به این امر مهم و جایزه می دادند مخصوصا روی نماز و حجاب خیلی تاکیید داشتند وخاطره ای که عزیز جون برایمان تعریف کردند را برایتان می نویسم عزیزجون می گفتند در زمانی که طرح کشف حجاب می خواست اجرا بشود آقاجون و دوستانشان خیلی مبارزه کردند با رژیم و یک بار که اتحادیه اجیل فروشها بازاریها را دعوت کرده بودند که در مورد کشف حجاب صحبت کنند آقاجون ودوستانشون شروع به بحث و جدل ومرافعه می نمایند وکار بالا می گیرد وآژان ها می خواستند ایشان را دستگیر کنند وزندانی کنند اون موقع هر کی زندان می رفت دیگر حسابش با کرام الکاتبین می افتاد و معلوم نبود زنده بیرون بیاید آقاجون و دوستان هم فرار می کنند وشب از رادیو اعلام کردند که اقا موسی برهانی فر تحت تعقیب هستند وهر کس از ایشان اطلاعی دارد گزارش دهد بنابراین آقاجون شش ماه مخفیانه زندگی کردند از دست مامورین دولت وعزیزجون و بچه هم در خونه پدرشان حاج میز عبدالله فخار زندگی کردند وبعد از شش ماه که آبها از آسیاب افتاد ایشان به روال عادی زندگی برگشتند و حاج مریم خانم مادرشان هم که آقاجون حاج بی بی صدایش می زد هم هیچ وقت چادر و چاقچول و پوشیه شان را بر نداشتند وبه ایشان می گفتند بیرون نروید و ایشان می گفتند من به اژان ها ایه وجعلنا من بین ایدیهم سدا را می خوانم آنها کور می شوند ومرا نمی بینند وهیچ وقت نشد که کسی متعرض حاج بی بی شود با پایان یافتن خاطرات آقاجون، اين بخش به پایان خواهد رسید. خاطرات نوادگان حاج بی بی بعد از سه ماه واندی وبه قول اقای مهندس مجتبی قندی به اندازه یک ترم دانشگاه طول کشید (خاطرات خاندان حاج بی بی یا حاج مریم خانم یاحاج مریم سلطان). مفتخریم که از نسل چنین مردان وزنان پاکدامنی هستیم وخداوند حافظ ونگهدار همسران وذریاتمان باشد وتشکر از دخترم حورا سادات که یاد وخاطره آقاجون را در این ماه مبارک زنده کردند وذکر خیری از ایشان شد به قول شکوه خانم خواهرم حتما آقاجون خیلی خوشحال شدند باذکر فاتحه و صلواتی امواتمان را شاد گردانیم که چشم براه خیرات و مبرات ما هستند.

٧- حاج محمد كاظم تهراني راد:

يكي از زيبا ترين باغها همان باغ مرحوم حاج ميز عبدالله فخار ومرحومه عزيز خانم همسر پدربزرگتان بود.
خودشان كه از درد پا و زانو در رنج بودند انجا بسر ميبردند و در ايوانشان هميشه از مهمانهاشان با ميوه هاي باغ پذيرايي ميكردند.
انتهاي باغ از بالا رشته كوهي بود ومرز باغ و كوه نهر ابي بود كه اب چشمه اعلا را به باغها به نوبت ميرساند .

٨- خانم مینا جاویدیان
– من یکی از نوه های حاج موسی برهانی فر هستم ولي متاسفانه هیچ گاه موفق نشدم روی پدربزرگم رو ببینم.
و مطلب زیر از گفته های مادر مهربانم عصمت الزمان(شهین خانم) هست:
آقاجون بسیار تمیز و مرتب بودند و برای خودشون آداب و رسوم خاصی داشتند، مثلا عصرها دوست داشتن که روی یک پتوی دو لا شده با ملحفه سفید با یک متکای بزرگ هم عرض پتو، با ملحفه سفید با یک شمد بزرگ از جنس ململ استراحت کنند، علاقه خاصی به خواندن روزنامه اطلاعات به صورت روزانه داشتند و در کنار روزنامه ، یک کاسه سفالی پر از آب و یخ مخصوص خودشان و یک بادبزن داشتند.
صرف ناهار در ظرف مخصوص خودشان که یک دیس گرد مسی بوده و به همراه خانواده( اصرار داشتند که همه سر سفره حضور داشته باشند) صورت میگرفته.
حتی حوله خودشان را به نحو شکیلی تا میزدند و در جای خودش قرار میدادند. دخترها به ترتیب میخابیدند و پدر بالا سر بچه ها، تنها دایی خدابیامرزم علی آقا برهانی فر اتاق شان جدا بوده که عزیز خانم( نصرت فخار) هم عصرها در همان اتاق میخابیدند.
دخترها دائم چک میکردند که آقاجان کی خابیده، گویا ایشان شمد را تا روی صورتشان میکشیدند اما باز میتوانستند بچه ها را چک کنند.
و بعد از خوابیدن پدرشان به حیاط میدویدند و تا قبل از بیداری آقاجان حسابی بازی میکردند.
ان شاء الله خداوند مهربان تمامی اموات جمع را مورد رحمت خاصه خودشان قرار دهند و نزد امام علی علیه السلام بهره مند گرداند.

– یکی دیگه از خاطراتی که مادرم شهین خانم در مورد پدرشون حاج موسی برهانی فر تعریف کردند
آقاجان هر شب مقید بودند که دو رکعت نماز مخصوص والدین رو بخونند، هر روز بعد از نماز صبح یک قرآن بزرگ داشتند که روی کیز چرخ خیاطی عزیز جون قرار می دادند و قرآن رو با صدای بلند و دلنشینی قرائت میکردند، همسایه ها با صدای قرائت ایشون از خواب بیدار میشدند و نماز میخوندند. ما بچه ها رو هم از همان موقع که قرائت رو یاد گرفتیم تشویق می کردند که هر روز بعد از نماز صبح دو صفحه قرآن بخوانیم، عادتی که هنوز فرزندان این بزرگوار بهش مقید هستند.
به غیر از این موارد شب های پنج شنبه همه فرزندان و عزیز جون رو جمع می کردن و با هم دعای کمیل میخوندند و عصر روزهای جمعه دعای سمات رو با هم میخوندند، گاها خواهرهای محترم آقاجون هم توی این جمع های سمات خوانی حضور داشتند.
به قول مادرم (شهین خانم): اینکه فرزندان و نوه ها و نتیجه های ایشون مقید به آداب دینی هستند، نتیجه اون تربیت دینی هست که سالها قبل از آقاجون و عزیز جون و پدر و مادرهای این بزرگواران در کام و جان فرزندانشون به ارث گذاشته شده.

آقاي مجتبي قندي (١٣٩٩)

سلام ، از مطالب بسیار جالب و عکس های یادگاری ارسالی توسط جناب آقای محمدکاظم تهرانی راد بسیار سپاسگزارم. یکی از سوالاتی که در ذهن من بوده این است که چرا با جدیتی که امثال مرحوم پدر ما در ارتباط با اقوام خود داشتند نام بعضی از بزرگان فامیل را ما قبلا نشنیده بودیم و نحوه ارتباط آنها چگونه است. هرچند مرحوم پدرم درزمره کوچکترین فرزندان حاج محمدکاظم بوده و فاصله نسل ها یک مقدار انتقال اطلاعات به ما را دچار مشکل می سازد. این عکس از مراسم ازدواج سرور خانم برهاني فر و خود این مراسم عروسی یکی از نقاط تلاقی نسل های قبلی ما با یکدیگر است. در این عروسی، داماد مرحوم حاج سعید شریف تبریزی است که از دوستان پدرم و از شاگردان حاج میرزا عبدالعلی تهرانی بوده است. قبلا این خاطره را نقل کرده ام که حاج سعید خواهرزاده آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و برای احترام هنگامی که قصد ازدواج نمودند به همراه پدرم و تنی چند از دوستانشان به قم و‌منزل آقای مرعشی می روند. آقای مرعشی وقتی از قصد حاج سعید برای ازدواج مطلع می شود می خندند و‌می گویند اگر آقاسعید قصد ازدواج دارد بدانید ظهور حضرت نزدیک است. در این عروسی مرحوم‌پدرم شاهد عقد بوده و مطمئنا علاوه بر خاندان تهرانی راد، خواهرزاده های ایشان یعنی فرزندان نرگس خانم و حاج خانم سعادت و خدیجه خانم هم جضور داشته اند. اگر عکس های دیگری از این عروسی موجود باشد شاید خیلی از آشنایان را بتوان مشاهده کرد. حضور مرحوم حاج علی سیاه کلاه هم جالب است که‌دوست مشترک جمع کثیری از اقوام بوده اند. شاید حاج کاظم آقای محسنی هم خاطراتی از این مجلس عروسی داشته باشند.

خانم حوريه سادات سعيدي خطاب به حاج محمد كاظم تهراني راد:

(١٣٩٩) باسلام ممنون از اینکه به یاد پدربزرگم بودید خداوند رحمت کند حاج عمو وحاج ملوک خانم راکه از مهربانان روزگار بودندهرموقع دلتنگ عزیزان می شویم به یاد این حدیث حضرت علی ( ع) می افتیم وقلبهایمان آرامش می گیرد الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا ! مردم درخوابند ، همین که مردند بیدار می شوند ! ان شاالله بعد از هزار سال که از بعد جسمانی وبعد زمانی خارج شدیم و زندگی جاوید را برگزیدیم به رفتگان خواهیم پیوست.

خانم سعيدي:

(١٤٠٠) مراسم عقد پدر و مادرم و مراسم عقد خاله منصوره و شوهر خاله ام در يكروز بوده (١٣٥٥/٧/٢٢) جالبه خیلی ازکارهاشون. مثلا عقدها توی یک روز، فاصله های جشن عروسیها تاریخها نزدیک به هم. همزمان چندتا ازخاله ها باهم بچه دار شدن. دراین میان؛ همزمان عزیز هم داشته سیسمونی می داده هم جهیزیه میداده. بنده خدا کم هم نمی گذاشت. عزیز جون خیلی زرنگ بودند خیلی کاری خیلی به قول معروف دست وپا دار به نحو احسن همه ی کارها رو انجام میدادند وپرانرژی بودن هرکس جای ایشون بود ول می کرد به امان خدا.

الان فاصله سنی ما نوه ها هم خیلی کمه باهم. وجالبه فاصله سنی نتیجه ها هم خیلی کمه باهمدیگه. مراسم هامون هم تقریبا تاریخها نزدیک به همه. گاهی اوقات کارهامون تو درتو میشه والبته لذت بخشه.

مثلا سيم دي ۵۵ اقاجون فوت می کنند واون وقتها تا چهل روز خونه ی متوفی رفت وامد بوده نهار وشام. بعد دراین میان خاله شکوه دوقلوها رو بدنیا می آورند در۶ بهمن ۵۵ بعد در۲۲ بهمن ۵۵ خاله سرور محمد حسین رو بدنیا می اورند وعزیزجون ازهمشون پذیرایی می کردند. خاله سرور وخاله شکوه خونه عزیز بودن یکی طبقه بالا یکی طبقه پایین خوابیده بوده. ميگن همیشه عزیز جون یه شعر می خوند زپلشت آید و زن زاید و مهمان عزيزي برسد.روزگارخونه ماست.

– عزیزجون می گفتند سر ماه یک پیت یاحلب روغن کرمانشاهی رو که باز می کردیم تا اخر ماه تموم می شد یا ۲۵ کیلو بادمجون می گرفتیم سبزی هم سی کیلو می گرفتیم خودمون جمعیتی بودیم فامیل هم خونه مارو خیلی دوست داشتن وبهشون خوش می گذشت پارک وشهربازی که نبود خونه ما پارک بچه ها بود اینه که همیشه مهمون داشتیم ویه پیت بزرگ همیشه قند شکسته داشتیم وقتی نصفه می شد به اقاجون می گفتیم دیگه قند نداریم قند بگیر بشکونیم.

– عزیز جون رسم داشتند برای همه ما نوزده فروردین دعای شرف الشمس رو می نوشتند وزیرش حاجت هامون رو می نوشتند ولای قران می گذاشتند.

– یکی دیگر از اصولي که درجشنهای خانوادهِ مادریم هست این است که شئونات اسلامی کاملا رعایت میشه. اصلا مشروبات الکلی نه دیدم و نه شنیدم که مصرف بشه و یا جشنها مختلط باشه و محرم و نامحرم کاملا رعایت میشه. کلا خیلی پاكند و ساده؛ دختر و پسرها و پدر ومادرها.  از وقتی توی جامعه رفته ام کمتر خانواده ای رو دیدم به پاکی و نجابت و سادگی در حین زیبایی و ثروت و جاه و وجاهت خاندان مادریم. این از خصایص خوب اکثریت خاندان حاج موسی هست.

– یاد خاطره ای از آقاجون افتادم که می فرمودند درخاندان ما؛ مردها نه رسمه زن طلاق بدهند نه اینکه همزمان باهم دوزنه باشند. واین دو تا رو خیلی بد می دونیم البته درنسلهای اخیر طلاق دیده شده ولی دو زنه همزمان هنوز دیده نشده حداقل من که سراغ ندارم

خاطرات صوتي/تصويري