توجه:
این خاطرات بعضاً در اواخر سال ۱۳۹۴ و عمدتا در طول سال ۱۳۹۵ خورشیدی توسط گوینده (که با ذکر نام مشخص است) بیان شده است. چنانچه خاطره ای جدیداً اضافه شده باشد سال بیان خاطره در ابتدای آن خاطره (داخل پرانتز) ذکر شده است.
مرحوم حاج محمد کاظم قندی
۱ – آقای مجتبی قندی
– مرحوم حاج محمدکاظم خصوصیات اخلاقی فوق العاده ای داشتند . همان طور که اشاره شد من هم در دو سه سخنرانی از مرحوم آقای مجتهدی که از تلویزیون هم پخش شد خاطراتی را از ایشان راجع به حاج محمدکاظم شنیدم . منزل حاج محمدکاظم در بازارچه نایب السلطنه کوچه روبروی حمام قبله ودر مجاورت مسجد ملاجعفر قرار داشت که این مسجد بعدها مسجد و مدرسه علمیه آقای مجتهدی گردید. آقای مجتهدی معاصر مرحوم پدر ما بودند و ایشان حاج محمدکاظم را ندیده بودند اما به علت بودن در محلی که بزرگ قدیمی اش حاج محمدکاظم بوده از قدیمی ها و موثقین محلی خصوصیات ایشان را شنیده بودند . از جمله همین مطلب که می گفتند ایشان در ماه های رمضان سفره ای پهن می کرد و خود در سرکوچه و محل عبور افراد می ایستاد و هر رهگذری را فارغ از شغل و مقام و موقعیت اش برای افطار دعوت می کرد. این مطلب را من از مرحوم پدرمان هم شنیده بودم .
– حاج محمدکاظم همیشه در جیب خود چند تخم مرغ پخته داشت و در مسجد وقتی بچه هایی را می دید که برای نماز و یا دیگر شعائر مذهبی آمده یکی از این تخم مرغ ها را از جیب در می آورد و روی زمین به سمت آن بچه قل می داد. یعنی برخلاف افرادی که معمولا بچه ها را دعوا می کردند ایشان هم با دادن تخم مرغ پخته که قاقالی لی آن زمان بوده و هم با قل دادن آن که مقدمه ای برای بازی با بچه بود آنها را برای حضور در مسجد با عمل نیک خود دعوت می کرد. همچنین نقل است که ایشان در ماه های رمضان سفره ای پهن می کرد و خود در سرکوچه و محل عبور افراد می ایستاد و هر رهگذری را فارغ از شغل و مقام و موقعیت اش برای افطار دعوت می کرد. و یا اینکه شبهای جمعه آبگوشت تهیه میدیدند و بین مستمندان توزیع میکردند.
– از مناطق تهران قدیم که تقریبا دست نخورده باقی مانده همان منطقه آبا و اجدادی ما است . بازارچه نایب السلطنه ، کوچه مثقالی ، کوچه نجارباشی ، گذر یحیی خان و … تقریبا ساختار قدیمی خود را حفظ کرده اند بازدید از آن منطقه و دیدن بازارچه ، حمام قبله که به عنوان اثر باستانی دوران صفویه ثبت میراث فرهنگی شده و مسجد آقا و زیارت قبر آقای مجتهدی وغیره علاوه بر تجدید خاطرات برای بچه های نسل های جدیدترکه چهره دیگری از شهر تهران را ببینند نیز می تواند جالب و خاطره انگیز باشد.
۲- آقای احمد اعنمادفر
بیشتر قدمای فامیل در بازارچه نایب السلطنه (اطراف حمام قبله)، کوچه روبروی حمام قبله، کوچه حاج ملا جعفر، کوچه حمام گلشن، کوچه پشت حمام قبله، کوچه ماسوره، کوچه نجار باشی، گذر یحیی خان و …… زندگی میکردند.
۳ – خانم ملیحه علی بیک
این چند رور که مصادف با سالروز فوت مامان و عزیزانش هست خیلی هوای قدیم رو کردم پیاد این افتادم که چند سال قبل از فوت مامان، ایشون هوس محله پدر مادریش رو کرده بود. با بچه ها مامانو بردیم بازارچه نایب السلطنه. دم خانه پدر مادری عزیز جان و خانه حاج محمد کاظم قندی پدر بزرگ عزیزمان .دو تا خانه اشرافی خیلی بزرگ. روح مامان تازه شد به یاد قدیم.البته آن خانه بعد ها توسط شخص شریفی بنام میرزا خریداری شده که پدر حاح مرتضی تهرانی معروف بودند که به تازگی فوت شدند. در زدیم وبا اجازه صاحب خانه درون خانه را دیدیم و خاطره های مرحوم مادرم زنده شد.
۴- آقای احمد قندی
(۱۳۹۹) شاعری ایرانی ازشاعری عرب الهام گرفته شعرزیبائی آفریده است.
روزی که تو آمدی به دنیاعریان،
مردم همه خندان و تو بودی گریان.
کاری بکن ای دوست که وقت رفتن.
مردم همه گریان و تو باشی خندان.
برجستگی آنانی که درکنارمابودند و رفتند، به ما می آموزد راه خود رابه سوی مثبت اندیشی و ژرف نگری تبدیل کنیم.
توجه کردن به گرفتاران و برطرف کردن مشکلات دیگران به ویژه بستگان و همسایگان از خصوصیات اجدادمابوده که برخی از رگه های آن در فرزندان و بستگان هنوز هم وجود دارد.
ازعمه های خودم بارها شنیدم که پدرشان مرحوم حاج محمدکاظم قندی درایام ماه رمضان هرشب سفره ای درمنزلش پهن می کرده همزمان باغروب آفتاب هررهگذری را فارغ ازشئون اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی برای حضور درسرسفره دعوت می گرده است. گشاده دستی همراه باگشاده روئی از ویژگی های او بوده است. به نظرمن همراهی همسران اوهم درکارها قابل ستودن است. خدا آن هارا بیامرزد.
مرحومحاج محمدموسی تاجرتهرانی که پدر حاج محمدکاظم بوده ثروتش راوقف کرده برای احیای خاطرات ارزنده زندگی پرافتخارسالارشهیدان
و رسیدگی به فقرای فامیل.
خدایاانواررحمتت رابر این بزرگواران بتابان.
(۱۴۰۰) خانم سپیده السادات سعیدی
پدربزرگم درمورد قحطی بزرگ ایران، تقریبا همین خاطراتی رو که توی کتابها و فیلمهای مستند هست تعریف میکردند. مثلا میگفتند درهمین میدان شاه دیدند کسانی رو که لاشه قاطر می خوردند وخیلیها با احتکار مواد غذایی سعی در ثروت اندوزی داشتند ولی حاج محمد کاظم قندی درزمان قحطی هر روز یه دیگ بزرگ سیب زمینی پخته به مردم قحطی زده خیرات می داد. روحشون شاد.
مرحومه حاجیه صاحب سلطان قندی:
آقای مهدی قندی
-یکی از فرزندان صاحب سلطان خانم موسوم به حاج آقا حسین حسن نیا طهرانی، پشت یک کلیات سعدی شجره نامه مختصری از خود نوشتند که از آن چند نکته جالب استفاده می شود.
یکی از آن نکات این است که حاج سید نصرالله از نسل زید بن علی بوده است. از این رو صاحب سلطان خانم قندی عروس امام سجاد به شمار می روند.
نکته دیگر اینکه ورثه حاج سید حسن طهرانی مالک دو دانگ از سرای میرزا اسماعیل در بازار بوده اند. اگر به وقف نامه مرحوم حاج موسی هم دقت کنید می بینید که ایشان هم صاحب بخش دیگری از سرای میرزا اسماعیل بوده اند. از اینجا معلوم می شود خانواده قندی و حسن نیا از خیلی پیشتر از این ازدواج، با هم مراودات داشته اند.
– بر اساس تخمینی که من زده ام فاصله سنی داماد (حاج سید نصرالله) و پدرزن (حاج محمدکاظم قندی) حدود ده سال بلکه کمتر بوده است.
– از جمله حکایات جالب زندگی حاج سید نصرالله و صاحب سلطان خانم، این بوده که پس از ازدواج بچه اولشان از دنیا میرود. مادر حاج سید نصرالله به ایشان می گوید که بیا به عتبات برویم و سپس به حج مشرف شویم. پشتت را به دیوار خانه خدا تکیه بده تا خدا عنایت کند به تو نسلی بدهد. حاج سید نصرالله مادرش را سوار بر کجاوه می کند و به عتبات مشرف می شوند. مادر حاج سید نصرالله، دختر خاله میرزای شیرازی مرجع مشهور شیعه (صاحب فتوای تحریم تنباکو) بوده است. از این رو در سامرا مهمان میرزای شیرازی می شوند. به هنگام کوچ به مکه مکرمه میرزا نامه خطاب به شریف مکه می نویسد و از آنها می خواهد که در مکه از بستگان او پذیرایی کند. اما پذیرایی اصلی را صاحب حقیقی خانه می کند که مدت کوتاهی پس از سفر حج، دعای آنها را مستجاب کرده و سید حسن را به آنها هدیه می کند.
– شاید برای بستگان محترم جالب باشد که نام حاج سید حسن روی نقشه تهران که در روزگار امیرکبیر تهیه شده وجود دارد. خلاصه اینکه علت اینکه فامیلی برخی از اولاد حاج سید نصرالله و صاحب سلطان، “حسن نیا” و “حاج سید حسن” بوده از این بابت است.
آقای احمد اعتمادفر:
خدا رحمت کند خاله جان صاحب سلطان خانم را، اشرف السادات را و جناب حسن نیا را. خاله جان منزل ما در بازارچه نایب السلطنه که میامدند، ما بچه ها را دو بار میبوسیدند و میفرمودند من دو بار خاله شما ها هستم و اینجا (چون هم پدرتان و هم مادرتان خواهر زاده های من هستند)، اصلا احساس غریبی ندارم
أقای مجتبی قندی
-من در دوران نوجوانی حاج محمود فرزانه سا را دیده بودم . شخصیتی ساکت و صبور و کاملا فرهنگی . خدا ایشان و دیگر مرحومین از خاندان فرزانه سا و حسن نیا را نیز رحمت نماید.
-اما اقای احمد کریمی که نوه صاحب سلطان خانم بودند پزشک متخصص گوش و حلق و بینی بودند. بسیار فامیل دوست بوده و همیشه به مراجعینشان لطف داشتند. ایشان سال گذشته به رحمت خدا رفتند . خدا ایشان را نیز مشمول رحمت و مغفرت نماید.
مرحوم حاج علی اصغر قندی:
۱- آقای مجتبی قندی
– سال گذشته در مراسم چهلم عمه متی جون، آقای مسعود سعادت فرد نوه دختری حاج محمدکاظم (فرزندخانم طوبی) شرح دادند که حاج علی اصغر به همراه پدر ایشان (مرحوم حاج میرزا علی سعادت فرد) به سفر حج از طریق دریا عازم می شوند . پدر ایشان در کشتی سخت مریض شده و به حال اغما می رود و در همان حال می شنیده که کارکنان کشتی به هم می گفته اند این بنده خدا اگر فوت کرد باید جسدش را به دریا بیندازیم . اما ایشان خوب می شود و در ادامه راه حاج علی اصغر بیمار می شود. ایشان در طی مسیر و در زیر آفتاب، دائم در حال تلاوت قرآن بوده و در نزدیکی شهر مکه دار فانی را وداع می گوید. هرچه همراهان اصرار و کوشش می کنند ایشان را به مکه منتقل و در شهر دفن کنند به علت شیوع بیماری ممانعت می شود و در بیرون شهر در قصبه ای در آن حوالی دفن می شوند
– مرحوم حاج آقا تقی مومنون که از نواده های بزرگ حاج محمدکاظم بودند تعریف میکردند تا چند سال پس از این واقعه، هر کس از اقوام که به حج مشرف میشد؛ حاج علی اصغر به خواب طرف آمده وبا دادن نشانی مدفن خود، اسباب این میشد که طرف برسر مزار وی برود.
– پسر اول حاج علی اصغر ، حاج جبیب الله بودند که در اصفهان زندگی می کردند . من چهارساله بودم که به اتفاق پدر و مادر و تنی چند از اقوام به اصفهان رفته ودر مراسم عروسی دختر ایشان شرکت داشتیم. ایشان هروقت تهران می آمدند یک شب به منزل پدر من که به وی حاج عمو می گفتند تشریف می اوردند و می ماندند . بعد از فوت ایشان متاسفانه از فرزندان ایشان دیگر خبر نداریم.
– در این جا لازم می دانم ذکر خیری هم از یکی از تهیه کنندگان برنامه های رادیویی کنم که از اقوام و از افراد این خاندان هستند. جناب آقای علی اصغر طاهری فرزند جمیله خانم ، نوه حاج علی اصغر و نتیجه حاج محمدکاظم و نبیره حاج موسی هم از تهیه کنندگان به نام و مشهور و فعال برنامه های رادیویی بودند که سال های زیادی در این عرصه زحمات زیادی کشیدند و در اعتلای هنر نقش موثری داشتند. متاسفانه پس از انقلاب با اکثر هنرمندان برخورد خوبی صورت نگرفت و جناب طاهری نیزبه خارج از کشور هجرت کردند. برای هر دو هنرمند فامیل در رادیو (آقای عباس تهرانی راد و آقای علی اصغر طاهری) و سایر عزیزان دودمان که در خارج از کشور هستند سلامتی و موفقیت آرزومندیم واین عزیزان بدانند که مثل منی که امروز از ایشان یاد کردم ، مردم این سرزمین قدر بزرگان خود را به خوبی می دانند.
(۱۳۹۹) خانم برهانی فر:
بسیار زیبا ودلنشین بود ممنون خدا رحمتشون کند یاد روزگاری بخیر که نمی گذاشتند ما رادیو و تلویزیون داشته باشیم وبا رادیو گوشی که به ناودون وصل می کردیم نوبتی وبه دور از چشم آقاجون رادیو گوش می دادیم
۲- آقای احمد اعتمادفر
– (۱۳۹۹) نوجوان که بودم در یک مسابقه رادیوئی که صبح های جمعه پخش میشد (و دوشنبه ها عصر ضبط میشد)، شرکت کردم. در آن مسابقه برنده شدم و جایزه ام یک رادیو بود که بمن دادند. در طول راهروی خروج از ساختمان رادیو در میدان ارگ، آقای علی اصغر طاهری رسیدند. سلام کردم. ایشان ضمن احوالپرسی جویا شدند که اینجا چکار میکنم؟ ماجرا را گفتم. پرسیدند چی بهت دادند. جعبه رادیوی جایزه ام را نشانشان دادم. گفتند خوبه از این بهتر دیگه چیزی اینجا نداریم و گرنه سعی میکردم برایت عوضش کنم.
– جمیله خانم دختر مرحوم حاج علی اضغر، نزد هم عصران خویش، فرد محبوب فامیل بودند و به صله رحم بسیار مقید بودند و به همه عمو ها و عمه های خود و فرزندان آنها سر میزنند. بزرگتر های فامیل حتما ایشان را بخوبی بیاد میاورند.
-خانم طاهری: من نوه دو تن از عمه های مرحوم مادر بزرگتان (جمیله خانم) هستم. مرحومه سکینه سلطان قندی و مرحومه ربابه سلطان قندی که هر دو عمر های طولانی نداشتند و زود از دنیا رفتند. پدرم و مادرم هر دو با جمیله خانم خیلی صمیمی بودند. ما با ایشان خیلی رفت و آمد داشتیم، یاد ایشان، همسرشان و همه فرزندانشان بخوبی و نیکی همیشه در ذهن ما است.
۳- خانم آذر ظریف
با عرض سلام واحترام خدمت همگی. ۴۶ سال قبل بعنوان عروس جمیله خانم وارد خانواده شدم ؛ از ایشان به جز یک قلب پاک و مهربون ؛ چیزی بیاد ندارم؛که متاسفانه عمر این قلب مهربون کوتاه بود.
۴- خانم مهناز سرپیشگی:
(۱۳۹۹) نکته قابل توجه تقارن دومین سالگرد در گذشت مادرم (مرحومه عفت السادات طاهری مقدم) باتلاوت قرآن کریم در نهمین روز ماه مبارک (مطابق با ۱۳۹۹/۲/۱۴) به نام اوست. همانگونه که خاندان محترم قندی مستحضر هستند پدرومادرم ۷۰ سال عاشقانه باهم زیستند به گونه ای که زندگی آندو وخوشرویی و خوش اخلاقی آنها زبانزد همه بود و سرانجام زمانی که پدر براثر سکته مغزی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۴دار فانی را وداع نمود؛ مادرم مشتاقانه در چهلمین روز در گذشت ایشان (در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۴) به سویش شتافت وهردو مجددا زندگی جاودانی خود را آغاز نمودند.نام و یاد و چهره دوست داشتنی هردو آنها تا ابد زنده است.
۵- آقای احمد قندی:
من هم دوران دبستان خاطراتی ازمرحومه جمیله خانم دارم. ایشان راکرارادرمنزل خودمان می دیدم که گاهی شب ها می ماندند. به خصوص زمان روضه ماه صفر.
برای ما بچه ها قصه های شیرین و خاطره انگیزرا هنرمندانه تعریف می کردند. من هنوز شیرینی قصه: ای کدوی قلقلی زن ،تو ندیدی یک پیرزن؟
را که مرحوم پدرم به زیبابی نقل می کردند و جمیله خانم هنرمندانه تر تصویر می کردندفراموش نمی کنم. درذهنم هست که مرتب سرفه می کردندولی قصه را شاداب می گفتند.
– (۱۳۹۹) همیشه برایم سوالی مطرح بوده که نوه های جمیله خانم یادیگران بتوانند پاسخ دهند.
مرحوم پدرما پسرخاله و دخترخاله ای داشتند به نام های حاج آقاتقی مقیمی و شریعه خانم ( همسر آقای رفیعی)
روابط بسیارنزدیکی هم باماداشتند.
جمیله خانم به آقای مقیمی دائی خطاب می کردند. وظاهرا شریعه خانم را خاله.
ارتباط فامیلی آن ها چگونه بوده و رابطه مادر ایشان با مادر بزرگ ما عزیزجان چه بوده است؟
۶- آقای احمد اعتمادفر (۱۳۹۹) خانم خدیجه سلطان (مادر بزرگ شما) خواهری داشته اند که سه تا از فرزندهای ایشون که خاله زاده های مرحوم پدر شما میشوند؛ عبارت بوده اند از:
الف: بتول خانم؛ همسر اول حاج علی اصغر قندی (مادر جمیله خانم و حاج حبیب الله قندی)
ب: حاج محمد تقی مقیم خان (مشهور به آمیز تقی مقیمی)؛ برادر بتول خانم و در نتیجه دائی جمیله خانم و حاج حبیب الله قندی
ج: شریعه خانم؛ خواهر بتول خانم و در نتیجه خاله جمیله خانم و حاج حبیب الله قندی (که همسر آقای رفیعی بوده اند).
بنابر این خاطره شما از “دائی” و “خاله” خطاب کردن آن دو بزرگوار توسط جمیله خانم؛ کاملا منطبق بر واقعیت است.
۷- خانم مهناز سرپیشگی:
(۱۳۹۹) من بسیار کوچک بودم مرحوم مادرم (عفت السادات ) تعریف می کردند زمانیکه آقای رفیعی (شوهر خاله جمیله خانم) فوت کرد؛ خاله جمیله خانم (خانم شریعه) اصرار داشتند که ایشان در مشهد دفن شوند. لذا یک مینی بوس وچند سواری عازم مشهد می شوند جنازه بربالای مینی بوس قرار داشته زمانیکه به درگز میرسند مینی بوس تصادف می کند در نتیجه بسیاری از همراهان روانه درمانگاه و بیمارستان می شوند وخانم شریعه که در صندلی پشت راننده مینی بوس قرار داشتند کشته می شوندو جنازه آقای رفیعی به طرفی پرتاب می شود.
اهالی جمع می شوند و می گویند چون اینجا مرتب ازاین اتفاقات می افتد باید یکی از کشته شدگان در همینجا دفن شود تا شومی منطقه از بین برود.جنازه خانم شریعه را پیدا می کنندو درحالیکه اکثر نزدیکان در بیمارستان یا درمانگاه بودند خانم شریعه را دفن می کنند ومادرم تعریف می کردند وقتی ما بعدا آمدیم جنازه آقای رفیعی را تازه پیدا کردیم و مجبور شدیم ایشان را نیز همانجا دفن کنیم
سالها بعد زمانیکه باپدر ومادرم از طریق زمینی عازم مشهد بودیم رفتیم بر سر مزار آنها ،امروز آنجا امامزاده ای شده و قطار درست از کنار آن رد می شود وتمام اهالی داستان این زن و شوهر را می دانند.مادرم می گفتند خانم شریعه آرزویش این بود قبل از همسرش فوت کند واتفاقا قبل از آقای رفیعی هم به خاک سپرده شدند.امیدوارم در این ساعات نزدیک افطار روح تمامی آنها با اولیای الهی محشور شود
۸ – خانم ملیحه علی بیک:
– (۱۳۹۹) مامانم همیشه از عشق ووفاداری شریعه خانم واقای رفیعی میگفت.می گفت وقتی اتوبوس ومسافرهااماده شده بودندبرای حرکت به طرف مشهد.اقای رفیعی رو روی سقف مینی بوس بسته بودند وشریعه خانم خودشوازمینی بوس بالامیکشیدوباضجه وگریه میگفت ماباهم قرارداشتیم که باهم بریم چرابد عهدی کردی. وقتی مینی بوس تصادف کرد ,همه بعد معالجه به سلامت عمرشون به دنیا بود فقط شریعه خانم بود که به ارزوش رسیدوقبل از شوهرش تدفین شد.وکنارهم به ارامش رسیدندواین ماجراهمیشه درمحافل بازگو میشد.روحشان شاد
– (۱۳۹۹) با سلام .من جمیله خانم خدا بیامرز را خیلی کوچک بودم که دیدم ولی چهره مهربونشون یادمه.واینکه زمان به دنیا اومدن نوه پسریشون ایشون خیلی خوشحال بودندوبه شوخی می گفتند اسمش هستی هست, میرم خونشون در میزنم ومیگم هستی هستی؟وخیلی شادی میکردند. روحشان شاد.
– (۱۳۹۹) بله عشق اقای رفیعی وشریعه خانم راشنیده بودیم ولی عشق وعلاقه اقای بیرجندی وعفت سادات خانم رابه چشم دیده بودیم.بطوری که هرجاحضور داشتند نشاط و علاقه اونها ,بقیه جمع نشاط پیدامیکردند.دور ازحالا بچه های من خیلی اونهارو دوست داشتند.وقتی به منزل مامانم میآمدند خوشحال می شدند.
۹- خانم مهناز سرپیشگی:
(۱۳۹۹) بله درست می فرمایید عشق پدر ومادرم زبانزد همه فامیل بود
به ویژه آنکه پدر ومادرم خیلی به فامیل علاقه داشتند مثلا سالهای سال در روضه عمو جان شرکت می کردند با خانواده آقای فاتحی و مجیدی و اعتمادفر رابطه نزدیکی داشتند با مرحوم حسین آقای قندی و مرحوم حسن آقای قندی سالهای سال روابط خانوادگی داشتند .هم پدر وهم مادر هردو اجتماعی واهل رفت و آمد بودند.
مرحوم حاج محمد صادق قندی:
۱-آقای احمد اعتمادفر
– مرحوم پدرم و مرحوم مادرم که هر دو خواهر زاده های حاج محمد صادق بودند و وی را “حاج دایی محمد صادق” مینامیدند ارادت خاصی به ایشان داشتند
– چهار یا پنج ساله بودم که باتفاق مرحوم مادرم ( خانم بتول مجیدی دختر مرحومه ربابه قندی خواهر حاج محمد صادق) و تعدادی از فامیل ( که از آن میان فقط مرحومه جمیله خانم را در میان مسافران بیاد دارم) با اتوبوس برای شرکت در مراسم عروسی یکی از فرزندان حاجدایی محمد صادق به چالوس رفتیم
از آن سفر فقط سه چیز در خاطرم مانده:
– جاده چالوس
– تلفن منزل حاجدایی که بر خلاف تلفن های تهران، در کنار دستگاه و چسبیده به آن دسته ای هندل مانند داشت که برای گرفتن تماس آنرا میچرخانند تا به مرکز وصل شود و از اپراتور بخواهند که کسی را برایشان بگیرد
– بازدید مهمانان از محلی که خانمهای محلی مشغول گرفتن ابریشم از پیله های ابریشم بودند ( احتمالا کارخانه حریر بافی مورد اشاره بوده)
آن سه چیز در عالم کودکی برایم خیلی جالب بود
۲- آقای حمید رضا قندی
تا جاییکه پدر خدا بیامرز می گفتن یکی از عوامل اصلی اجرای تونل کندوان حاج اقای مرادی خدا بیامرز بودن
۳ -خانم منصوره مرادی
– پدربزرگوارم (اقای مرادی) از خاطرات ساخت تونل تعریف میکردندکه نیاز شدید به کارگر داشتیم.
به تهران بیسیم میزدیم ولی تا سه چهار هفته خبری از کارگر نبود.تا اینکه یک روز یک ماشین ار تش آمد و از عقب آن تعدا ی جوان سوسول پیاده شدند.
ایشان میپرسند من کارگر میخواستم این سوسولها چیست اوردید؟
جواب دا ند تهران کارگر بیکار نیست.به شرف عر ض ملوکانه رساندیم ایشان امر فرمودندبرین محله فسادهر کس هست بیگیریدو برای کار ببرید .اگر کار داشتند آنجا نمیرفتند
– پدرم تعریف میکردندروزی معاون وزیر راه که شخصی اذری و حدود۷۰سال سن داشت بنام امیرارسلانی برای بازدید راه ، سر ظهر به چادر پدرم میرسد ان موقع هنوز خانه های سنگی رو برای کارگرها نساخته بودند .پدرم برسم مهمان نوازی ، ایشان رو برای نهار نگه میدارند.بعد از نهار اقای امیر ارسلانی ۳ریال پول نقره به پدرم میدهند .پدرم خطاب به ایشان میفرمایند (به نقل خودشان)حضر ت اشرف این چیه؟ایشان جواب میدهند : “اد (پسرم) این پول ناهاره”
پدرم میفرمایند حضر ت اشرف وزیر امده منزل من زشته من پول بگیرم.
اقای امیرارسلانی در حالتی که ایستاده و کمی دولا شده بود و پول در دستش بود گفت پس به رضا شاه نگو امیر ارسلانی امد و پول نهار نداد.
– آقا جان بزرگ خدا بیامرز برای آشنا کردن و انس گرفتن فرزندان و نوه ها با شعایر و واجبات دین ایشان را تشویق به مسجد و نماز جماعت میکر دند لذا بعد از اذان بچه ها رو ترغیب میکرد ند که با ایشان به مسجد بر وندبچه ها که بعد از مدتها همدیگر رو دیده بودند و مشتاق بازی و شیطنت بودند در طول راه آرام آرام از روی چپرها و دیوارهای کوتاه به داخل باغها میپرید ند . در نهایت نزدیک مسجد ظاهرا ایشان میماندند و دایی جون حسن آقا که گول شیطنت برادران و خواهر زاده هاشون رو نخورده بودند.
– نقش مرحوم حاج اقا عسگری (خاندایی جان) در فامیل مادری مادرم همانند نقش مرحوم حاج عمو در قوم پدری مادرم بود ایشان با تشکیل دیدارهای فامیلی پی در پی و روضه های سالانه و حل و فصل مشکلات فامیل و اسوه بودن در تقوی و اخلاق یکی از عوامل انسجام و اتحاد فامیل وبزرگتری با تدبیر بودند .متاسفانه من خیلی جوان بودم که ایشان دعوت حق را لبیک گفتند.
– در مورد مادر عزیزم فکر میکنم اکثرا با روحیات ایشان آشنا بودند شالوده ای از عمو جان و دایی جانشان بودند .مردم دار ,مهمان دوست, حلال مشکلات ,شوخ طبع ,فامیل دوست,مهربان و مقید به صله رحم.
۴ – آقای محمد زرین طرازیان
حرف از حاج احمد آقای قندی شد. بر خودم وظیفه دونستم از ایشون ذکر خیری کنم. سالهای زیاد پدرم با حاج احمدآقا مراودات مالی داشتند و همیشه به عنوان انسان خوش حساب و کتاب و دقیق از ایشان یاد می کردند.
ضمنا خاطره مهمتر اینکه پدر خانم بنده با حاج احمدآقا آشنایی داشتند و بعد از خواستگاری، بزرگ مشترک خانواده من و همسرم ایشون بودند. جلسات و زحمات زیادی برای ما کشیدند و همیشه دعاگوی ایشون هستیم .
۵ -آقای مجتبی قندی
– همه فرزندان حاج محمدصادق به مرحوم پدر ما که حاج عمویشان بود لطف بسیار زیادی داشتند و در نتیجه مراودات ما با آنها برقرار بود. من با این که تفاوت سنی ام با اغلب آنها زیاد بود ولی از همه آنها خاطرات زیادی دارم.
– مسیر مدرسه ام که میدان شاه بود هر روز چهاربار از کوچه نجارباشی رد می شدم . صبح می رفتم وظهر برای ناهار به منزل می آمدم، مجددا به مدرسه می رفتم و عصر بر می گشتم . در مسیر از جلوی منزل شما (آقای بهگوی و فاطمه خانم / اقدس قندی) و منزل آقای بیرجندی که در کوچه نجارباشی بودند و منزل مرحوم اعتمادفر و سکینه خانم که امروز ذکر خیرشان شد و در کوچه عمود بر کوچه نجارباشی بود رد می شدم
– خانم ها عزیزالملوک و فخرالملوک را من به یاد دارم که در روضه های منزل ما همیشه حضور داشتند . ملوک خانم مرادی که بسیار مهربان و مردم دار بودند و ایشان بیش از هرکس دیگر به ما لطف داشتند . حاج احمدآقا را همه فکر می کردند که عموی ما هستند نه پسرعمو. در جلسات منزل ایشان من بعضی اوقات همراه پدر حضور داشتم . ایشان بسیار مقید به زیارت خصوصا زیارت امام رضا بودند و سفرهای زیارتی بسیاری مشترک با پدر و مادر ما داشتند . من افتخار داشتم سال ۱۳۶۱ در سفر مشهد همسفرشان باشم و از مصاحبت شان بهره زیادی بردم . حاج عباس آقا و مرحوم حسین آقا نیز در روضه های منزل ما حضور داشتند . من حسین آقا را در روضه های دهه اول محرم منزل آسیدعلینقی نیز زیاد می دیدم . قاسم آقا که بسیار با ما مراوده داشتند و بیش از هر کس ما با ایشان انس داشتیم . با حاج آقا اکبری و خانواده شان نیز مراوداتی بود اما با خانواده بهگوی من فقط زمانی که در منزل بازارچه نایب السلطنه بودیم و ایشان در کوچه نجارباشی بودند را به یاد می آورم..
– تا آنجا که من به یاد دارم برادران عسگری چهار نفر بودند . حاج غلامحسین ، حآج ابو الفتح و حاج احمدعلی و جاج عباسقلی
حاج غلامحسین در اداره ثبت بودند ومرحوم احمد علی دندانپزشک و حاج ابوالفتح یک هنر مند در زمینه کارهای چوب مثل منبت و حاج عباسقلی هم دندانپزشک بودند. مراودات این بزرگان با فامیل قندی زیاد بود خصوصا مرحوم حاج غلامحسین که فکر می کنم بزرگتر بودند و عمرشان هم از برادرانشان طولانی تر بود.
– من ۱۲ ، ۱۳ سال داشتم که به اتفاق اخویم حاج احمدآقا در ایام نوروز در سفر خوزستان بودیم . در صحن دانیال نبی برادرم با یک آقایی سلام وعلیک و احوالپرسی کردند بعد به من گفتند نشناختی ، گفتم نه . گفتند نوه عموی ما هستند. بعدا فهمیدم محمدآقای نیلی بوده اند و من همیشه با خود می گفتم چرا من نباید فامیل نزدیک خودم را بشناسم .خدا پدر و مادر شما را غریق رحمت فرماید.
– در آغاز سال نو فرصت را غنیمت شمرده و هفته اول سال نو را متبرک به نام یکی از نوادگان حاج محمدکاظم می کنیم که به حق افتخار خاندان قندی بوده و هستند . فردی که دارای بالاترین تخصص در یکی از نوین ترین رشته های فنی بود و در علوم دینی نیز تا حد اجتهاد دارای تحصیلات بودند . در فلسفه نزد علامه طباطبایی و شهید مطهری تلمذ کرده و در همه زمینه ها سرآمد بودند و سرانجام با شهادت خود به عنوان ستاره ای درخشان در آسمان کشور ایران ابدی شدند. برای آشنایی بیشتر اقوام با ایشان در این هفته به زندگی ایشان مروری خواهیم داشت و از همه فامیل نیز تقاضامندم خاطراتی را که از ایشان دارند بازگو نمایند.
– محمود قندی فرزند مرحوم حاج احمد قندی ، نوه مرحوم حاج محمدصادق و نتیجه مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۲۳ در تهران متولد شد . تحصیلات ابتدایی را در دبستان محمدی و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان علوی در سال ۱۳۴۱ به پایان رسانید. او یکی از بهترین شاگردان این دبیرستان به شمار می رفت . استاد روزبه یکی از بنیانگذاران دبیرستان علوی همیشه می فرمود من دو امید در علوی دارم که یکی از آنها قندی است . شهید قندی کلیه سالهای دبیرستان را با رتبه اول به پایان رسانده بود و دیپلم خود را با معدل۸۵/۱۹ گرفت . دوره فوق لیسانس مهندسی الکترومکانیک را در دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۵ به پایان رسانید و سپس برای ادامه تحصیل به دلیل نبودن مراتب عالی این رشته در ایران به سفارش مربیان خویش عازم امریکا شد . در سال ۱۳۵۰ شهید قندی درجه دکترای خود را با بالاترین نمره دانشگاهی ( ۹۴/۳ از ۴) در رشته مهندسی برق و الکترونیک گرفت . پس از مراجعت به ایران در سال ۵۰ شروع به تدریس در دانشکده فنی دانشگاه تهران و دانشکده مخابرات کرد و به ریاست دانشکده مخابرات رسید. پس از پیروزی انقلاب با توجه به شناختی که مرحوم مطهری و مرحوم بهشتی از نزدیک به ایشان داشتند از طرف شورای انقلاب به وزارت پست و تلگراف و تلفن منصوب شد. ایشان از بهترین انتخاب های وزارت مخابرات بودند که در مدت کوتاهی که منصب وزارت را داشتند کارهای اساسی در این وزارتخانه انجام داده یا پایه آن را گذاشتند.
شهید قندی یکی از شاگردان استاد علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان بود . وی در فلسفه نزد استاد شهید مطهری درس می گرفت. استاد شهید همواره از ایشان تعریف می کرد و به وی امید فراوان داشت که در دروس فلسفه و فقهی ازستارگان جهان اسلام باشند زیرا شهید قندی از پراستعدادترین شاگردان استاد به شمار می رفت. او نزد یکی از مجتهدین آگاه تهران شروع به خواندن درس فقه و اصول کرد. در این کلاس نیز همچون کلیه مکان هایی که وی درس داده و یا درس خوانده بود استعدادش همه اساتید فن را خیره ساخته بود.
دکتر محمود قندی سرانجام در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند.
خانم ملیحه علی بیک
باسلام خداوند ایشان را رحمت کند. وبه همسر ایشان هم اجرو ثواب عنایت کند که در نبود ایشان وبا غم دوریشان با توکل به خدا و دلگرمی خانواده چنین فرزندان شایستهای پرورش داد.
-من به همراه پدرم در مراسم عروسی شهیدقندی حضور داشتم . فکر میکنم سال ۵۲ یا ۵۳ بود . عروسی در منزل برقرار بود و بیشتر بزرگترهای فامیل حضور داشتند و من تا حدی معذب بودم . طولی نکشید که از قسمت زنانه دو نفر از همکلاسی های مدرسه ام وارد شدند . آقایان فرید معین فر و مهرداد کتیرایی که هردو از اقوام نزدیک خانم نکوفر بودند . خیلی خوشحال شدم و با آنها مشغول شیطنت شدیم و بسیار به من خوش گذشت.
-در ایام انقلاب من شب ها به همراه شوهرخواهر گرامیم آقای حاج مسعود زرین طرازیان در مراسم نمازجماعت و سخنرانی دکتر مفتح در مسجدقبا شرکت می کردم و بعضی از شب ها شهید دکترقندی را در آنجا زیارت می کردیم. تا آنجا که به یاد دارم از خصوصیات ایشان این بود که خیلی فرد ساکت ، آرام و کم حرفی بودند و علیرغم معلومات زیادی که داشتند تا سوالی از ایشان نمی شد کمتر صحبت می کردند.
خانم مهین محمدی
خدا رحمت کند دکتر محمود قندی را. در مراسم هایی که منزل شان بود با مادر همسرم خانم طوبی قندی زیاد شرکت کردم ویاد دارم که همه چه میکردند وخانمش وبچه کوچک داشتند و از روز عقد ایشان خاطره بسیار دارم.
آقای احمد قندی
تا جایی که از پدرم بیاد دارم محمود آقا خدا بیامرز در دوران تحصیل دروس حوزوی را نیز نزد مرحوم حاج آقا مجتهدی تا حدود زیادی خوانده بودند.
سلام مرحوم شهیدمحمودقندی رامن یادم هست که تمامی جامع المقدمات رادرمدرسه مرحوم آقای مجتهدی خواندند. من یقین دارم بعدهابیشترازاین راهم دنبال کردنداماتاکجارانمی دانم
ازنظراستعدادایشان کم نظیربودند
دردوره دبیرستان فعالیت کارگاهی درمدرسه علوی بود. ابشان یک نیم موتورراساختند.
من۱۶ ساله بودم و ایشان بیست سال داشتند که دریک کلاس مکالمه عربی درتابستان باهم زیرنظریک استاددردبیرستان علوی دوره می دیدیم. آن زمان من وایشان هردومباحث جامع المقدمات رادیده بودبم. روزی استادشعری راکه خودش به عربی سروده بودنسبتاآرام آرام خواندوازشاگردان خواست که معنی کنند. من هرچه کوشش کردم نتوانستم چیزی راترجمه کنم. شهیدبرخاست وتمامی شعرراکه چندخط بودخواند. من به شدت ازاین استعدادتعحب کردم. خدایش اورارحمت کناد. وی ازامریکاکه برگشت ازنظردینی تغییری نکرده بود
خانواده ایشان مجموعه ای راراجع به ایشان جمع آوری نموده اند. بدنیست ازخانم نکوفربخواهیم که دراختیارقراردهندتاخلاصه ای ازآن دراختیاربستگان قرارگیرد
خانم حورا سادات سعیدی:
با عرض سلام یاد خاطره ای از علامه کرباسچیان افتادم که بیان آن خالی از لطف نیست ایشان به خانه شاگردان خویش می رفتند یکبار که به خانه شهید محمود قندی رفته بودند به اتاق ایشان رفته بودند وشهید متوجه حضور ایشان نشده بودند آن موقع کلاس نهم بودند ومشغول درس خواندن و علامه کرباسچیان برای آقاجون (برهانی فر) تعریف کرده بودند محمود را دیدم که مثل یک دانشمند درس می خواند بلکه خود یک دانشمند وپیشگویی علامه کرباسچیان درست بود تا سن ۳۷ سالگی چه عمر بابرکتی داشتند خدا رحمتشان کند وان شا الله شفیع ما گردند.
أقای محمود قندی
باسلام و سپاس از شما عزیزان و بزرگواران . خداوند همه رفتگان را بیامرزد . من البته خاطره ای از پدر عزیزم مرحوم شهید قندی ندارم چراکه بنده متولد آذر ۱۳۶۰ یعنی ۵ ماه بعد از شهادت ایشان می باشم. براساس آنچه از اقوام و دوستان ایشان درمورد ایشان شنیده ام و از آثار ایشان دیده ام شهید قندی انسانی متفکر ، تلاشگر ، آزاده و متقی و اهل علم و عمل و زندگی هدفمند و باارزش بوده است و نهایت تلاش و کوشش مخلصانه خویش را در راه حق وحقیقت بکار می گرفته است . خداوند ایشان و دیگرگذشتگان فامیل رابیامرزد و برتوفیقات این جمع بیفزاید. دوباره از شماعزیزان بابت لطفتان سپاسگزارم
آقای مهدی قندی
با سلام و تشکر از آقایان مجتبی و احمد قندی که مطالبی از پدرم در این گروه قرار دادید. خاطرات شخصی من هم بیشتر أز دوران کودکی است. مثلا یادمه بابا من رو کوه میبرد و یک بار به من گفت که در کوه باید صاف و استوار راه بری و دستت رو روی زمین نگذاری.. برای همینه که من به کوه دربند خیلی علاقه دارم و جاتون خالی دیروز با دختر های خودم اونجا بودم و یاد کودکی خودم کردم.
خانم فاطمه مرادی
لازم میدانم در اینجا از همسر شهید وخانواده ایشان قدر دانی کنم که با همت وبزرگواری فرزندان شایسته ونیکو تحویل جامعه دادند که موجب افتخار همه فامیل می باشند.
سر کار خانم نکوفر خدا قوت.
خانم نرگس قندی
با عرض سلام و احترام به خانواده محترم قندی، از این که یاد پدر بزرگوارم را نمودید بسیار سپاس گزارم. خدا رو شکر می کنم که فرزند مردی هستم که همه به وجودش افتخار می کنند و امیدوارم بتوانم فرزند شایسته ای برایش باشم و زندگی ام با رضایت خداوند و دل خوشی مادر و پدرم توام باشد. روح پدربزرگ عزیزم حاج احمد قندی شاد که به حق برای من و برادرانم همیشه پدری دلسوز بودند.
۶- خانم فهیمه صالحی:
بمناسبت سالگرد عروج آسمانی دایی عزیزم,حاج حسین قندی,
هر زمان یاد این بزرگوار بذهنم خطور میکنه,بی اراده لبخندی حاکی از شرم روی لبام نقش میبنده,
داستان از این قراره که برادر بزرگم دکتر محمد مهدی صالحی به تازگی در دانشگاه تهران قبول شده بود وما همه خوشحال بودیم.
روزی دایی جان حسین آقا باتفاق شهید محمود قندی برای دیدار مامانم که بعد از فوت پدرم سخت بیمار شده بودند به منزل ما آمدند,
درآن سال من 13ساله بودم وچون دختر بزرگه خونه بودم مسئولیت خونه با من بود.
بعد از کمی گفتگو واحوالپرسی,دایی جان حسین بمن گفتند,,فهیمه بیا سر شانه های منو ماساژ بده درد میکنه,منم چون خیلی دختر خوبی بودم!!!!گفتم چشم وپاشدم وشروع کردم به ماساژ شانه های دایی جونم,دایی جون روی صندلی نشسته بودن,در میان صحبتها گفتند,,خوب داداشت هم که دانشگاه تهران قبول شده,؟
با خوشحالی گفتم بله همینطوره,,گفتند شنیدم رشته دامپزشگی قبول شده؟ با غرور گفتم بله,پزشگی تبریز قبول شد ولی بخاطر بیماری مامان تبریز نرفت ودر دانشگاه تهران دامپزشگی میخونه,
دایی جان لبخندی حاکی از شیطنت زدن وگفتن,خوب خوبه دیگه,تو هم برو تو مطبش کمکش کن وصلت مریضهاش رسیدگی کن,
من که کمی حاضر جواب بودم کمی محکمتر شانه هاشونو ماساژ دا دم وگفتم حتما اینکارو میکنم,الان هم دارم روی شما تمرین میکنم!!??!که حسابی یاد بگیرم با مریضهای داداشم چیکار کنم,,صدای خنده همه اطاق رو لرزوند,
مامانم در عین حال که میخندیدن بمن اخم کردن که چرا این حرف رو گفتم,
محمود آقا گفت خوب دیگه عمه جون جواب های هویه,,
فهیمه راست میگه وباز هم خندیدن,
هیچ وقت فراموش نمیکنم,حتی دایی جون خودشون هم میخندیدن,
چند سال بعد یکی از بهترین وصمیمی ترین دوستان دبستانم رو برای ازدواج با دایی جون به مامان بزرگم معرفی کردم ,یعنی به مامان داماد,,
ایشان حاجیه خانم وجیه لباف هستند,که بسیار محترم وعزیز خانواده قندی بشمار میان,
خداوند همه رفتگان این خاندان واقوام وابسته راغریق رحمت واسعه خود گرداند,
با عذر خواهی از خانواده دایی عزیزم مرحوم حاج حسین آقای قندی.
۷- آقای جواد قندی:
خدارحمت کند داداش حسین راایشان ازعاشقان حضرت اباعبدالله (ع)بود وهیچگاه یادم نمیرود که درمراسمهای. مذهبی وقتی روضه امام حسین (ع)شروع میشد ایشان هم بشدت ازخود بیخودمیگردید.خداوندرحمان ایشان راغریق رحمت ودراخرت موردعنایت امام معصوم همنام خویش قرارگیرد
برای شادی ارواح مقدس کلیه درگذشتگان این جمع مخصوصا حاج حسین قندی صلوات همراه بافاتحه
۸ – خانم فاطمه مرادی مطلق (۱۳۹۹)
بیان خاطره تصویری. لطفا به انتهای این صفحه مراجعه فرمائید.
(۱۴۰۰) با عرض سلام بنده فاطمه مرادی دختر حاجیه ملوک قندی نوه حاج محمد صادق قندی
مامانم در کودکی مادر شان را که بسیار مؤمنه بوده اند را از دست داده بودند.
ایشان تعریف می کردند که وقتی پدرم (که در منزل پدرشان زندگی می کردند) همیشه کفش های همسرشان را در اطاق نگه می داشتند تا برادرهای جوان شان که در حیاط تردد می کنند آنها را نبینند.
مامان می گفتند که همیشه خانم جان شان از چاقچور استفاده می کردند ظا هرٱ یک بار که عازم عروسی بودند با چادر کمری و پیچه و جوراب ماهوتی (که بسیار ضخیم است) پوشیده بودند.
بعد ها ایشان دچار سرطان می شوند و در اثر همان از دنیا می روند
خودشان می گویند این بیماری در اثر آن یک بار جوراب پوشیدن است. ایشان حدودٱ ده روز قبل از فوت شان به خانواده اعلام می کنند که من تا ظهر جمعه ده روز دیگر مهمان شما هستم
روح جمیع رفتگان مان شاد باشد انشالله🤲🤲🤲
۹ – خانم منصوره مرادی مطلق (۱۳۹۹)
بیان خاطره تصویری. لطفا به انتهای این صفحه مراجعه فرمائید
۱۰- (۱۴۰۰) خانم عذرا پاکنهاد (حبیبی تنها):
سلام خدمت همه اقوام خوبم وبا اجازه از جناب مهندس قندی خاطره ای از روز هفتم تیر سال شصت تعریف کنم انشب برادرم حاج مجتبی پاکنهاد که خدا رحمتشون کنه بمن زنگ زد وگفت اقای حبیبی کجا هستند؟ گفتم در باغ حزب جمهوری هستند. ایشون گفتند الهی شکر چون حزب را منفجر کردند. من گفتم وای خاک برسرم شد. برادرم گفتند چرا؟ گفتم اقای حبیبی در همان جا در سر چشمه بودند . ایشون گفتند که شما گفتید در باغ حزب جمهوری هستند ومن گفنم از نظر امنیتی نباید بکسی میگفتم. بلا فاصله با یکی از دوستان حاج اقا که نزدیک منزلمان بدوند با همان چادرسفید خانگی درحالیکه حامله هم بودم با ماشینشون بطرف سر چشمه رفتیم که با چشممان چه منظره های وحشتناکی دیدیم. برادرم هم خودشان را به انجا رسانده بودند هیچکس بکسی نبود وما با کلی سوال که جوابگو نداشت نمیدانستیم چکار کنیم واز حال کسی خبر دار نمیشدیم. من باهمان چادر سفید و دمپایی روی خاک ها راه میرفتم ومرتب میگفتم باید از حال اقای حبیبی باخبر شوم وبه برادرم مگفتم بروید واز اقایون که مانع داخل شدن ما به محوطه بودند سئوال کنید که مثلا زخمی ها کجان و به کدام بیمارستان بردنشون؟ وایشون میرفتند ومیامدند ومیگفتند کسی جواب نمی دهد و واقعا در ان لحظه کسی نمی توانست جواب دهد. همه جا را دود خاک پر کرده بود بزور نفس میکشیدم اسمان اصلا پیدا نبود نه ستاره ونه ماه فقط دود بود و خاک و فریاد مردم و همهمه هایی که بگوشم میرسید. اصلا کلمه ها را تشخیص نمیدادم وفقط صدای گریه خودم را میشنیدم برادم و دوست حاج اقا بزور مرا بردند منزل حالا بماند که تا خود صبح چه فکرهایی کردم. بالاخره بعد از بیست وچهار ساعت اقای حبیبی زنگ زدند که زنده هستند ولی تا دو روز دیگر نمیایند منزل. بعد از سه روز که اقای حبیبی بالباسهای تقریبا مندرس وخونی امدند منزل وگفتند قبل از انفجار اقای شهید دکتر با هنر امدند ومن درب حزب را براشون باز کردم دوسه قدم که رفتند جلو گفتند باید برگردم که کاری برایم پیش امده ورفتن. بعد از چند لحظه صدای مهیبی که بگوشم رسید دیدم کانال کولر بطرفم میاد سرم را دولّا کردم که از بالای سرم رد شد همه این حرکات در عرض دو سه ثانیه طول کشید وگرنه گردن وسرم با کانال رفته بود. این سه روز رو در همان محل انفجار برای کمک کردن به زخمی ها و از زیر اوار در آوردن بدن شهدا همانجا مونده بودن.
آقای مجتبی قندی (۱۴۰۰) در باره حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علیرضا قندی:
اوایل شب در خیابان های تنگ یکی از محلات تهران در اوایل سال های دهه هفتاد افتخار رانندگی پدرم را داشتم تا او و برادر بزرگم را به یک مجلس عقدکنان برسانم. پدر ، خان عموی بزرگ بود و حضورش در مجالس مغتنم شمرده می شد. جلوی منزلی که آدرسش را داشتیم ایستادم تا پدر و اخوی بزرگ پیاده شوند. برادرم از من خواست تا من هم با آنها همراه باشم . گفتم هرگز ، اولا من دعوت ندارم ، ثانیا مجلس عقد خصوصی است و بزرگترها باید باشند ، ثالثا من خیلی با اقوام مراوده نداشتم و این که من را کسی نمی شناسد، رابعا که از همه برای من آن موقع مهم تر بود من با لباس معمولی بودم و مجلس مهمانی و عقدکنان لباس خاص خود را می طلبد که بر تن من نبود. گفتم من میروم و بعدا سر ساعت معینی برای برگرداندن شما خواهم آمد. برادرم گفت نه ما هم خیلی نمینشینیم . چند دقیقه ای خواهیم بود تبریک می گوییم و بلند می شویم . بعد هم معرف ما پدرمان می باشد ، ما فقط ملتزمان رکاب او هستیم . چون پدر برای میزبان عزیز و محترم هست ، ما همراهان و مواظب های او هم مورد اکرام واقع خواهیم شد . من قبول نکردم ولی وقتی پدر گفت من از تو خواهش می کنم بیایی ، امر پدر لازم الاجرا بود و بایستی محترم شمرده می شد. علیرغم میل قلبی و با چشمانی خجالت زده و رویی شرمنده وارد منزل شدیم . از همان بدو ورود به حیاط منزل مورد استقبال قرار گرفتیم و در ورود به داخل منزل و عبور از راه پله هایی که به طبقه دوم منتهی می شد وارد مجلس مردانه شدیم که تعداد معدودی به اندازه گرداگرد اتاق حضور داشتند. داماد وپدر داماد بسیار مهربانانه از ما استقبال کردند. داماد طلبه ای جوان وخوشرو و خوش سیما بود که در نهایت سادگی و بی آلایشی مجلس عقد خود را برگزار می کرد. من که همچنان شرمسار عقبتر از همه می رفتم ، در پایین ترین نقطه اتاق ، جنب در ورودی دوزانو با احساس گناه نابخشودنی نشستم. داماد که گویا حال من را احساس کرده بود کنار من نشست ومهربانانه با من سخن گفت و خوشامد گفت . اظهار شرمندگی خود را بر زبان آوردم و عذر خواستم . با لبخند گفت قسمت من بوده که شما در مجلس عقد من حاضر باشی و با صحبت خود دلم را آرام کرد به نحوی که در آن جمع احساس خودمانی و راحتی کردم . این داماد عزیز را علیرغم نسبت نزدیکی که داشتیم برای اولین بار بود که می دیدم . من چون آخرین فرزند خانواده و با فاصله سنی بیشتر بودم و در دوران مدرسه سرم داخل درس و مشق بود لذا در جمع فامیل کمتر حضور داشتم و از اقوام بیشتر کسانی را می شناختم که در مجالس روضه دهه آخر ماه صفر منزل ما حضور می یافتند. دیدار اولین من با آن طلبه خوش رو و خوش صحبت که در آن شب دلم را ربود و صمیمیت خود را ابراز داشت بارها در منزل مادری تکرار شد . آن جوان مقید به صله رحم در همه اعیاد به یاد حاج عموی خود در منزل مادر برای صله رحم حضور می یافت ومن را از دیدار خود مشعوف می کرد . همچنین من مقید بودم در روضه های دهه دوم محرم منزل ایشان حضور یابم و با او که در کنار در ورودی منزل می نشست تا مهمانان حسینی را میزبانی کند مصافحه نمایم و از مجلس بی ریایش بهره ها ببرم . دریغا ، دریغا و دریغا که دیروز آخرین دیدار ما صورت گرفت . اولین دیدارم با او در حالی بود که کسوت دامادی بر تن داشت و آخرین دیدار خلعت آخرت برای وصال به پروردگار عالم بر تن داشت .
بار پروردگارا ما از اوجز خوبی ، روی خوش ، لبخند برلب ، تواضع به بزرگان و ملاطفت با کوچکترها ندیدیم. او را با اهل بیت پیامبرت و با اباعبدالله الحسین محشور فرما و تمام رحمات و نعماتت را شامل حالش گردان .
(۱۴۰۱) سروده آقای سعید میناروش در باره حاجاقا محمدصالحی:
با درود به ارواح درگذشتگان خاندان معزز و بستگان گرامی💐 و
ابرسپید آسمان خاطراتم درکودکی ،
حاج محمد صالحی💐
از پدرِ والده ام صالحی
مانده مرا خاطره ی جالبی
از منش وجمله مرامش یکی
نقش زده بر دلم از کودکی
رحلت او رفتنِِ آجال بود
گرچه نه پیر و نه جوانسال بود
جسم جسیم و دل پرعاطفه
دست سخی داشته بی شائبه
قصه شنیدم ز جوانمردیَش
هیبت و آثار توانمندیَش
باری ازآن خاطره گویم تورا
حک شده برخاطرم این ماجرا
سخت چوبیمار شد او ، آخرش
تخت مریضخانه شدی بسترش
من زپیِ مادر و دیگر زنان
گشته غروبی به عیادت روان
درب مریضخانه نگهبان چو دید
کودکی همره شده، ازجا پرید
دست مرا زود گرفت ونشاند
پس خطی از نامه به دیوار خواند
گفت درین نامه ی دستورمان
منعِ عیادت شده بر کودکان
چونکه شنیدند چنین بانوان
چاره ندیدند دگر، آن زمان
جز بگذار ند مرا و روَند
دسته ی گلها ، سر بالین برَند
خواستم از ترس برآرم غریو
در نظرم مردِ نگهبان چو دیو
کنج اتاقک بنشستم غمین
چشم به ره دوخته گه بر زمین
ناگه از آن دور به چشمم رسید
مرد بلندقامت و موی سپید
پیرهنش نیز سپید و بلند
پاره ی ابری به سپیدی قند
صحن مریضخانه چوطی کرد زود
داد نگهبان به جنابش درود
با رخ افروخته دادش جواب
گفت که این کار نباشد صواب
رو بمن آورد و بغل بازکرد
چهره اش آمیخته با رنج و درد
بوسه برویم زد و دربرکشید
جان دوباره به تن من دمید
چون ز زنان واقعه بشنوده بود
خود پیِ من آمده بود او چه زود
در بغل خویش گرفت و ببُرد
هیچ تکان، مرد نگهبان نخورد
دربر و دوشش بقرار آمدم
فاصله را ، ابر سوار آمدم
سرودم این خاطره در یادبود
زحق براو باد هزاران درود
مرحومه حاجیه سکینه سلطان قندی:
۱- آقای سید مرتضی قندهاری:
– (۱۳۹۹) پدر بزرگم حاج محمد حسین طهرانی (که مشهور به “قندی” بود و روی سنگ مزارش هم محمد حسین قندی نوشته شده است) حجره اش در کاروانسرای حاج محمد علی در بازار چهلتن بود و منزلش در کوچه حمام گلشن (که ما هم در اوایل ازدواج پدر و مادرم همانجا زندگی میکردیم).
– (۱۳۹۹) آنوقتها در باکو (که به آن بادکوبه میگفتند) و جزء روسیه تزاری بود، سالی دو بار “بازار مکاره” برقرار میشد و پدر بزرگم از ایران خشکبار و …. سوار کشتی میکرد و به آن بازار مکاره میبرد و از آنجا اجناس روسی و اروپائی مثل لامپا (چراغ روشنائی نفتی)، لوستر چک، چینی آلات و بلور جات، … از طریق بندر انزلی به طهران میاورد و در حجره اش میفروخت.
– (۱۳۹۹) پدر بزرگم تعریف میکردند که مرحوم میخچی (شوهرِ خاله ام؛ خانم راضیه حاج موسی) کارش را در کودکی در بازار از دستفروشی میخ شروع کرد و کم کم مغازه دار شد. بهمین جهت نام فامیلش میخچی بود. بعدها به کار آهن وارد شد و از تاجران بزرگ و معروف آهن شد که حجره اش در بازار و انبارش بیرون شهر بود. وی چون از همسر اولش بچه نداشت، با خاله من ازدواج کرد که از او هم بچه دار نشد. همسر سومی گرفت که از او یک دختر داشت. برای سه همسرش سه خانه در منیریه در یک کوچه خریده بود که اسم آن کوچه را “کوچه میخچی” گذاشته بودند. دختر میخچی با پیشکار او ازدواج کرد و یک پسر داشت. دختر میخچی کمی قبل از پدرش فوت کرد و او داغ تنها فرزندش را دید و شاید از این غم دق کرد.
۲- آقای امیر حسین مومنون:
(۱۳۹۹) ما همیشه بیاد مرحوم اقا مهدی اعتمادفر هستیم و خواهیم بود چرا که در کوهنوردی درس اخلاق و ادب جزء رکن های اولیه این ورزش میباشد و بحق مرحوم اعتمادفر اسوه اخلاق و ادب بودن و همیشه صبور و خونسرد. روحشان شاد و قرین رحمت حق باد . قطعا ایشون دوست داشتن که در بلندای کوهستان عمرشونو سپری کنن و در همان ارتفاعات آرمیده اند
۳- آقای مجتبی قندی
جناب احمد اعتمادفر یاد خانه باصفایتان در بازارچه نایب السلطنه افتادم با لبخندهای دلنشین مادرتان و مرحوم پدرتان که بسیار آرام و بی سروصدا و متواضع بودند . خدا همه رفتگان را رحمت گند.
– اتفاقا دیشب با اخوی گرامیم آقا مهدی قندی صحبت از راضیه خانم و مرضیه خانم بود که اینها چه نسبتی با ما داشتند که با توضیح به موقع شما مشخص شد عمه شما و دخترعمه ما بوده اند.
۴- آقای امیر اعتمادفر
محلی که من زندگی میکردم وبه دنیا اومدم گذر یحیی خان نام داشت جنب کوچه نجار باشی مستقیم که می رفتیم حمام گلشن بود که منزل پدر بزرگم حاج علیرضا قندی بود که با پسرش یوسف خان ودخترش بتول خانم وهمسر دومش بعد از فوت مادربزرگم به نام صغری خانم زندگی می کرد و قبل از رسیدن به کوچه حمام گلشن دست راست کوچه ماسوره بود که خیلی باریک بود وبه همین جهت میگفتند “ماسوره” ودر انجا خاله ام موچول خانم با شوهرش حاج عباسعلی قندی وسه فرزندش علی ومجید وزهرا قندی زندگی می کردند روبروی ان کوچه سمت چپ کوچه ای بود که اسمش به خاطرم نیست وانجا عمه بزرگ من زندگی میکرد وبازارچه نایب السلطنه هم عموجان اسماعیل با چهارفرزندشان پرویز وایرج وهوشنگ واحمدجون بودند مادر گرامیشون هم بتول خانم. وبین گذر یحیی خان وبازارچه نایب سلطنه عموی دیگرم حاج محمد جواد با نه فرزندشان وخانمشان اختر ملوک زندگی میکردند خلاصه همینطور که احمد جون گفت همه فامیل دور هم زندگی میکردیم ته کوچه نجارباشی هم سمت چپ منزل کریم اقا که ذکر خیرشان بود زندگی می کردند یادمه چند بار مرا با دوچرخه خودشان به مدرسه ای که تد ریس می کردند میدان خراسان بردند و من وپدرم هم خیلی وقتها به مغازه خرازی ایشان در خیلبان ادیب الممالک می رفتیم.
۵- آقای مجتبی قندی
امیرخان علاوه بر اقوامی که نام بردی در کوچه نجارباشی خانه نوه حاج میرزا علی اصغر پسر بزرگ حاج محمدکاظم (عفت سادات بیرجندی) و خانه دختر حاج محمدصادق (زهراخانم بهگوی) قرار داشت ودر کوچه حمام قبله بین خانه شما و خانه احمدجان (اعتمادفر) خانه ما بود و من آن موقع ۵-۶ ساله بودم و همه منازلی که نام بردی به خوبی به خاطر می آورم . در ایام بیماری مرحوم مادرتان من به همراه مادرم زیاد منزل شما می آمدیم.
۶- خانم ملیحه علی بیک
– سلام اقای امیر اعتماد فر شاید منو نشناسید .دختر خاله کوچیکه پدرتون هستم.زمان بیماری مادرتون با مادرم منزلتون امده بودم .خدا رحمتشون کنه.مامانم از پدرتون خیلی تعریف میکرد .که تکیه کلامشون خاله کوچولو بوده .چون در یک رده سنی بودن خیلی به هم علافه داشتن خدا رحمتشون کنه عکسشونو که دیدم.به یادشون افتادم .
– سلام خانوم ملیحه اعتماد فر قدیم خیلی کوچک بودم به منزل پدریتون اومدم خدا رحمت کنه مادرتون تو بستر بودن و پدرتون جعفر اقا خیلی خوشرو و مهربون مامانم خیلی علاقه داشت به ایشون تا همین اخرا که در قید حیات بود ازشون برای بچه های من تعریف میکرد چند تا جفت میل بافتنی داشت که الانم هست .میگفت جعفر اقا برام اورده .چون هم اسم من بودید خوب به خاطرم هستید.
– من سعادت دیدن خاله های بزرگم را ندتشتم ولی از فرزندان عزیز انها که عزیز ما هم بودند خاطرات خوبی دارم مثل پدر و مادر اقای احمد اعتماد فر .که این دو عزبز را بچه های من هم دیدند و خیلی در زمان حیاتشان به منزلشان میرفتیم.یادشان گرامی.ولی سه خاله عزیز دیگر که من دیدم .خاله بزرگم خانوم مخصوص (خانوم سعادت)یا(طوبی خانوم)که همانطور که فرمودید در بازارچه اهنگرا سکونت داشتند.و مادر اقای سعادت بودند که سال گذشته به رحمت خدا رفتند. دومین خاله عزیز که من دیدم.معصومه قندی(خانوم مومنون)ایشان تفریحی قلیان میکشیدند.خاله سوم که من افتخار دیدنشان را داشتم.زهرا قندی( خانم طاهری) خاله عزیز دیگرم بودند .و اخرین خواهر ها محترم قندی (خانم علی بیک ) همانطور که گفتم خاله کوچیکه پدرتون.و من تنها دخترش که اگر اشتباه نکنم هم اسم خواهر شما هستم
۷- آقای احمد اعتمادفر
پیرو مطلب آخر آقا مجتبی قندی در مورد ثمره های ازدواج های درون خاندان قندی؛ یکی از منحصر بفرد ترین آنها فرزندان مرحوم عموی من آقای محمد جعفر اعتمادفر هستند که نتیجه پیوند هر سه فرزند ذکور مرحوم حاج محمد موسی تاجر طهرانی هستند:
منیژه خانم، ملیحه خانم، امیر و اکبر اعتمادفر فرزندان مرحوم محمد جعفر اعتمادفر و مرحوم سکینه قندی دختر مرحوم حاج علیرضا قندی هستند .
محمد جعفر اعتمادفر فرزند محمد حسین حاج موسی (فرزند مرحوم حاج محمد علی) و سکینه قندی (فرزند مرحوم حاج محمد کاظم) است که با دختر مرحوم حاج علیرضا که او هم نام سکینه داشت، ازدواج کرده بود و لذا چهار فرزند مرحوم محمد جعفر و مرحوم سکینه بنت حاج علیرضا نتیجه پیوند فرزندان سه فرزند ذکور حاج محمد موسی تاجر طهرانی (حاج محمد علی، حاج محمد کاظم و حاج علیرضا) هستند
۸- آقای مجتبی قندی
بسیار جالب . من بااین که خیلی از مناسبات را می دانستم و در بچگی(۴تا۷سالگی) منزل جعفرآقا و سکینه خانم هم زیاد رفته و تصویر خانه شان را هنوز در ذهنم دارم مطلب بالا برایم تازگی داشت.
۹- خانم بهناز کریمی
خداوند مرضیه خانم مهربان و همینطور فخری خانم عزیز را که چون یک فرشته به آسمان پرکشیدند ،رحمت کند.
مرحومه حاجیه ربابه سلطان قندی:
۱- خانم ملیحه علی بیک
– احمد اقا با تشکر از عکسهایی که فرستادید .مخصوصا عکس خانوم مجیدی دحتر خاله عزیزم که خاطره های خوبی ازشون دارم
– سلام اقای اعتماد فر .روحشان شاد و یادشان گرامی. خدا رحمت کنه پروین دخت را. اگه با مژگان جون هم تماس داشتید سلام برسونید.
۲ -آقای مهدی قندی
جناب آقای اعتمادفر از توضیحات مبسوط شما خیلی سپاسگزارم. واقعا عالی است که خویشاوندی همچون شما دارم.
۳ – خانم شمسی قندی
اقاى اعتماد فر چه عکس خوبى از پروین جون خدا رحمت کند پدرومادروخاله جونتونو. شما که الحق چه پدر ومادر داری ای کردید خداوند به شما وخانواده خیر دهد.
۴- خانم شهره مجیدی
چون شهلا خواهرم فقط یکسال بعد از من بدنیا امده است، من را در کودکی بیشتر مادر بزرگم (مرحومه ربابه خانم قندی) نگهداری میکردند. مادرم میگفتند وقتی مادر بزرگم فوت شده بودند در یکی از مراسمشان من، خاله جان زهرا را بجای او اشتباه گرفته بودم و از روی پای مادرم بلند شده ام و رفته ام روی پای خاله جان زهرا نشسته ام که همه گریه شون گرفته و گفته اند که فکر کرده مادر بزرگشه
۶- خانم مهین مجیدی فرزند مرحوم حسن مجیدی
مرحوم پدرم تعریف میکردند که پدر و مادرشان (حاج محمد و فاطمه سلطان خانم) تا حدود ۱۷-۱۸سال پس از ازدواجشان بچه دار نمیشوند بطوریکه از سالهای سوم و چهارم ازدواجشان، اطرافیان حاج محمد بفکر زن دوم برای او میشوند ولی حاج محمد به این امر تن در نمیدهد. در اواخر که فشار اطرافیان به او زیاد میشود، فاطمه سلطان دست بدامان حضرت ابوالفضل میشود و قبل از اینکه مراسم خواستگاری از همسر دوم سر بگیرد فاطمه خانم حامله میشود و خداوند فرزند پسری به ایشان عطا مینماید که نامش را “ابوالفضل” میگذارند.
– خداوند به حاج محمد و فاطمه سلطان خانم پس از ابوالفضل سه فرزند دیگر نیز عنایت مینماید:
حسن، حسین و محترم
“حسین” در حدود سن ده سالگی روزی در کوچه ملا جعفر واقع در بازارچه نایب السلطنه مشغول بازی بوده که ناگهان سگی به سوی او حمله ور میشود. او میتواند فرار کند و بداخل منزلشان برود. ولی با گذشت ساعتی قلبش طاقت شوک ناشی از این یورش سگ را تحمل نمیکند و او در منزل فوت میکند.
“محترم” نیز در نوزادی توسط شخص و یا اشخاصی ربوده میشود. پدر و مادر، “جارچی” استخدام میکنند و جارچی در محلات دور و بر جار میزند و از مردم میخواهد که اگر کسی نوزاد دختری را دیده بگوید تا انعام بگیرد. خانمی به جارچی میگوید که آنروز روی سکوی درب منزلشان نوزادی را رها شده میابد و بداخل منزلش برده است ولی گویا کودک مرده است. معلوم میشود که دزد کودک، نتوانسته از نوزاد مراقبت کند و “محترم” را مرده روی سکوی کنار درب منزلی رها میکند و میرود.
مرحوم حاج محمد ابراهیم قندی
آقای مهدی قندی
خانم صفاری پور منزل ما در محله کاووسیه در خیابانی به نام خیابان سرو واقع است. وجه تسمیه این خیابان، چنانچه از قدیمی های محل شنیده ام آن است که نخستین کسی که در این خیابان ساکن شده آقای سرو بوده اند. منزل ایشان درست روبروی مدرسه رازی در خیابان ولی عصر است. آیا ایشان با حاجیه خانم صفا سرو نسبتی دارند؟
خانم صفاری پور
ایشان برادرزاده حاج خانم صفا و در نتیجه پسر دایی فرزندانشان هستند.
آقای مجتبی قندی
– به مرحوم حاج محمدابراهیم ما “عموجان آق ممد” می گفتیم . شخصیتی مهربان و دوست داشتنی . به گمانم هفت هشت ساله بودم که ایشان فوت کردند. گمان می کنم ایشان در بیمارستان طرفه فوت کردند. زمانی که ایشان در قید حیات بودند به اتفاق پدر و مادر و بقیه خانواده چند بار منزلشان رفته بودیم . از کوچکی تصویر مرحومه صفاخانم که بسیار خوشرو بودند و بعضی از دخترانشان را در ذهن دارم . متاسفانه سعادت دیدار پسرشان را نداشته ام اما به یاد دارم که در زمان جنگ تحمیلی ایشان مجروح شدند و در زمره جانبازان هستند. به یاد دارم در هنگام خواندن خطبه عقد خواهرم “شمسی خانم” عموجان آق ممد در کنار عاقد که مرحوم آسیدعلینقی بودند نشسته بودند . هنگامی که خطبه تمام شد و ایشان تقاضای وکالت کرد و جواب عروس طول کشید مرحوم عموجان بلند گفتند ” بله ” و همگی خندیدند و کف زدند.
آقای مهدی قندی
– بهترین خاطره من از عموجان آقا محمد سفر خانواده ما باایشان ومرحومه صفا خانم به کربلا بود که این عزیزان درهمان سفر ازعراق به مکه جهت حج تمتع مشرف شدند.
سفردر فروردین سال ۱۳۴۱ ودراواخرماه شوال انجام شد. سه خانواده بودیم به ترتیب خانواده عموجان (دونفر)، خانواده مرحوم حاج عبداله (ما که هفت نفربودیم) وخانواده مرحوم حاج علی اصغرتهرانی (دونفر) که ایشان ازآشنایان مرحوم عموجان حاج علی اکبرقندی بودند.
دوخانواده قندی درتمام سفر باهم بودند ودریک جاساکن میشدند.یادم می إید مرحوم عموجان آقا محمد قصد سفر به مکه را نداشتند ولی درپرتوتب وتاب اهالی نجف که آماده سفر حج می شدند وبا تشویق مرحوم حاج اقاعبداله عازم شدند. البته ابتدا حاج آقاهم مایل به این سفرشدند ولی بعدها با مشورت با مرحوم حاج محمد حسن اخوان ومرحومه حاج عمه سعادت (همسرشان) که همزمان با ما درعتبات بودند، منصرف شدند.
من بعدازسفرکربلا شاید به ندرت مرحومه صفاخانم رادیدم ولی عموجان بسیاربامارفت وآمد داشتند واغلب درطول تابستان که بعضا به مغازه حاج آقا دربازار بین الحرمین می رفتیم، ایشان آنجا می آمدند.
این دوعزیز آن قدر خوش اخلاق ومهربان بودند که من هنوز پس ازگذشت بیش از پنجاه سال، همیشه به یادشان هستم وطلب مغفرت مینمایم.هرسفری که به قم داشته ام علاوه برزیارت اهل قبور درقبرستان شیخ، عادت به زیارت قبر عموجان (درمقبره خانوادگی که درکنار قبرستان مذکوراست) را هم داشتم.
ایشان دربیمارستان طرفه نزدیک دروازه شمیران به رحمت واسعه حق شتافتند. روز دفن ایشان هم درقم باران بسیارشدیدی می بارید وهواسرد بود.
آقای احمد اعتمادفر
من متاسفانه حاجدایی محمد ابراهیم را بیاد ندارم ولی بخوبی یادم هست که مرحوم مادرم خیلی خیلی به حاج خانم صفا علاقمند بودند و علاوه بر رابطه فامیلی ( که خانم داییشان بودند) با هم ارتباط دوستانه ای داشتند و چند بار هم از من خواستند تا ایشان را در خیابان اختیاریه (اگر محل را اشتباه نکنم) بمنزل ایشان برسانم.
خداوند هم حاجدایی و هم صفا خانم را رحمت کند.
خانم صفاری پور
-سلام جناب آقای اعتماد فر درست فرمودید منزل پدری در خیابان اختیاریه بوده خدواند پدر ومادرشما راهم قرین رحمت الهی فرماید.
– سلام جناب آقای قندی پسر عموی عزیز ازاین که خاطرات را برای ما تکرار فرمودید بسیار ممنون و متشکریم خداوند حاجی عمو ومادر شما هم قرین رحمت الهی فرماید
خانم ملیحه علی بیک
سلام من هم دایی جان اقا محمد خان را که خدا ایشان وصفا خانم را قرین رحمت کند، خیلی کم به یاد دارم ولی پسر دایی ودختر دایی های عزیزم را وقتی خیلی کوچک بودم در مجلس ترحیم ایشان در منزل خودشان (فکر کنم در سلطنت اباد) دیده ام. اگر اشتباه نکنم به اتفاق مامان که اومده بودم به یاد دارم.
انشاالله فرزندانشان سلامت و بر قرار باشند.همچنین خانم صفاری پور عروس دایی عزیزم را,
خانم صفاری پور
سلام دختر عمه عزیز ازشما ممنون درست فرمودید من هم سعادت دیدن پدر شوهر عزیزم را نداشتم ولی در هر مجلس ومکانی که از ایشان یادی میشود برای من باعث افتخار وتسلی خاطر می گردد خداوند رحمتشان کند.
آقای احمد قندی
من هم درسفرکربلادرسن۱۳سالگی بودم وبه قول عموجان آقا محمد نقش مترجم رابازی میکردم
برای انجام کارهای سفرمکه ایشان چندین باربا پدروعموبه بغداد رفتیم وبرگشتیم. یک روز هم باخانواده خودمان وهمراه عموجان ومرحومه صفاخانم ازکاظمین به بغدادرفتیم وبازاررا گشتیم وبرگشتیم.
بعدازسفرکربلا و پس ازمدتها در یخچال موقوفه (درمحل پمپ بنزین میدان خراسان اول خیابان خاوران) که تعطیل بود، درزمستان یخ گیری انجام شد وگود آن پرازیخ شد ودرتابستان یخ فروشی آغازگردید. خاطرم هست عموجان آقا محمد در آنجا مسئول دریافت پول بودند.
مرحومه حاجیه طوبی قندی
آقای مجتبی قندی
– عمه خانم مخصوص ما (وجه تسمیه مخصوص را نمی دانم که به چه علت می گفتند) انصافا فرد مخصوصی بودند. زنی بلندبالا ، زیبا و بسیار مدیر و مدبر و با ارتباط عمومی بسیار قوی . ایشان تا زمانی که سرپا بودند با همه اقوام در ارتباط نزدیک بودند و فامیل را مدیریت می کردند. بسیار مهربان و همیشه خندان بودند. به بچه ها التفات خاصی داشتند . منزل ایشان در بازارآهنگرها قرار داشت و با رویی گشاده همیشه آماده پذیرایی از مهمان بودند. به افراد خانواده و فامیل عشق و علاقه ای خاص داشتند. پس از فوت همسرشان که در یکی از حجرات صحن بزرگ قم دفن هستند تا بیست و چندسال ،هرسال در سالگرد ایشان همه فامیل را جمع کرده و با اتوبوس به قم می بردند تا سالگرد همسرشان را برگزار نمایند.
– خانه عمه خانم مخصوص از خانه های خیلی بزرگ قدیمی بود . در خانه های قدیمی حیاط در وسط قرار داشت و سه طرف خانه اتاقها بود و سراسر زیر اتاق ها زیرزمین بود که شامل آشپزخانه و آب انبار و انباری ها جهت نگهداری مواد اولیه ، ترشی ها ، صندوق لباس های غیرفصل و وسایل مستعمل بود . در تابستان های گرم چون ان زمان کولر نبود برای نشیمن نیز از زیرزمین استفاده می شد چون هوای انجا خنک تر بود . منزل عمه خانم دو طبقه بود که در طبقه فوقانی خانواده مرحوم جواد سعادت و بعدها آقاجمال زندگی می کردند . عمه خانم آنقدر خوشرو و مهمان دوست بودند که ما خیلی منزل ایشان را دوست داشتیم و به هربهانه ای دوست داشتیم منزل ایشان برویم .
– زمانی که مسعود أقا در آلمان تحصیل می کردند مرتب برای مادرشان نامه می نوشتند و آن را به مغازه پدرم که نزدیک منزل عمه خانم بود پست می کردند تا توسط ایشان به دست عمه خانم برسد. من تابستان ها که به مغازه پدرم می رفتم همیشه چشم به راه پستچی بودم تا نامه مسعودآقا را بیاورد و بلافاصله ان را به دست عمه خانم می رساندم . ایشان هم همیشه مشتلق خوبی می دادند و گاهی اگر دم ظهر بود یک چلوکباب هم من را مهمان می کردند. مواقعی هم که مسعودآقا برای تعطیلات به ایران می آمدند همه ما برای استقبال و بدرقه به فرودگاه می رفتیم .
– عمه خانم منزل ما زیاد می آمدند و اغلب چند شب پیش ما می ماندند . این اوقات به ما خیلی خوش می گذشت چون ایشان دهان گرمی داشتند و مطالب خوبی برای ما حکایت می کردند . بخشی از اطلاعاتم در مورد حاج محمدکاظم و حاج علی اصغر و دیگران مطالبی است که در کودکی از ایشان شنیده ام.
– مرحوم جوادسعادت فرد بسیار فرد آرام و ساکتی بودند. در مراسم فوت ایشان که اوایل شهریور ۵۷ و ایام ماه مبارک رمضان بود و مراسم افطاری در منزل بازار آهنگرها برقرار بود به یاد دارم مرحوم آقا جواد دربندی روزنامه کیهان را به همراه آورده بودند گه برای اولین بار در صفحه اول آن عکس آیت الله خمینی را بزرگ چاپ کرده بودند و نوشته بود افرادی از دولت شریف امامی برای مذاکره با ایشان به نجف رفته اند. آن موقع هنوز وی برای خیلی ها ناشناخته بود و هنوز کسی جرات به زبان آوردن اسم ایشان را نداشت و قطعا کسی باور نداشت در فاصله پنج ماه آینده چه اتفاقاتی رخ خواهد داد.
– مرحوم آقارضا سعادت نیز بسیار گشاده دست بودند و به اقوام و دیگران نیز هرگونه که می توانستند کمک حال و یاور بودند.
خانم ملیحه علی بیک
– چه خاطره های خوبی از خالخانوم عزیزو مهربونم دارم که با یادشان خاطره ها زنده شد.انشالاه خداوند خاله مهربون ,همسرشون, حاج اقا سعادت, اقا جواد و اقا جمال و ملک خانوم عزیز را رحمت کند. که همگی یاداور خاطره های شیرین هستند وارزوی سعادت برای بقیه عزیزان از خاندان سعلدت فررا دارم.
– من هم از بازاراهنگرا و خانه خاله خانمم خیلی خاطره دارم هر هفته شاید چند روز در هفته به انجا سر میزدیم.واغلب هم انجا ما را شب نگه میداشت.چون دختر نذاشتند و مامان به سن فرزندان ایشان بودند.مثل دخترشان بودند و خیلی به هم علاقه داشتند.مامان با عروسهای خواهرشون هم خیلی صمیمی بودند.وهمیشه اونجا بودیم . انقدر مهمان دوست بودند اگر بعد چند روز می خواستیم خداحافظی کنیم که برویم.واقعا ناراحت میشدند.بچه ها را خیلی دوست داشتند.همیشه کوزه های کوچیک ماست در منزل داشتند .به بچه ها میدادند و جیب بچه ها رو پر پول کرده وهمه راضی و خوشحال از خونه خالخانوم ویا عمه خانوم می رفتند.
– من که منتظر سال حاج اقا سعادت بزرگ بودم به قول اقا مجتبی تا بیست و چندمین سال اتوبوسها سر بازارچه و تمام فامیل پس از خوردن صبحانه مفصل د منزل ایشون راهی قم میشدیم.ودر مقبره پروین اعتصامی در صحن خانوم حضرت معصومه (س) مثل سال اول انجا پر از ظرفهای شیرینی ومیوه حلوا ومراسم سال برگزار میشد.روحشون شاد.
آقای احمد قندی
– مرحوم آقای رضاسعادت تاسالها درهمان خانه اطاق دست راست پس ازورودزندگی میکردندوبعدهابه خیابان گرگان ومیدان نامجو(ثریا) نقل مکان وبعدهابه خیابان ظفر (خیابان اطلسی) ونهایتا به صاحبقرانیه منتقل شدند
– من ازدوران کودکی خاطرم هست که درآب انباری آنجاماربزرگی پیداشده بود. مارگیرآمده بودومارراگرفته بودودرکوزه قلبان انداخته بود. مابچه هاازآنجامی ترسیدیم. خودمن منزل عمه هازیادرفته بودم ومانده بودم اما منزل عمه خانم مخصوص بیشتررفته بودم
– دردوره دبستان یک روزعیدغدیربا مرحوم پدربرای دیدارچنددقیقه ای منزل عمه خانم مخصوص رفته بودم. موقع پذیرائی ازخوردن بدلیل روزه مستحبی امتناع کردم عمه خانم یک اسکناس پنج تومانی که برای ماخیلی زیادبودبه من جایزه دادند که من خیلی خوشحال شدم
– درسنین حدودسی سالگی من خیلی باعمه خانم شوخی میکردم. یک روزکه منزل مابودندگفتم عمه خانم شنیده ایدکه آقارضا (فرزندشان) قراراست همین روزهابه آلمان بروند. ایشان باتعجب پرسیدند چه زمانی؟ اصلا قرارنبوده بروند. من اصرارکردم که شمابمن بگوییدشنیده ایدیانه؟ گفتندنه. آخه چه طور؟ کمی هم خلاف توقعشان شده بودازفرزندشان چراایشان راازسفزمطلع نکرده بودند. من هم باخونسردی گفتم آخه من هم نشنیده ام. کلی همه خندیدند. عىمه خانم بمن گفتندازدست توچی بگم؟
– این شوخی رامن چندباردرچندنوبت راجع به بقیه فرزندان ایشان کردم که البته درهیچ کدام دروغ نمی گفتم زیرامقیدبودم درشوخی هاهم دروغ نگویم وفقط سوال می کردم. کم کم ایشان باشوخی های من عادت کرده بودند. تامن شروع می کردم می گفتند بسه دیگه من حواب ترانمی دهم وکلی می خندیدند. خداایشان رارحمت کند
– عمه خانم مقیدبودندحتی تاسالهابعدازفوت مرحوم حاج علی سعادت فردهرماه خانه ماودیگربستگان یک طاقاربزرگ ماست ومقداری کره می فرستادند.
– این عادت رامرحوم حاج آقارضاسعادت هم گاهی داشتند. بویژه بسیارکساتی کهً منزل ایشان می رفتند بایک جعبه کره های اهدائی ایشان بازمی گشتند
– من اتحادیه صنف لبنیات که دروازه شمیران بود بارهارفته بودم. اطاق حاج آقا رضاسعادت عمدتا پرازجمعیت مراجعین بودوایشان عمدتاپشت میزریاست نمی نشست بلکه درجمع مراجعین می نشست.
– خودمن مقدارزیادی فعالیت مذهبی درمیان نمایندگان مجلس شورای ملی ازطریق آقای سعادت (آن زمان که نمایتده مجلس بودند) ومرحوم آقای فرمان که نماینده کاشمربودندانجام دادم.
– من خاطرم هست که مرحوم آقای سعادت خمس خودرا نزد مرحوم حاج سیدعلینقی جلالی تهرانی ازعلمای برجسته تهران وبوساطت مرحوم پدرم انجام می دادند.
– مرحوم آقای حاج میرزاعلی سعادت فردهمسفرمرحوم پدرمان دراولین سفرحج دردوره جوانی پدرم بوده اند که پدرم خاطرات زیادی راازمرحوم سعادت نقل می کردند
خانم مهین سادات محمدی
بله درست است. من باخانم جان طوبی زیاد منزل شما میامدم. حاج دایی وخانمشان بسیار مهربان ومرا زیاد
دوست داشتندوآن مهربانیها همیشه در قلب من است وبچه های بسیار مهربانشان
آقای قاسم طاهری نخست
قبل از اینکه مرحوم خاله خانم در بازار آهنگر ها باشند منزلشان بعداز پله های نوروزخان نزدیک سه راه ناصر خسرو داخل کوچه ای بود. منزل بزرگی که زیر زمینهای متعددی داشت بغل منزل ایشان هم باغ بزرگی بود که عروسی مرحوم جواد آقا سعادت در آنجا برگزار شده بود.
خانم ملیحه علی بیک:
(۱۳۹۹) با سلام وقبولی طاعات همه عزیزانم. حاج اقارضای سعادت پسر خاله بزرگ من .فرزند بزرگ خاله خانم بودند ایشون هم بسیارمهربانی بودند ایشان برای من حکم پدر داشتندوحتی برای مادر من که خاله ایشون بودچوبزرگتر ازخالشون بودن خیلی قابل احترام,, .ازایشون و همسرشان ملک خانم هم خاطره های خوبی داریم.هرسال تابستون چند مهمونی بزرگ درباغی که درجاجرودداشتند برپا میکردندوبامهربونی همه فامیل ,دوستان وهمکاران را را پذیرابودند.چون وکیل مجلس بودند یک جمعه دوستان و همکارووکلارو,وچون رئیس صنف لبنیات بودندهمکاران صنفی,وحتی کارکنان کارخانه لبنیاتشون رو,یک جمعه اقوام خانمشون ویک جمعه فامیل و اقوام خودشون,یک جمعه دوستان,خلاصه سرتاسر تابستون ایشون وهمسرشون باروی گشاده پذیرای مهمانهای زیادی بودندوبساط صله رحم برپابود.بعدها هم که کهولت سن پیداکرده بودند همین چندسال پیش که بچه های من یادارندبیشتر جمعه ها با بچه ها ومامانم به اونجادعوت داشتیم میرفتیم.محبت این زن وشوهرمهربان روهمه به یاددارند.به قول اقای اعتمادفر جعبه های کره که همیشه برای فامیل پیشکش میکردند.کارهای خیرشون چه فامیل چه بیگانه,اتاقهای ازموسسه محک زیرپوشش داشتند.افرادی که هنوز بیمه تامین اجتماعی روازقبال این زن وشوهر دارند.وخلاصه خیلی کارهاکه شمردنی نیست.روح همسر و فرزندان خاله خانم مخصوص ,مخصوصاحاج اقارضاوهمسرشون ملک خانم شاد.
مرحوم حاج علی اکبر قندی
آقای مجتبی قندی
دو عموی بزرگوارم حاج علی اصغر و حاج محمدصادق قبل از تولد من فوت شدند، حاج محمدابراهیم نیز زمانی که هفت سال داشتم فوت کردند . زمان نوجوانی من عمو جان اسدالله نیز کمتر رفت و آمد داشتند ، اما عموجان علی را سعادت داشتیم که بیشتر ببینیم . بسیار خوش اخلاق و شوخ بودند و همیشه با مهربانی با من برخورد داشتند . همیشه داوطلب برای رفتن به منزلشان بودم و دهه های اول محرم که منزلشان روضه خوانی داشتند اغلب روزها من به همراه پدر و مادر شرکت داشتم. همچنین در مغازه پدرم در بازار که تابستانها می رفتم اغلب روزها ایشان آنجا سر می زدند و ما ایشان را می دیدیم . متاسفانه ایشان نیز خیلی زود و ناغافل بر اثر سکته فوت نمودند. طی یک سال از آذر ۵۷ تا مهر ۵۸ من دو عمو و یک عمه و مادربزرگ مادری را از دست دادم و برایم بسیار سخت و ناگوار بود . سال ۵۸ سال آخر دبیرستان بودم و هر روز شش صبح به مدرسه می رفتم و شب ها ساعت نه به خانه برمی گشتم . آن شب وقتی به خانه آمدم مطلع شدم عموجان علی ان روز فوت کرده اند . بسیار ناراحت شدم و خیلی گریه کردم. خداوند ایشان را با اولیای خودش محشور نماید.
چهلم عموجان علی را با اخوی گرامیم حاج کاظم آقا قرار گذاشتیم به سر قبر ایشان در بهشت زهرا برویم . روز موعود حاج کاظم به من گفتند سحر خواب عموجان را دیدم وایشان گفتند دیروز منتظر بودم چرا نیامدی؟ در فکر بودیم که معنای خواب چیست ؟ وقتی به سر مزار رسیدیم از تاریخ سنگ قبر من حساب کردم و متوجه شدم چهلم روز قبل بوده و ما روز چهل و یگم آمده ایم . حاج کاظم همانجا دورکعت نماز وزیارت نامه خواندند و به روح عموجان هدیه نمودند سپس خطاب به قبر عموجان گفتند حالا که روح شما اینقدر آگاه است یک جوری به ما نشان بده که متوجه آمدن ما شده ای . چند روز بعد پدرمان خطاب به کاظم آقا گفتند خواب دیدم در منزل کرج شما هستیم . مرحوم داداشم (حاج علی اکبر) با یک پتو به عنوان کادو آمدند و گفتند آمده ام بازدید پس دهم .
لازم است ذکر خیری هم از زینت خانم و صفات نیکوی ایشان شود. بسیار مهربان و خوشرو بودند و همه ایشان را دوست داشتند. خدا ایشان را رحمت کرده و برعلو درجاتشان بیفزاید.
آقای احمد اعتمادفر
جناب آقای حمید رضا قندی با سلام خدمت شما و خانواده محترم
خیلی ممنون و دست شما درد نکند از ارایه اطلاعات ذیقیمت و بخصوص عکسهای بسیار جالب که منتشر کردید
خداوند حاجدایی حاج علی اکبر، حاجیه زینت خانم، مرحوم حسین آقا، مرحومه سرور خانم و همه رفتگان فامیل رو بیامرزد و به منصوره خانم، شما و حاج حسن آقا و محمد آقا و خانواده هاشون سلامتی عطا کند
فرزندان گرامی شما هم از قندیهای طباطبایی سه قبضه هستند:
از دو سو نتیجه های حاج محمد کاظم و از سوی سوم نتیجه های حاج علیرضا
خدا نگهدارشان باشد
آقای عباس قندی
حاجیه خانم اختر السادات فرحناک همواره و مستمرا دو نکته را مطرح می کنند.اول از اخلاق خوب و پسندیده عزیز جان همسر مرحوم حاج محمد کاظم قندی به نیکی یاد میکنند و می فرمایند اخلاق نیک و خوب ایشان زبانزد همه بوده و سرمایه ای ماندگار برایشان شده است. دوم در زمان تشرفشان همراه مرحوم حاج حسین قندی به مکه مکرمه در سال ۱۳۵۸ در همان شبی که خبر رحلت مرحوم حاج علی اکبر قندی را می شنوند در خواب می بینند که ایشان سوار کالسکه ای به طرف مکه در حال حرکتند. و این ان شاالله خبر از مرتبه خوب مرحوم در دیار باقی است.
ذکر خاطره از مادر (خانم اختر السادات فرحناک)؛ انتهای صفحه👇
خانم ملیحه علی بیک
-من هم خاطرات زیادی از حاج دایی عزیزم دارم.از مهربانیهایشان و علاقه زیادی که به ایشان داشتم.هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم.حاجداییم خیلی زیاد منزل ما می امذند.هر بار که ایشان را میدیدم یک دفتر ویک مداد دستم میگرفتم ومیگفتم میخواهم به مدرسه بروم.اخر یک روز منو بردند مدرسه سر کوچه مامان، که با مدیرش اشنا بودند وگفتند این سر کلاس شما بنشیند ولی شما اذییتش نکنید.بعد ها هم که بزرگتر شده بودم و مدرسه دیگری میرفتم از مدرسه تا خانه میدویدم به عشق اینکه حاجدایی منزل ما باشد و او را ببینم.خدا ایشان و زینت خانوم وفرزندان ونوه هایشان را رحمت کند.
– محمد اقا سلام با دیدن عکسهای شما یاد سالهای گذشته زنده میشود.یاد حاج دایی عزیز و زینت خانم مهربون و خونه حاج ایی که برای به انجا امدن چقدر ذوق میکردم.خدا رحمتشون کنه.وشما و لی لی جون هم سلامت باشید و سایتون بر فرزندانتون باشه سلام منو خدمت لی لی جون و اقازاده هاتون برسونید.
– (۱۳۹۹) با سلام من هم سه دایی بزرگوارم .حاج.محمدصادق.حاج محمدابراهیم حاج علی اصغررا ندیدم ولی وصف خوبیهاهاشون واز مادر م وبقیه بزرگترها شنیدم.خدارحمتشون کنه,ولی سه دایی کوچکترم روحاج علی اکبر ((حاجدایی علی عزیزم ))حاج میزعبدالله((حاجدایی عبدالله عزیزم ))ودایی جان اسدالله عزیزم وازبچگی چون دیدم واز بچگی عاشق داییهام بودم.هر سه خیلی مهربون,خوشرو تمام جمعه ها منتظراومدنشون بودیم,وهفته ای نبود که نبینمشون .انقدر که به خواهرهامحبت داشتند.هفته ای نبودکه از خواهرهاشون دیدن نکنند.وبالعکس مانیز برای رفتن به خانه داییهاو زن دائی های مهربونم لحظه شماری میکردیم, وبعد از داییها و همسرانشون دیگه به پسردایی ودخترداییهای عزیزم دلبستم,انشالله خداهمشونورحمت کنه که خاطرات خوبی به جا گذاشتند.یادشون به خیر وروحشون شاد.
– (۱۳۹۹) با سلام .چقدردلم براشون تنگ شده بود.این عکس زینت خانم تمام خاطراتی که ازایشون داشتم رو زنده کرد,خانم داییم انقدرمهربون بودند,همیشه اخرین باری که به دیدنشان رفته بودیم یادم هست.با مادرم.وهمسرم به دیدنشون رفته بودیم,بچه ها رونبرده بودم.نزدیک غروب بودبااینکه خیلی ناتوان شده بودند.ونمیتونست حرف بزنه با دست به اسمون اشاره کردوبه ما فهماند دیره و بچه ها تنها هستند.هنوز آخرین نگاهشون برای من شیرینه.روحشان شاد.
خانم هنگامه قندی
روح عمه عزیزم ،عمه جون سرور شاد.همیشه با روی باز ما رو در منزلشان پذیرا بودن.بسیار مبادی آداب بودن.و جز چهره خندانشان مانند عکس بالا چیز دیگری در ذهن ندارم.انشالله خداوند به فرزندانشان آقا شمس الدین و آقا نور الدین سلامتی و عمر طولانی با عزت عطا کند.و روح مرحوم آقا فخرالدین را نیز غریق رحمت.
خانم مهین محمدی
روح مرحومه سرور خانم غریق رحمت. به منزل این عزیزان که میرفتم یا به منزل ما میامدند بسیار مبادی آداب و چهره خندان داشتند. خداوند روح سرور خانم قندی را شاد کند و برای منصوره خانم عمر باسلامتی آرزو دارم.
آقای محمد قندی:
سلام خدمت مدیر محترم و فرزندان عزیز حاج حسین قندی عموی فقیدم
با تبریک عید سعید فطر
دیشب خواب عجیبی دیدم که عجیب با وفات عموی عزیزم مقارن شده و با اجازه براتون تعریف میکنم
دیشب با این ذهنیت به خواب رفتم که به استقبال عید فطر میروم .
خواب دیدم که در یک حیاطی بزرگ میزبان عید فطر عده کثیری از دوستان و اقوام هستم ، در میان میهمانان پدر عزیزم وارد شد ، خوشحال و خندان با لباسی وارسته و بسیار قبراق . او را در اغوش گرفتم و بعد از بوسیدن از فرزند کوچکم خواستم ایشون رو به صدر مجلس برساند ، میدانستم که ایشان فوت کرده اند ولی به روی یکدیگر نیاوردیم.
هنوز در شگفت حضور پدرم در مجلس بودم که ناگهان عموی عزیزم وارد شد.
انقدر خوشحال و شگفت زده بودم که ایشان را در اغوش گرفتم و دقیقه ای در اغوش ایشان گریستم ، گرمای بدن ایشان و ته ریش صورتشان چنان واقعی بود که تا موقعی که بیدار شدم بوی صورت ایشان را حس میکردم .
ایشان هم با لباسی سفید و لبی خندان و قد وقامتی راست وا رد مجلس شدند، از ایشان پرسیدم” عموجان شما تا حالا کجا بودید؟”
ایشون گفتند که ” همیشه پیش شما, من تا به حال چند مرتبه اینجا امده ام “
انقدر این رویا واقعی بود که تلفنم رو در اوردم که سلفی با عمو بگیرم ولی چهره ایشان در عکس مانند نور میفتاد .
از پسر کوچکم خواستم از ما عکس بگیره دیدم که مجددا عکس ایشون در هاله نوری محو میشه .
اینجا بود که متوجه شدم که شاید فقط من ایشون و پدرم رو به این واضحی میبینم و دیگران به راحتی من این دو عزیز رو نمیبینند .
در هر صورت این دو عزیز رو به صدر مجلس راهنمایی کردم و خانمم متوجه رفتار عجیب و غریب من شد ولی مراعات مرا کرد و به رویم نیاورد.
این خواب رو در گروه همشیره ها و برادرم درمیون گذاشتم و پیام کوتاهی برای پسرعموی عزیزم فرستادم .
همینکه متوجه شدم که امروز سالگرد وفات عموی عزیزم است خواستم در گروه عمومی هم تعریف کنم و به فرزندانشون پیغام ایشون رو بدهم که ایشون فرمودند ” من همیشه دور و بر شما هستم” و این در حالی بود که من میدانستم ایشان مرحوم شده اند.
خداوند روح مرحوم عمویم و پدر عزیزم رو در این ایام مبارک خوشحال و خوشنود از فرزنانشان بدارد و همسفره اولیاء و انبیاء نماید انشالله
خانم شمسی قندی:
باسلام وقبولی طاعات
عمو جان علی بسیار مهربون ونازنین بودند هر چند وقت یکبار با مرحومه زینت خانم به منزل ما تشریف می اوردند منهم چندین بار خوابشون روبخوبی دیده ام یک بار خواب دیدم با حاج اقا تقی اومدن منزل ما وچندین کادو برام اوردن وگفتن یک گره ای در کارم بود حاج مسعود کارم رو درست کردن وبرای تشکر اومده بودن روحشون شاد شاد روح پسرا ن گلشون حاج حسین اقا وحاج حسن اقای مهربون امشب با اقا امیر المومنین باشد. انشاله.
(۱۳۹۹) باسلام خدمت حمید اقای عزیز یاد مادر گلتون بخیر ایشون یک خانم فهمیده وفهیم ومهربونی بودند همیشه با عموی عزیزم پیش ما می امدندروحشون شاد.
(۱۳۹۹) آقای قاسم طاهری نخست:
حمید جان خدا رحمت کند مادر مهربان و دوست داشتنیتان ر. اروحش قرین رحمت حق قرار گیرد.
مرحومه حاجیه معصومه قندی
آقای مجتبی قندی:
-ایشان به خانم خانما معروف بودند . علت این نام گذاری را من نمی دانم ولی ایشان به واقع خانم خانم ها بودند. زنی بلندبالا و واقعا خانم . برعکس روال کلی قندی ها ایشان کاملا لاغر بودند و بسیار شیک پوش و با سلیقه . بسیار خوش صحبت و مطلع از تاریخ و جریانات فامیل . علم انساب فامیلی ایشان بسیار کامل بود . بسیار مهربان بودند و به خانه فامیل سر می زدند. هرازچندگاهی نیز منزل پدری ما را به قدومشان مبارک می کردند. وقتی به منزل ما می آمدند ما که کوچکتر بودیم خیلی خوشحال می شدیم چون با حوصله بسیار با ما صحبت می کردند. بسیار ساده و صمیمی و به دور از هرگونه سیاست ورزی با همه باصفا بودند. در جریان تصادفی که برای بخشی از فامیل قندی در طی مراسم تشییع یکی از اقوام در جاده مشهد سال ۱۳۴۵ خورشیدی رخ داد ایشان در بین فامیل بیشترین صدمه را متحمل شدند و این صدمات تا آخر عمر ایشان را اذیت می نمود. درست روز قبل از ورود امام خمینی به ایران فوت کردند و مراسم تشییع و خاکسپاری ایشان در شلوغی فوق العاده آن روز انجام شد. آنقدر مهربان و دست و دلباز بود که پس از مرگ نیز خانه ابدی خود را با خواهر کوچکترش تقسیم کرد. انشالله خداوند ایشان ، همسر ، سه پسر و داماد گرامیش را مشمول مغفرت و رحمت بیکران خود قرار دهد.
-همان طور که قبلا گفتم عمه خانم خانوم خانما بسیار شیک و باسلیقه بودند . ایشان به قلیان علاقه داشتند ولی قلیان کشیدن ایشان آداب داشت . از بهترین نوع ذغال و تنباکو استفاده می کردند . آماده سازی قلیان هم زمان زیادی می بردتا خوب همه چیز آماده شود . سپس پتویی زیر پایشان می انداختند و به پشتی تکیه می دادند و شروع به کشیدن قلیان می کردند و برای ما که با علاقه دورشان می نشستیم و نگاهشان می کردیم حکایت ها می گفتند و با خلق خوب و بیان شیوایشان ما را سرگرم می کردند.
– یکی از تخصص های این عمه خانم عزیز تخم مرغ شکستن برای مریض بود. وقتی کسی مریض می شد ایشان برای دفع چشم زخم برای او تخم مرغ می شکستند . من در بچکی افراد زیادی را دیده ام که این کار را می کردند ولی تخم مرغ شکستن عمه خانم حیلی آداب داشت و با صبر و حوصله زیاد انجام می شد . ایشان ابتدا یک تخم مرغ درشت انتخاب می کردند و بعد با ذغال نام تک تک اقوام آشنایان و همسایگان را می بردند و بابت هریک خطی روی تخم مرغ می کشیدند. بعد از آنکه بادقت زیاد نام همه برده می شد و مراقبت می گردید که نامی از قلم نیفتاده باشد و پوست تخم مرغ مملو از خطوط سیاه شده بود یک دوریالی به همراه تخم مرغ داخل جوراب می کردند تا کار اصلی شروع شود . حالا نام یکایک همان افرادی که به ازایشان خطی رسم شده بود دوباره برده می شد و به نیت وی توسط دوریالی به نوک تخم مرغ فشار وارد می شد. اگر تخم مرغ نمی شکست به این معنا بود که از طرف آن آشنا چشم زخمی به مریض وارد نشده است . این کار آنقدر تکرار می شد تا تخم مرغ در اثر یکی از فشارها می شکست و معلوم می شد چه کسی چشم زخم زده و بدینوسیله رفع اثر می گردید . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که دست عمه خانم فوق العاده سبک بود چون که بعد از این مراسم دیدنی مریض حالش خوب می شد.
– باتشکر از حاج آقا مرتضی مومنون . واقعا ناصرآقای مومنون بسیار نکته گو و شاد بودند. اگر یک صبح تاشب با ایشان می نشستیم از صحبت های شیرین ایشان کسی سیر نمی شد و یکسره باعث خنده و شادی می شدند. متاسفانه ایشان سال ۱۳۵۷ در جاده کرج دچازتصادف شدند و صدمات زیادی از بابت این تصادف به ایشان وارد شد و ایام تصادف ایشان مصادف با قوت مادرشان بود و ایشان در بیمارستان بستری بودند و تا چند روز از فوت مادر بی خبر بودند. خدا ایشان را با اولیای خود محشور نماید.
– (۱۳۹۹) عمه عزیز ما واقعا خانمخانمها بودند و مورد احترام همه فامیل. در مورد تیمسار عزیزمان هیچ گاه فراموش نمی کنم در یک عصر مغموم زمستانی در خط مقدم در منطقه شرهانی به من خبر دادند یک جناب سرگرد احضارت کرده است. من به خیال این که فرمانده گردان مرا خواسته از سنگر بیرون آمدم و در کمال ناباوری پسرعمه عزیزم را دیدم که در منطقه آنقدر گشته تا مرا پیدا کرده و ببیند و پیام آور محبت باشد. از دیدن ایشان و لطفی که در حق من ابراز داشتند چنان مسرور شدم و منت دار ایشان گشتم که تا آخر عمر این محبت را فراموش نمی کنم. خداوند به ایشان طول عمر همراه با سلامتی عنایت نماید.
آقای امیر حسین مومنون:
یه خاطره جالب دیگه ایشون موقع نماز خواندن هر رکوعی که میرفتند یک چوب کبریت میزاشتن تا اشتباه نکنند و از خصوصیات بارز ایشون حساسیت بسیار بالایی که در مورد نجست و پاکی محیط زندگدیشون و محل نمازشون بود
خانم شمسی قندی:
خدا رحمت کند عمه خانم را وقتى مریض میشدیم میامدند منزل ما وبرایمان با حوصله زیاد تخم مرغ مى شکستند
وجالب اینکه شفا هم میگرفتیم وسال روز تولد همه را هم بخوبى میدانستند وحافظه خوبى داشتند روحشان وفرزندانشان شاد انشاءاله نزهت جون سلامت باشند
خانم ملیحه علی بیک:
-خاله خانم، به قول شما خیلی مبادی اداب مهربون با سلیقه و تمیز بودند .به همه احنرام میگذاشتند حتی بچه ها ی فامیل را مورد لطف و نگاه مهربونشون قرار میدادند.من خیلی به منزلشان میرفتم.و شاید هفته .هفته .انجا میماندم و چون هم سن نوه هایشان بودم خیلی برای من هم زحمت کشیده اند.ولی جز مهربانی چیزی از ایشان ندیدم.روحشان شاد و یادشان گرامی باد
– سلام اقا مرتضی خدا رحمت کند ناصر اقا پدرتون را و سایه مامان بر سرتون باشد.خوشرویی ناصر اقا همیشه زبانزد همگی میباشد.
آقای مرتضی مومنون:
-خانم خانما که “عزیز جون” هم ما کوچکترها صدایش میکردیم بسیار خوش سفر هم بودند البته پسر عمویم امیر خان از من کوچکترند و ان روزهایی که عزیز جون بدون چوب کبریت نماز میخواند را به یاد ندارند.
– پدرم ناصرمومنون که بزرگترها ایشان را یاد دارند فردی خوش اخلاق و بذله گو بود مرا وصیت کرد که همیشه او را به خنده و شادی یاد کنم
– آقا مجتبی خاطراتتان قابل تقدیر است. پدرم در تصادف چهارم بهمن ۱۳۵۷میگفت اگر زبانم هم بیرون بود میشکست
آقای امیر حسین مومنون:
چرا مرتضی جان چند سال من و برادرم احمد در اتاق ایشون زندگی میکردیم و کاملا از اخلاق و رفتار ایشان خاطرم هست حتی لحظه ای که ایشون جان به جان افرین تسلیم کردند بنده پیششان بودم تنها اون موقع من هشت سال داشتم
آقای عباس قندی:
جناب آقای مرتضی مومنون با سلام امیدوارم روح پدرتان که خوش خلقی و نشاطشان زبانزد همه بوده و هست ، متنعم از سفره با برکت ارباب دو عالم حضرت امام حسین علیه السلام باشند.
آقای مرتضی مومنون:
سلام حاج عباس اقا ممنون و تمام مطالب قبلى شما را خوانده ام و از دیدن عکس شما بسیار لذت برده و خاطرات شما و باباى عزیزت را با خودم بارها مرور کردم روحشان شاد
خانم نزهت مومنون:
باسلام خدمت فامیل عزیزم به خصوص اقا مجتبی وتشکر از زجمات ایشون.وتشکر از برادر زاده عزیزم اقا مرتضی مومنون که در غیاب من از مادر بزرگش به نیکی یاد کرد.من نزهت مومنون تنها دختر خانم معصومه قنذی(خانم خانمها)که ایشون به قول اقا مجتبی واقعا خانم خانمها بودند.و این لقب به واقع از روی خصوصیات ایشان دز نظر گرفته شده و برازنده ایشان بود.ایشان خانمی بلند بالا با سلیقه مبادی اداب بسیار مهربان پایبند به مذهب و بسیار زیبا بودند.چنانکه خانم سعادت(ملک خانم ) میگفتند فامیل من همیشه ایشان را به خاله خوشگله اقای سعادت یاد میکردند.ایشان انقدر مهربان بودندکه حتی تااخرین لحظات عمرشان بااغوش باز در خانه خود، پسر (اقا تقی مومتون)عروس و نوه هایشان را پذیرا بودند و من به داشتن چنین مادری افتخار میکردم و خواهم کرد.روحش شاد
آقای احمد مومنون:
سلام خدمت همه عزیزان فامیل من احمد مومنون فرزند محمد تقی مومنون نوه غلامرضا مومنون و معصومه قندی یا خام خانما هستم.امیدوارم در هر نقطه از این جهان هستید حالتون خوب خوش وسلامت باشد.مادربزرگم خوش اندام، مهربان و پی گیراحوال فامیل بودند. قلیان کشیدن رادوست داشت.ما از ایشان بنام عزیز نام می بردیم. پدرم محمد تقی مومنون دلسوز، مهربان و درکار فنی بسیار وارد بود. اگر کاری از دستش برمی یومد کوتاهی نمی کرد.حضورش درهمه جااحساس می شد آنقدرکه در هرمراسمی چه غم وچه شادی وقتی حضور دارم ، درلابلای مردم بدنبالش می گردم. یادهمه رفتگان را گرامی میداریم یاد مادرم زهرا تهامی که خیلی مهربون بود و یاد پدرم محمد تقی مومنون.
آقای داریوش پاکفر:
– من داریوش پاک فر اولین نوه دختری این زوج هستم و از زمان کودکی نزد مادر بزرگ و پدر بزرگم بوده ام و بزرگ شدم . مادر بزرگم بسیار مذهبی بود و نماز اول وقت را امری اجتناب پذیر میدانست بسیار پاکیزه و تمیز بود و در محله ابمنگل کوچه حاج اسماعیل نوری پلاک ۹ سالیان زیادی زندگی میکرد .
– بعد از فوت پدر بزرگم، دایی ام ناصر مومنون وظیفه مادر داری را به نحوه احسن اجرا کرد که همیشه تا زمان مرگ، مادر بزرگم او را دعا میکرد یادم است در شیراز سال ۱۳۵۴ که تازه من به دانشگاه رفته بودم و مسافرتی به شیراز داشتیم در حرم شاه چراغ مرتب دایی ناصر را دعا میکرد و چه خوش است دعا ی مادر برای فرزند .
– خصوصیات اخلاقی . بسیار صبور و مهربان بود و همیشه سعی در ایجاد دوستی میکرد .بسیار خانواده دوست بود و به برادران و خواهران احترام فراوان میگداشت مخصوصا حاج آقا عبدالله را که مرتب به خانه اش سر میزد و صله بجا میاورد دوست داشت با خواهر ها مخصوصا مطی جون و مامان زری و خاله خانم مسعود روابط بسیار نزدیکی داشت .و مرتب به خانه همدیگر رفت و آمد داشتند .
– مادر بزرگم آنقدر به نماز و زکات اهمیت میداد که در اواخر عمر برای اینکه تعداد رکعت های نماز را کم و زیاد نکند از چوب کبریت استفاده میکرد و امروز رکعت شمار اختراع کرده اند
خانم ؟ :
من از اقا تقی خاطره ای بسار خوب بیاد دارم.
کلاس پنجم بودم. ایشون زنگ زدن منزل که ما رو دعوت کنن و پرسیدن مادر هست گفتم سر کار هستن. گفتن پیغام برسونید که من زنگ زدم. منم گفتم چشم پیغام رو میرسونم اما من فردا امتحان ریاضی دارم.اگر این یک مسله ریاضی رو بلد نباشم بیست نمیشم. شما بلدین. خوندم و ایشون نوشتن و گفتن پنج دقیقه دیگه زنگ میزنم. پنج دقیقه بیشتر شد من گفتم خوب بلد نبودن. یا مهم نبوده کارمن. اما بعد نیم ساعت زنگ زدن گفتن ببخشید خانم درسخون دیر شد. خدا پدرتون روبیامرزه. و راه حل راگفتن.از اون روز به بعد من هرجا اسم اقا تقی میومد تا نمیدیدم و عرض ادب نمیکردم نمیشد.خدارحمتشوکنه.که هر چقدر از مهربونیه ایشون بگید کم است که حتی برای یک بچه نه ساله احترام و ارزش قائل بودن.
آقای مجتبی قندی:
تشکر از عکس های زیبای ارسالی . حاج آقا تقی هم کوه نورد حرفه ای بود هم سنگ نورد و هم موتورسوار حرفه ای و هم فردی کاملا فنی و چه بسا هنرهای دیگر که ما بی خبریم ولی کاملا بی ادعا و متواضع . خدایش رحمت کند.
آقای محمد زرین طرازین:
خدا رحمت کنه حاج آقا تقی مؤمنون رو که همیشه به یادشم
هر وقت باد کنک برای کودکانم میخرم و باد می کنم تعریف می کنم بزرگ مردی همیشه توی جیبش بادکنک داشت و توی روضه ها مارو شاد می کرد و عشق اهل بیت رو توی دلمون زیاد میکرد
روحش شاد
مرحوم حاج عبدالله قندی
خانم مهین محمدی
با سلام خدمت جناب آقای مهندس مجتبی قندی اسم حاج عبد الله قندی و عکس ایشان رادیدماشگ چشمانم اجازه نداد و قلبم به درد آمد خدایا من یعنی مردی بمهربانی و باخدا ودلسوز دیگر خواهم دید
البته آن قدر حالم بمد شد که لرزش دستم بیشتر شد حاج عبدالله. را اشتباه نوشتم میبخشید دست خودم نیست خدایا من از آقای قندی چه بگویم زبانم عجز است ای خدا خدا
-اقای حاج میرزا عبدالله مومن به معنی واقعی ویک مجتهد کامل بودند
خانم ملیحه علی بیک
با سلام و تشکر از اقا مجتبی با دیدن عکس حاجدایی غزیزم هم خوشحال وهم افسوس خوردم از نبود ایشان. جمعه های به یاد مانذنی .تمام جمعه ها من و مامان به اشتیاق دیدن ایشان شاد بودیم.چون علاقه زیادی به ایشان داشتم میخواستم همیشه انگونه باشم که از من خوشحال باشند چون میدانستم که خواست ایشان خواست خدا ست.به یاد دارم یک روز جمعه که منتظرشان بودیم در صورتیکه هنوز ۹ سالم نشده بود وحجاب برایم واجب نبود دم در از دور ایشان را دیدم از انحاییکه دلم نمیخواست ایشان را از خود ازرده کنم دویدم و در صندوق خانه پنهان شدم.انقدر مهربان و دوست داشتنی بود .که به روی من نیاورد. به مامانم گفت ملیحه خوابه? که من خجالت نکشم ومن با ذوق فراوان بیرون امده و به طرفش رفتم از کنار ایشان بودن لذت بردم. امروز هر چه دارم از راهنمایی های ایشان است. حتی همیشه سفارش پدر و مادر اقای کرمی را به میکرد و می گفت ملیحه نبیینم از دستت ازرده و ناراضی بشوند. پندو نصیحت های ایشان همیشه راهنمای زندگیم بوده است. یادشان گرامی
-چه عکسهای خاطره انگیزی! صورت مهربان و خوش روی خآله جون قدسی. خانه حاجدایی عزیزم خاطره های بچگی. روضه های دهه گی پشت بام خانه بازارچه و داستانها ی شیرین خاله جون دیگه دلم نمیخواست خونه خودمون برم حتی زمانیکه روضه وسظ مدرسه ها بود حاضر نبودم به مدرسه بروم. خلاصه خیلی خوش می گذشت. فقط باید افسوس خورد و با خاطره ها خوش بود. روحشان شاد و دعایشان بدرقه راهمان.
-با سلام و شب به خیز خدمت شما زیارتتان قبول. با طلب مغفرت و فاتحه برای بتول خانم که عزیز ما بودند. من که به سهم خود مدیون راهنماییهاواندرزهای حاجدایی عزیزم هستم. و همینطور که قبلا عرض کردم حرفها ی ایشان
راهنمای زندگیم است چون حرفهایشان همیشه خدا پسندانه واز روی علم و آگاهی بود. خداوند بردرجات ایشان بیافزاید.
خانم منصوره مرادی
خدا رحمت کند حاج عمو عزیز رو مامان ارادت خاصی به ایشان و مرحوم حاج خانم داشتند و بالطبع به ما هم منتقل شده بود.
ذکر خیر ایشان و تقیدشان به صله رحم بوده و هنوز هم در جمع خانواده ما هست .
مامان مرحومم از حاجیه خانم به کرات یاد میکردند از اینکه سفارش عروس خانمهای خانواده را میکردند و یاد آور میشدند که ایشان در خانواده شوهر از جایگاه ویژه ای باید برخوردار باشند .
یادشان گرامی و دعای خیرشان بدرقه همه منسوبینشان .
آقای احمد اعتمادفر
خدا رحمت کند حاجدایی میرزا عبدالله را
ایشان خیلی مقید به صله رحم بودند و حتی وقتی ما باتفاق پدر و مادر به روضه هاشون میرفتیم بعدا میامدند منزل ما در بازارچه نایب السلطنه بازدید روضه که خیلی در نظر ما نهایت ادب و خلوص بود
خانم حمیده زرین طرازیان
پدربزرگ من مردى بودباتقوابه معناى واقعى،همانطورکه خودش تعریف میکردازهشت سالگى نمازوروزه ى قضانداشته.
هروقت من شب خانه ى مادربزرگم میخوابیدم آرامش خاص داشتم،چون میدیدم حاج آقاتوى تمام اتاقهاراه میرودودعامیخواندرذکرمیگوید،وبه همه جافوت میکند.
به تمام ائمه ى اطهار(علیه السلام)سلام میدادوبعدبه رختخواب میرفت.
سحرباصوت زیبایش که درایوان اذان میگفت بیدارمیشدم،احساس امنیت میکردم مادربزرگم دریک اتاق درحال خواندن نمازشب بود،ومادرم درکنارش وحاج آقادراتاق مخصوصش درحال عبادت بود.
ایشان خیلى به مستحبات اهمیت میدادند،ازکوچکترین چیزکه همان خوردن نمک دراول غذا،تانشستن درکنارسفره که بایدحتماروبه سوى آقاامام رضا(علیه السلام)مینشستند. روضه هایشان که خالص وبى ریابود،
عشقى که به آقاامام حسین(علیه السلام)داشتند،روزهایى که قراربودبه خانه ى مابیایندجزوبهترین روزهابود،پدرم میزى رابرایشان آماده میکرد،من که ازمدرسه برمیگشتم، خیلى ذوق میکردم وحاج آقابرایمان تخمه کدووشیرینى سپهسالارى مى آورد.
خاطرات زیادى ازپدربزرگم دارم،که اگرفرصت شدبازگومیکنم.
محتاج دعاى خیرشان هستیم،
خداونداکمکمان کن توراآنطورکه شایسته هستى عبادت کنیم،هرچندکه نمیتوانیم.
انشاالله
خانم نزهت مومنون
خدمت خانواده حاج عبداالله قندی دایی عزیرم
زمانی که عکس اورا دیدم خاطرات کودکی در من زنده شد.چه شبها و چه روز هایی که همراه مادرم بخانه اش میرفتم خوشحال بودن مادر بزرگم عزیز جان دایی مهربانم و حاجیه خانم قدسی خانم باچه روی بازی که بارها برای شکوه خانم تعریف کردم استقبال میکردند مهربانی این بزرگوار به بچه هایم سرایت کرد و دوست داشتند روز اول عید بدیدن حاج دابی بروند و عیدی را از دست او دشت کنند.حتی بعد از پرواز روحش جایگاهی از او دیدم که برای هیچکس ندیدم و سالهای پیش برای کاظم اقا تعریف کردم .چون مطلب زیاد است بهتر ار از زبان حاج کاطم اقا شنیده شود.
من همیشه به این دایی افتخار میکردم که فرزندانی تحصیل کرده و متدین تحویل جامعه داد .خداوند رحمتش کند و مطابق خوابم همنشین امیرالمنین باشد.
خانم مهدیه زرین طرازیان
خدا رحمت کنه پدر بزرگمو. سر صبحانه همیشه از خاطرات سربازیش تعریف میکرد
یکبار مادر بزرگم که حوصله نداشت گفت بله چند بار گفتید میدونیم
آقای سعید دلجو
خدا روح بزرگ حاج عبدالله قندى رو غریق نور و رحمت گرداند،من هم خاطرات خوبى در کودکى از ایشان دارم و یادم هست به همراه اقایان هادى تحریرى و علیرضا دلجو(برادرم) و مهدى ومصطفى و محمود قندى (فرزندان زنده یاد محمود قندى) توسط مرحوم حاج احمد قندى (پدربزرگمان) به منزل ایشان میرفتیم که اگر اشتباه نکنم ابتداى خیابانشان پمپ بنزین بود و خاطرات خوبى به جا مانده. در این روز جمعه براى ایشان و سایر رفتگان طلب رحمت مینماییم
آقای عباس قندی
-خدا رحمت کند مرحوم حاج عبدالله قندی را که ان شاالله با حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار محشور باشند. لطف ایشان در روز عروسی ام که محبت نموده ، با توجه به کسالت ، مراسم عقد را به قدوم خود مزین کردند، برایم فراموش شدنی نیست.
-خدارحمت کند حاج عمو و زن عمورا که امیدوارم میهمان اولیای معصوم (ع) باشند
آقای احمد قندی
اکنون که سخن ازمرحوم حاج میرزاعبدالله قندی است من برداشت های خودم راتاحدی که بتوانم بیان میکنم
– ایشان مقیدبودندتاآنجاکه ممکن است علاوه بررعایت کردن واجبات وترک محرمات، به مستحبات وترک مکروهات هم توجه زبادی داشته باشند.
ممکن است برخی افرادازنظرسلیقه اجرایی بارفتارایشان مخالف بوده باشند، اماکمترکسی به قیدمرحوم پدرمعترض بوده است.
– ایشان درکسب وکاربسیارمقید به حلال وپرهیزازحرام بودند. من درزندگی افرادمتدین زیادی رادیده ام که ضمن تدین، قیدکمی رادر رعایت حلال وحرام داشته اند. لازم به ذکراست که کاسبی مقررات چندی داردکه اکثرافرادنسبت به آنهاجاهلند. یک کاسب خوب لازم است همه آنهارابداندورعایت کند. برای نمونه عرض میکنم
من ازده سالگی ناگزیرشدم دراداره مغازه پدرورود پیداکنم. دلیلش این بودکه درتابستان سال۱۳۳۸ پدرازشریکش مرحوم لطیفی جداشدوباتشویق برادرم حاج کاظم آقا مغازه ای رادربازاربین الحرمین ازمرحوم حاج علی اضغرکاغدیان به قیمت پنجاه وپنج هزارتومان خریدند. روزاولی که مغازه راتحویل گرفتند، لازم بود آن راتمیزکنند. مقداری بندهای کاغذدرمغازه موجودبودکه ازصاحب قبلی خریده بودند. درجریان جابه جایی آنهاپشت پدرگرفت وبه اصطلاح قولنج کردندوعملا سه تاچهارماه نتواتنستند ازشدت دردبه مغازه بروند. ازطرفی حاج کاظم آقا. نزد فردی که تاجرآهن بودحسابداری میکردندوامکان ترک آن کاررانداشتند. ناگزیرمن وبرادربزرگترم علی آقااین وظیفه رابه عهده گرفتیم که مغازه راراه اندازی کرده اداره کنیم.من بارهاشاهدبودم که واسطه های مختلف به پدرپیشنهاد جنسی راداشتند وپدرتحت عنوان این که من فروش زیادی ندارم، یاازخریدسربازمی زدندویابسیارکم می خریدند. من همان زمان می دیدم که دیگران حرص میزدندومقدارزیادی رامی خریدندوبه امیدهای واهی برای فروش سریع باحرص فراوان خرید می کردند. این افرادزمان پرداخت دچارمشکلات اساسی می شدند. ومرتب مجبوربه دروغ وباوروددرمعاملات ربوی میشدندویاحداقل آن که درپرداخت تاخیرداشتند وفروشندگان رادچارمشکل می کردند.
دراین میان، رسمی بودکه تجارزمان فروش به کاسبان جزء بازار، شب های جمعه فردی رابرای جمع آوری طلب ها درب مغازه هابفرستند. این افرادکمتربه مامراجعه داشتند. زیرامرحوم پدرمقیدبودندبه محض امکان پرداخت بدهی، وجه رابه طلبکارمی رساندندوبه اصطلاح باپول طلبکاران بازی های تجاری نمی کردند. اهل تجارت اهمیت این کاررادرک میکنند. خودمن درطول بیش ازسی سال فعالیت تجاری یادگرفتم که هرگزبدهی نداشته باشم. بلکه یانقدمی خریدم ویادرولین فرصت حتی قبل ازسررسید، بدهی رابپردازم.
آقای مجتبی قندی
همان گونه که اقوام عزیز در خاطرات خود از مرحوم حاج عبدالله اظهار داشتند ایشان نسبت به صله رحم و ارتباط با اقوامشان اهتمام خاصی داشتند. در تمام مراسم روضه فامیل شرکت می کردند. ایشان هر جمعه بعد از نماز صبح ابتدا به زیارت حضرت عبدالعظیم مشرف می شدند و سپس تا قبل از ظهر به منزل اقوام خصوصا خواهرهای خود می رفتند. با اینکه بسیار مذهبی بودند و با مظاهری که مخالفت با مذهب بود به تندی برخورد می کردند اما هیچ گاه به این بهانه با خویشان خود قطع رحم نکردند و خویشاوندان نیز چون می دانستند تندی ایشان فقط به خاطر اعتقاداتشان می باشد همیشه از رفت و آمد با ایشان استقبال می کردند.
آقای مجتبی قندی
یکی از ماجراهایی که برای فامیل ما اتفاق افتاده و شاید عده زیادی آن را ندانند یا به خاطر نیاورند تصادفی است که برای جمعی از اعضای خاندان قندی رخ داده که شنیدن آن خالی از لطف نیست. مرحوم پدر ما دختر خاله ای داشتند به نام شریعه خانم . این شریعه خانم برای تمام فرزندان حاج محمدکاظم (از همسر دومشان) دخترخاله محسوب می شد . همچنین چون همسر اول حاج علی اصغر هم خواهرزاده همسر دوم حاج محمدکاظم بود شریعه خانم خاله فرزندان حاج علی اصغر (جمیله خانم و حاج حبیب الله) بود و خصوصا ایشون با مرحومه جمیله خانم خیلی نزدیک بودند. شریعه خانم یک زن فرهنگی و مدیر مدرسه بود و همسرش به نام آقای رفیعی نیز افسر بازنشسته شهربانی بود . آقای رفیعی سال های اواخر عمر بیمار بودند و سال ها در خانه بستری بودند. پدر ما مرتب به خانه ایشان می رفتند و از آنها عیادت می کردند. شریعه خانم و آقای رفیعی فرزند نداشتند ولی یک عاشق و معشوق واقعی بودند و عشق و محبت بین آنها در فامیل زبانزد بود. شریعه خانم با دل و جان از همسر بیمارش مراقبت می کرد . تابستان سال ۱۳۴۵ خبر رسید که آقای رفیعی فوت کرده و به رحمت خدا رفته اند. اقوام در منزل ایشان جمع شدند و مشخص شد آقای رفیعی حاج عبدالله قندی را وصی خود کرده و وصیت نموده تا جنازه او را به مشهد برده و آنجا دفن نمایند. بالاخره عمل به وصیت واجب است لذا فامیل درصدد برآمدند و یک مینی بوس کرایه کردند تا جنازه و جمعی از فامیل را به مشهد ببرد. من آن موقع سه سال و نیم سن داشتم ولی بسیاری از خاطرات را به خوبی به یاد دارم . در روز موعود که یک بعدازظهر گرم تابستانی بود جنازه تشییع و دربالای باربند مینی بوس قرار گرفت و به همراه جمعی از اقوام عازم مشهد شد. تا آنجا که به یاد دارم جمیله خانم و همسرشان آسید رحیم طاهری ، برخی از عمه های گرامی ، خانواده آمیزتقی مقیمی که برادر شریعه خانم بود و از خانواده ما پدرم ، مادرم ، دوتن از خواهرانم و من نیز در زمره مسافرین بودیم. حاج کاظم آقای بیرجندی (داماد جمیله خانم) نیز با ماشین شخصی خود همراه ما عازم شدند. در پایان مراسم تشییع در تهران و موقع سوار شدن به مینی بوس همه شاهد بودند که شریعه خانم با تاثر و گریه خطاب به جنازه همسرش می گفت ما قرار بود با هم از این دنیا برویم . ای بیوفا چرا تنها رفتی و مرا تنها گذاشتی؟
الغرض مینی بوس حرکت کرد و بعد از غروب که به یکی از شهرهای شمال رسیده بودیم دچار نقص و خرابی شد و ما ناچار از بیتوته در یک مسجد شدیم تا ماشین درست شود . اما ماشین قابل تعمیر نبود و مجبور شدند تقلا نمایند تا مینی بوس جدیدی کرایه کنند . این کار به طول کشید و من دقیقا به یاد دارم که سحر روز بعد پس از ادای نماز صبح سوار مینی بوس شدیم . هنگام سوار شدن به مینی بوس با توجه به نمایان بودن جنازه بر بالای مینی بوس ، من و خواهرم که کودک بودیم احساس ترس و ناراحتی می کردیم . بالاخره مینی بوس در گرگ و میش صبحگاهی به سمت مشهد به حرکت درآمد. حرکت مینی بوس و کم خوابی مسافرین در شب گذشته باعث شد تا مسافرین یکی یکی به خواب خوش فرو روند. من نیز که در آغوش مادرم بودم نیز به خواب رفتم. مسافرین از جناب راننده غافل شدند.جناب راننده که دو شب بود نخوابیده بود و با اکراه این سفر را قبول کرده بود هی پلک می زد و از خستگی چشمانش را می مالید . از آینه به داخل مینی بوس نگاه کرد و مسافرانش را دید که همه در خواب خوش هستند. پیش خود گفت مرد طاقت بیار مسافراتو برسون و سریع برو مسافرخونه و بگیر راحت بخواب . چشمانش را از آینه به سمت جاده برگرداند و به خورشید که از روبرو به شیشه ماشین می تابید خیره شد . به آرامی آفتابگیر را پایین آورد و با دستش جلوی دهانش را که به خمیازه باز شده بود گرفت . خستگی امان پلک ها را ربوده بود و کم کم برروی هم بسته شدند . کامیونی که بار هندوانه داشت از سمت گرگان به سوی بهشهر در حرکت بود . راننده که صبح زود از میدان میوه بار زده بود و قبل از حرکت در طباخی کله پاچه مفصلی نوش جان نموده بود شنگول نوار ضبط ماشین را بلند کرده و با خواننده همراهی می کرد . سیگاری از درون جعیه سیگار هما درآورد و به سمت داشبورد دولا شد که کبریت را از داشبورد در آورد و سیگارش را آتش بزند که زیر چشمی دید مینی بوسی از سمت روبرو زیگزاگ وار به طرف او می آید . سراسیمه کبریت را رها کرد . دو دستی فرمان را محکم گرفت و کامیون را به منتهی الیه جاده هدایت کرد . اما هر چه تلاش کرد تا مسیر را برای مینی بوس خالی کند فایده نداشت . مینی بوس مستقیم به سمت کامیون آمد و شاخ به شاخ با کامیون برخورد کرد . شدت تصادف به حدی بود که مینی بوس پس از برخورد به کامیون از جاده منحرف و واژگون شد و پس از چندین بار معلق زدن دهها متر دورتر از جاده به حالت چپ شده متوقف گردید .
افرادی که بعد از حادثه مینی بوس را دیده بودند بالاتفاق می گفتند تمام سرنشینان مینی بوس درجا کشته شده اند .
زمانی که من چشم بازکردم خود را در بغل مادرم دیدم . از دهان وی خون به شدت جاری بود . و از دهان من نیز خون می آمد . در اطراف جمعیت به صورت پراکنده بودند . هر طرف را که نگاه می کردم عده ای روی زمین ولو بودند و عده ای دیگر در حال کمک به حادثه دیدگان بودند .
به خوبی به خاطر دارم خانمی از فامیل را که دست و پایش را عده ای گرفته بودند و او را در حالی که بیهوش بود تمام صورتش را خون پوشانده بود با خود می بردند . ما را به درمانگاهی در بهشهر انتقال دادند . صحنه هایی از داخل درمانگاه را به خاطر دارم . نظر به اینکه امکانات درمانگاه مناسب نبود مجددا ما را سوار یک مینی بوس یا اتوبوس نمودند و به بیمارستانی در گرگان بردند . در این حادثه راننده مینی بوس و شریعه خانم در دم کشته شدند. شریعه خانم که در تهران از تنها مردن شوهرش مویه می کرد به همراه همسرش در امامزاده ای بین بهشهر و گرگان به خاک سپرده شدند . یاللعجب که اول شریعه خانم دفن شد و سپس همسرش مدفون گردید. اکثر فامیلی که در مینی بوس بودند دچار صدمات زیادی شدند اما بیش از همه عمه خانم خانوم خانوما دچار صدمه شد که این صدمات تا آخر عمر او را اذیت می کرد.
در این حادثه تکه ای از زبان من کنده شد. پدرم از ناحیه سر دچار صدمات شدند. عمه خانم سعادت نیز از سرو صورت صدمه دیدند . مادرم و خواهرم به علت برخورد دهانشان با میله های صندلی از ناحیه دهان و دندان دچار صدمه شدند . مدت چند روز ما در گرگان در بیمارستان بستری بودیم . مرحوم حاج آقا تقی مومنون و عده دیگری به گرگان به عیادت ما آمدند . هنگام برگشت به تهران نیز مرحوم حاج آقا رضا سعادت به اصرار همه ما را به بیمارستان بازرگانان بردند تا دوباره معاینه شویم تا اگر قصوری در گرگان صورت گرفته باشد جبران گردد.
آقای پاکفر
شریعه خانم یک مرغ مینا داشت که حسابی حرف میزد در ضمن معلم کودکستان من هم بود که با مادر بزرگم به خانه آنها میرفتم و کلی با مینا بازی میکردم . مادر بزرگم با شریعه خانم رفت و آمد زیادی داشت خدا رحمتشان کند .
آقای احسان کرمی
من هم این جریان را به کرات از زبان مادر بزرگم شنیده بودم ، اما این بار با نثر شیوای آقا مجتبی عزیز و داستان پردازی چاشنی وار ایشان بهره بیشتری بردم .
امیدوارم دیگر اعضای گروه هم به همین نحو خاطرات فامیلی را در گروه به اشتراک بگذارند تا دیگر عزیزان هم بهره مند شوند .
خانم ملیحه محمد علی بیک
خیلی ممنون از زحمات شما و جمع آوری و یاد آوری این خاطرات. من و برد به همان لحظاتی که مامانم با آب و تاب این خاطراتو برای بچه ها و دوستانش تعریف میکرد. از صدماتی که عزیزانش خورده بودند و عشق و علاقه شریعه خانم به اقای رفیعی. من هم یادم میاد بیمارستان بازرگانان اون روز را. و موقعی که همه را اورده بودند خونه شما تو ایون خانه. همه ناله میکردن. واینکه مامانم میگفت که خالخانم خانم خانمها بنده خدا نمیخواسته بره به زور سوارمینی بو سش کردن. خدا همشون را بیامرزه و به شما و خواهرها طول عمر بده.
– (۱۳۹۹) با سلام .با دیدن عکس حاجدایی عزیزم.به یاد خاطره های خوب,خونه حاجدایی وخاطره های دوران بچگی بازارچه نائب السلطنه روضه های,دهگی.زیر زمینهایی که قهوه چیها پای سماورهای بزرگ چایی ,اماده پذیرایی مهمانهابودند.چایی شیرین و نون روغنی.وقتی بزرگتر شده بودم میدان خراسان.وروضه های پرخاطره.عزیزانی که همه رو ازدست دادیم.زنده میشه.انقدر خوشحال بودیم که دوست داشتیم ده روز مدرسه تعطیل بودو به مدرسه هم نمیرفتیم. وصله رحمی که سالی یک باردرروز شهادت تمام فامیل دورونزدیک.دورهم جمع میشدندودیدارها
تازه میشد.یادهمه فامیل عزیزم به خصوص حاجدایی مهربان.وخانمشون.که بعدها سمت خاله همسرم راداشتند.وخاله جون صداشون میکردم.به خیر.روح همه عزیزانم شاد
خانم حمیده زرین طرازیان:
بچه هاراآماده کردم وسراسیمه ازخانه بیرون زدم.
خیابان مملوازجمعیت بود،راه دورومن دل نگران،ازهرکوچه وخیابانی که ردمیشدیم،هرکس باسلیقه ای خاص آن رازینت داده بود.
یکی جلوی درب خانه اش فرش انداخته بودودیگری گلدانهای شمعدانیش رابیرون چیده بودباسینی های پرازشربت وشیرینی.
هرکسی به اندازه ی وسعش میخواست این شب راجشن بگیرد.
همه بیرون خوشحال وخندان ولی غوغایی دردل من برپابود،حال بااین نگرانی بایدکلی شربت وشیرینی هم میخوردیم.
هرچه میرفتیم نمیرسیدیم،همیشه این مسیرراباخوشحالی طی کرده بودم،اماحالاهرچه نزدیکترمیشدیم غم وغصه ام بیشترمیشد.
بالاخره بعدازچندساعت به کوچه رسیدیم.
نمیتوانستیم واردکوچه شویم ،بایدماشین رابیرون پارک میکردیم وپیاده میرفتیم.
کوچه ی خوشحالی من که همیشه باذوق آنرامیدویدم،حالاقدمهایم سنگین بودومرابه سختی باخودمیکشید،ولی بادیدن زیبایی آن کوچه به وجدآمدم،تمام کف کوچه راازبالاتاپایین مهتابی زده بودندوبه طرزبسیازیبایی چراغانی کرده بودند،آنقدرزیباکه من مات ومبهوت مانده بودم،ازآن زمان تابه حال همچین تزیینی دیگرندیدم،بایدآنقدرآرام راه میرفتیم که پایمان به این مهتابی هانخورد.
به درخانه رسیدیم،خانه ای که سردرش نوشته بود:(لااله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی)
وچه دژمحکمی است وچه حصنی که اینچنین آدم درآن احساس امنیت میکند.
تنم میلرزید واردشدیم خودرابه آغوش مادربزرگ ودایی وخاله انداختم.
مادرم باچادرنمازبالای سرحاج آقانشسته بودتامرادیدکلی گریه کردومن هم که که گریه امانم رابریده بود،اشکهایم راپاک کردم وبه بالای سرحاج آقارفتم.
حاج آقاآرام وراحت درتختش خوابیده بود،وچشمانش نیمه بازبود،انگارچشمانش طلایی تروبراق ترشده بود.
اولین باری بودکه پدربزرگم رادرمحل عبادتش نمیدیدم.
گفتم حاج آقابلندشوید،هفتادسال شمااین شب راتابه صبح نخوابیدیدواحیاگرفتید،حال چه شده ؟
شماکه همیشه لبانتان به ذکرمعبودتان مشغول بود،چه شده که ازحرکت افتاده.
ولی اوآنقدرآرام خوابیده بودمانندکسی که تکالیفش رابه درستی انجام داده وحالاباخیالی مطمئن خوابیده.
آنقدرکوچه های اطراف چراغانی وزیبابودوانگارهمه چیزآماده بودبرای پروازیکی ازبندگان خوب خدا.
آری بنده ای که هرسال شب نیمه شعبانش رابادعاونمازاستغاثه واحیابه صبح میرسانید،بنده ی خالصی که هرروزنمازامام زمانش ترک نمیشد،
نمیدانم که چه قرارومداری باهم داشتند،پدربزرگم چه شرط وشروطی باامامش گذاشته بود،که معشوقش اینچنین زیبابه وعده اش عمل نمود
آری آنان صاحب کرامتند،وهیج محبتی رابی جواب نمیگذارند.
حال نزدیک به بیست سال ازآنروزهامیگذرد،ثانیه هابه سرعت برق وبادطی شدند.
من ماندم وحسرت لحظه های ازدست رفته.
خداونداچه کنم ،چگونه بندگیت رابه جاآورم.
پروردگارم کمکم کن تامن هم شب نیمه شعبانم به غفلت نگذرد.
آیامن هم میتوانم دوباره شروع کنم،دوباره عهدی تازه ببندم.
معبودایاریمان کن درآن شب بهترین قرارمدارهاراباایشان ببندیم.
خانم فهیمه صالحی:
– (۱۳۹۹) ما. یعنی فرزندان حاجیه فخرالملوک ایشان رابنام عمو جان حاج عبدالله میشناختیم.وخود من واقعا وازته قلبم دوستشون داشتم.
یادمه نوروز ۵۴ یا ۵۵ بود من رفته بودم بیرون خرید کنم اون زمان مادر تهران خیابان فرح آباد ژاله روبروی تسلیحات کوچه ناظم زاده با همسر وبچه ها زندگی میکردیم وقتی برمیگشتم خونه از طرف چهار راه یاس مسیرم رو انتخاب کردم .که ناگهان دم در یکی از خونه ها حاج عمو وحاج خانم و دوست خودم شمسی خانم وچندنفر از فرزندان حاج عمو رو دیدم انقدر خوشحال شدم که حد نداشت
باحاج عمو وخانومشون ودخترخانم هاشون روبوسی کردم وبا اصرار از عمو جان خواستم بخونه ما بیان.
حاج عمو گفتند اینجا زنگ زدم وقتی ازین منزل بیرون آمدیم میایم خونه شما. خلاصه ادرس دقیق دادم وبرگشتم خونه وبه آقای مقدم گفتم الان حاج عمو عبدالله میان اینجا.مقدم هم خوشحال شد ضمن اینکه کلا مهمان دوست هستند.. یکساعتی منتظر شدیم از اینکه خونه ما نیان ویا آدرس راپیدا نکردن خیلی ناراحتم میکرد. ولی بلاخره انتظارمون تمام شد وایشان بهمراه خانواده گلشون.پا روی چشمهای ما گذاشتند ومارو خیلی خوشحال کردند. منزلی که حاج عمو رفته بودند بعدا فهمیدم منزل خانواده آقای فاتحی بوده. خلاصه خیلی خوش گذشت. هروقت هم که باتفاق خواهرها مامان وخاله جونها بدیدنشون میرفتیم باخنده میگفتن محرمها بیان جلو. ما میرفتیم هم میبوسیدیمشون هم عیدی میگرفتیم..
بهر حال من بنوبه خود چون عمو هم نداشتیم عمو جان عبدالله راخیلی دوست داشتم ودارم.خداوند رحمتشون کنه.هم خودشون مهربون بودن هم خانومشون وهم فرزندان عزیزشون. یاد همه عزیزان آسمانی گرامی وروحشان شاد باد.
– (۱۳۹۹) سلام به همه اقوام عزیزم. من دختر فهیمه خانم هستم. یادمه یه سال عید نوروز به همراه پدرم مامانم و دو خواهرم و خاله ها و دختر خاله ها رفتیم منزل ایشون عید دیدنی.ایشون دم در ایستاده بودن و یکی یکی با ما روبوسی میکردن . بین این روبوسی ها چند باری گفتن همه محرمین ماشااله.آخه تعدادمون زیاد بود و همه خانم بودیم بجز پدرم. خدا رحمتشون کنه خیلی دوست داشتنی بودن.
(۱۳۹۹) خانم خدیجه قندی:
من فرزند حاج عبدالله قندى ونتیجه مرحوم حاج موسى هستم با تشکر از برادر عزیزم دکتر مجتبى قندى واقاى مهندس اعتماد فر و دیگر دست اندر کاران وهم چنین خانم فهیمه صالى. من از پدرم خاطرات زیادى دارم ایشان همانطو که به واجبات ومستحباتشان عمل مى کردند مکروهات راهم رعایت مکدند مثلا وقتى خبر فوت اقوام رامى شنیدند با صداى بلند گریه مى کردند وانالله وانا الیه راجعون مى گفتند وبعد براى رفتن به تشیع جنازه و دفن مرحوم مى رفتند حتى اگر ان فرد را به کربلا ى معلى ونجف اشرف ویا مشهد ویا قم برده میشد. ایشان یک دستمال ابریشمى داشتند وبه مرحوم مادرم مى گفتند نان وپنیر در ان بگذار وبه من بده چون ایشان هیچ جا بدون استثنا غذا نمى خورد حتى ایشان توى هواپیما هم این دستمال نان وپنیر راهمراه داشتند. التماس دعا
(۱۴۰۰) خانم انسیه قندی:
خدا رحمت کند شکوه خانم عزیز و خوش اخلاق رو .
یه سال ماه رجب همراه پدر عزیزم و مادر و خواهرم دیدنشون رفته بودیم ،من روزه بودم و به خانواده سپرده بودم که اونجا مطرح نکنند .
صحبتها به درازا کشید و اذان شد و از اونجایی که هرچه تعارف میکردند من نمیخوردم متوجه شدند (البته یکی از عادات تهرانیهای قدیم تعارف های زیاد بود)
خدا رحمتشون کنه چه افطاری برای من آوردند .
واقعا خوبیها هیچگاه فراموش نمی شوند .
ان شاءالله از نعمات بهشتی متنعم باشند 🤲
مرحوم حاج اسدالله قندی
خانم ملیحه علی بیک:
با سلام و صبح به خیر. صورت قشنگ ومظلوم دایی مهربانم را دیدم و خاطرات کودکی درذهنم تداعی شد. لب هایی که همیشه پر از لبخند بود وچشمهایی پر از مهربانی. شیک پوشی او زبانزد فامیل. درب کمد لباسش را که باز میکرد کرواتها با رنگها و نقشهای گوناگون نمایان بود همیشه مرتب، آراسته و شیک. امروزکه از جمعه های آخر سال است برایش آرزوی مغفرت آمرزش کرده آرزوی سلامتی برای خانم دایی عزیزم (مهری خانم) و سلامتی برای همبازی کودکیم (فرشته جون) و خانواده عزیزش که از عزیزانم هستند را دارم.
– (۱۳۹۹) امروز عکس دایی جان اسدالله عزیزم ودیدم.وبه یادآن نگاه پر مهرو محبتش .لبهای خندان.همیشه مرتب با کلاس .در کمدش که باز میشد کرواتهای رنگ ووارنگ.کت وشلوار اطو کشیده.یک صندلی منزل ما همیشه اختصاص به دایی جان داشت.به قول خاله جون نمره بیست همیشه برای ایشان بودحتی شماره مزارایشان دربهشت زهرا.انشالله که همسرشان سلامت.وسایشون برسرفرشته جون تنهادخترشون باشد.روحشان شاد
آقای مجتبی قندی
– عموجان اسدالله آن گونه که من دیدم بسیار ساکت و آرام بودند و من را عموجون خطاب می کردند. همسرشان مهری خانم نیز بسیار خوشرو و گشاده رو بودند. زمانی که ایشان فوت کردند پدر من سفر حج بودند. روز چهاردهم آبان ۵۷ بعد از حادثه تیراندازی در دانشگاه تهران شهرغرق در آتش و خون بود. ظهر همان روز پیام معروف شاه که می گفت صدای انقلاب شما را شنیدم منتشر شد و دولت شریف امامی برکنار و دولت نظامی ازهاری روی کار آمد . در نزدیکی منزل ما سینمایی بود که نزدیک غروب به آتش کشیده شد و چون در مجاورت آن تا انتهای کوچه انبار لاستیک بود هر لحظه انتظار گسترش آتش به انبار و از آن جا به خانه ها می رفت . در چنین فضایی خبر رسید عموجان اسدالله فوت کرده اند. فردای آن روز که تشییع جنازه بود کمتر کسی جرئت خروج از منزل را داشت. من به اتفاق اخوی بزرگم در بهشت زهرا برای تشییع حاضر شدیم. تعداد حاضرین در مراسم از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی کرد. عموجان اسدالله اولین فامیل نزدیک من بود که فوت می کرد و من برای اولین بار این گونه از نزدیک شاهد مراسم تغسیل و تدفین یک فامیل نزدیک بودم و خیلی در روحیه ام تاثیر داشت خصوصا آن که در منزل با خواهرم تنها بودم . تا مدت ها این غم از دلم بیرون نمی رفت. مراسم بزرگداشت ایشان نیز در منزلشان برقرار بود و حضور بیشتر در منزل ایشان باعث آشنایی بیشتر با خانواده ایشان و روحیات مهربانانه و مهمان نوازانه ایشان گردید.
– (۱۳۹۹) امروز سرگذشت و زندگی نامه مرحوم حاج اسدالله قندی عموی عزیزم در گروه بازنشر گردید. همواره مرحومه مادر من به ایشان می گفتند اخلاق شما بیست است و شما در صف با اخلاق ها وارد بهشت خواهی شد. برای من که وقتی ایشان فوت کردند نوجوان بودم بسیار جالب بود که شماره قبر ایشان هم بیست است . روح آن مرحوم غریق رحمت الهی و شاد باد.
آقای داریوش پاکفر
آقا دایی اسدا لله خان بسیار شیک و خوش لباس بود همیشه دوم نوروز به دیدار خواهرش معصومه خانم قندی می آمد و عیدی یک سکه ده ریالی نو به همه بچه ها میداد بسیار آرام و متین بود و صدایش آرامش خاصی داشت . افسوس که مانند امروزه دوربین عکاسی نبود روحش شاد باشد.
مرحومه حاجیه زهرا قندی
آقای مجتبی قندی
حادثه دلخراش سقوط هلکوپتر و شهادت مرحوم احمد طاهری در بازگشت از ماموریت اداری در حالی که همسر و فرزندش همراه او بودند بسیار دلخراش بود و همه فامیل را دچار تاثر شدید نمود. نمی دانم عمه زری پس از این حادثه از درون و بیرون چگونه شکسته شد اما لبخند همیشگی او دیگر پر رنگ نبود .
خانم ملیحه علی بیک
– با سلام صورت قشنگ ومهربان خاله عزیزم را دیدم. لبهای پر از خنده و نگاه شاد و مهربانش که پس از داغی که دید برق چشمانش تبدیل به غم عظیمی شده بود. لبهایش پر از حرف بود. دنیایی از حرف و غصه. ولی خاموش که دیگر سخن نمی گفت و سکوت جایگزین آنهمه خنده و کلامهای پر از محبتش شده بود. مادرم عاشق خواهر و برادر هایش بود ولی چون همه از او بزرگتر بودند حس احترام عجیبی به همه آنها داشت ولی با عزیزم خیلی راحتتر و خودمونی بود و خیلی به هم علاقه داشتند. مثل دو قلوها.
– خیلی به خانه عزیزم می رفتیم بعد چند روز که میخواستیم بر گردیم تازه کفشها و کیف مامانم را پنهان می کردند که دوباره میماندیم. من هم که ار خدا میخواستم با دختر خاله هایم شاد بودم. تمام عاشورا و تا سوعا ها خانه آنها بودیم برای دیدن سینه زنی همه آنجا جمع میشدیم. پسر خاله ها یم مثل برادر های بزرگ مهربان همیشه حامی و دلسوز من بودند و من آنها را داداش صدا میکردم.
آنها هم مهربان بودند وهم جدی درس بزرگ زندگی را به من آموختند ومامانم همیشه تعریف میکرد و دعایشان میکرد. این خاطره برایم آموزنده بود. یک روز عاشورا مقدار کمی شربت نذری آوردند. پسر خاله بزرگم که خیلی برایم عزیز است. شربتها را تقسیم کرد هر نفر ته استکانی برای تبرک رسید. من و دختر خاله عزیزم اختر قهر کردیم گفتیم که کم است. خیلی جدی دوتا بشقاب گذاشت جلو ما و دوتا آجر گذاشت تو بشقابها شربتها رو سرکشید و به مامانم گفت متی ناراحت نشی. از اون روز من یاد ندارم از کسی قهر کرده باشم آموختم قهر نکنم و به حق خود قانع باشم هنوز پس از سالها قدر دان ایشان واز راه دوراز ایشان تشکر میکنم.
برای همه فرزندان خاله عزیزم ارزوی سلامتی عاقبت به خیری میکنم. بازهم از منوچهر خان تشکر میکنم.
– (۱۳۹۹) عکس پسر خاله عزیزم وو دیدن یادمهربونیهاش ولبهای پراز خنده اش,یاد اون روز واون خاطره تلخ خبرسقوط هلکوپتروسوختن عزیزانمان ,فیروزه همسر پسرخالم,فرداد پسرنازوکوچولوشون,خاله مهربانم. که عزیزصداش می کردم افتادم. وواقعا برام عزیزبودنتونست بااین فاجعه کناربیاد.با همه مهربونی ,صبوری وشاکربودنش از خداوند.همیشه گوش به زنگ درب خانه بودکه عزیزانش بیایند.چون سوخته بودندوشناسایی نمی شدندمیگفت اینها درکوه و کمرسقوط کردند.توسط روستاییان مراقبت وخوب میشوند ویک روزی دربازمیشود ومی ایند.وبالاخره درحسرت انتظارتا پایان عمرسوخت.پسرخاله ها ودخترخاله های عزیزم که چه کشیدندیک فامیل درسوگ این عزیزان بودند,غریبه وخودی متاثربودند وچه روزهای بدی.روز تشییع در شاه عبدالعظیم یک طرف تشییع رسمی ارتشیان با مارش عزا ,یک طرف دسته سینه زنی وعزاداری,یک طرف بچه های کوچیک فامیل ودوستان, که با شاخه گل گلایل دردست,غرداد پسر کوچوشونوبدرقه خانه ابدی میکردند.وبالاخره در کنار حرم عبدالعظیم حسنی سیدالکریم.کنارهم ارمیدند.انشاالله که با ائمه معصومین واین اقای کریم همنشین هستند.روحشان شادویادشون گرامی
خانم نوشین قندی
خدمت همه عریزان سلام عرض میکنم. اینجا که صحبت از عمه حانم زرى است جا دارد که بگویم مادرم همیشه از مهربانى عمه خانم مى گفتند مهربانى ایشان زبانزد همگى بوده است. خدا رحمتشان کند. من سعادت این را داشتم که فرزندانشان بخصوص سه دختر کرامیشان شهره خانم ، شیرین خانم ، اختر خانم ، اقاى عشیرى و اقاى خالقى رااینجا بهتر بشناسم. محبتى که این سه خواهر گرامى در بدو ورود ما به هلند به ما کردند را هیچوقت فراموش نمیکنم و ممنونشان هستم بخصوص شیرین خانم و همسر گرامی ایشان اقاى عشیرى
آقای مجتبی قندی
خدا رحمت کند مرحوم احمد طاهری را که از خلبانان مبرز و زبده نیروی دریایی بودند و مدت ها در منطقه خلیج فارس و دریای عمان در راه دفاع از سرزمین ایران با اشرار منطقه مشغول نبرد بودند و پس از مدت ها دوری از خانواده برای انجام ماموریت اداری به تهران می آمدند که این حادثه تلخ رخ داد و همه را در بهت وحیرت فرو برد. علیرغم تالمات شدید ، خانواده و خصوصا برادران ایشان برای مراسم تشییع و تدفین و سایر مراسم ها نظیر ختم و شب هفت سنگ تمام گذاشتند و برای من نوجوان مایه حیرت بود که با این مصیبت چگونه این همه فعالیت می نمایند. آن شهید نزد فامیل محبوبیت خاصی داشتند و در محوطه باغچه علیجان که اکنون به محل مصلی تغییر یافته، با همه مراسم و تشریفات به خاک سپرده شدند. صحنه ای که طفل را بر روی سینه مادر دفن می کردند چنان رقت آمیز بود که همه افراد از فامیل و غریبه ضجه می زدند و حاج میز علی اکبر قندی آن چنان ناراحت شده بودند که اگر مرحوم حسین آقا فرزندشان به کمکشان نیامده بود نزدیک بود قالب تهی کنند.
آقای احمد اعتمادفر
خاله جان زهرا که خدا رحمتشون کنه، همانطور که روح بلند و زیبایی داشتند صورت زیبایی هم داشتند و ما بچه ها که همه کوچک بودیم، هم در خانواده پدری و هم در خانواده مادری (اعتمادفر، مجیدی، قندهاری و یکتا که خاله همه ما ها میشدند) از ایشان بنام ” خاله خوشگله” یاد میکردیم.
در سانحه سقوط هلیکوپتر، من مقیم آبادان بودم ولی درتماس با تهران میدیدم که چه غوغایی در فامیل شد. خدا همه شان را غریق رحمت نماید.
آقای احمد قندی
(۱۳۹۹) من هم خاطره بسیارتاثرآوری ازاین حادثه درذهنم داشته ام. یادندارم درعمرم برای کسی به اندازه آن روزچه درمراسم غسل وکفن ودفن گریسته باشم. همانگونه که آقا مجتبی بیان کردند، صحنه گذاشتن طفل روی سینه مادرهنگام دفن، بقدری دلخراش بودکه هربیننده غریبه ای راه بشدت مناثرمی نمود.
مرحومه حاجیه محترم قندی
۱-خانم ملیحه علی بیک
مادرم محترم قندی در خردسالی که هنوز معنی کلمه پدر را نمی دانست و هنوز گرمی دستان پدر را حس نکرده بود از داشتن پدر محروم شد. با اینکه از محبت و مهربانیهای برادران و خواهر هایش سیراب بود حتی در این اواخر با وجود کهولت سن هر گاه دست فرزندی را در دست پدر میدید دعایشان میکرد و حسرت میخورد. او در خانه پدری زیر سایه عزیز جان وزیر سایه برادران بزرگوارش به خصوص حاجدایی عبد الله عزیز و خانواده ایشان که در آن خانه بودند دوران کودکی را سپری کرد.
آنقدر عاشقانه و با لذت از برادرانش صحبت میکرد که آنها را مثل کوهی پشت خود میدانست. و همیشه از همسر ان آنها تعریف کرده واز الطاف و خوبیهایشان قدر دان بود. با فرزندان بزرگ انها بزرگ شده وهمبازی بود. وفرزندان کوچک را عشق میورزد. با بعضی عروسهایشان هم دوره و دوست بود.
خلاصه با محبت و مهربانیهای بی دریغ خواهران و برادران و خانواده هایشان دوران زندگی را سپری کرد. و به واقع همه او را دو ست داشتند. الطاف و مهربانیهای آنها فراموش نشدنی است.
او میگفت کوچکتر بودن خیلی سخت است هر بار که یکی از آنها را ازدست میداد، می شکست و داغ یک یک آنها را به دوش میکشید. ولی آنقدر برادرزاده و خواهر زاده های مهربان داشت که با دل خوشی آنها دل خود را آرام میکرد. روضه حضرت زینب را که میشنید بی تاب میشد و داغ عزیزانش تازه میشد. هر ماه روضه ماهانه داشت. ودلش میخواست این که یادگار پدرم بود ادامه پیدا کند. ولی آنقدر مهربان بود که مرا موظف نکرد. و میگفت هر جور که راحتی.
و خلاصه یک سال و چند ماه است با تمام مهربانیهایش دست تقدیر او را از ما جدا ساخت. و مرا، تنها دخترش را با تمام دلبستگیها تنها گذاشت. و من از همینجا با تمام وجود آ ز تمامی فامیل عزیزم به خصوص دختر داییها و پسر دایی های عزیزم و تنها دختر خاله ام که در ایران است، تشکر میکنم که مرا تنها نگذاشته اند. و از مهربانیهای آنها در قبال مادرم تشکر میکنم.
۲-خانم شیرین طاهری نخست
با سلام خدمت همه عزیزان ما خاطرات زیادی با متی جون داریم اون تنها خاله نبود مادر دوم ما بود. غمخوار و مونس مادرم. در هرمورد مامان با متی جون مشورت میکرد. زمانیکه متی جون خونه ما بود برای ما بهترین بود و هر وقت میگفت من میخوام برم ما با گریه و التماس نمیگذاشتیم. خیلی عزیز و دوست داشتنی بود. روحش شاد
۳-آقای احمد اعتمادفر
با سلام خدا رحمت کند مرحوم خاله جان محترم و همسر مکرمشان را
برای ملیحه خانم، همسر و فرزندان گرامیشان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم
من از خاله جان محترم جز نیکی، خوشرویی، زبان خوش و دل مهربان چیز دیگری ندیده ام. یادشان گرامی
۴-خانم ملیحه علی بیک
آقای اعتماد فر با سلام خدمتتان و تشکر از اینکه به نیکی ار مادرم یاد کردید. من نیز مهربانیهای خانم مجیدی و پدر عزیزتان را فراموش نمیکنم حتی بچه هایم نیز به این عزیزان علاقه داشتند. و سخنان شیرین و دلنشین پدرتان همیشه در خاطر مان ماندگار است. برای همه آنها در این پنجشنبه آخر سال از خداوند طلب مغفرت . وبرای شما و خانواده گرامیتان آرزوی سالی خوبی را دارم.
۵-خانم نزهت مومنون
باعرض سلام خدمت پسر دایی های عریزم پس از مادرم به خاله هایم عشق میورزیدم که یکی پی از دیگری به لقاالله پیوستند خواهری نداشتم تمام وجودم در متی جون خلاصه مبشد تا رمانی که قادر به راه رفتن بودم رفت و امدی بود و افسوس که بخاطر بیماری رفت و امد کم شد ولی دلبستگی بجای خود بود و تلفنی صحبت میکردیم و با گفته هایش شاد میشدم با خنده هایش میخندیدم تا دست اجل او را هم از من جدا کرد .خدا میداند چقدر در خفا اشک ریختم که فایده ای نداشت امید وارم با حضرت زهرا (ع) محشور شود .و دو خواهر مهربان و یک خواهر زاده مونس هم باشند .و در اینجا ناگفته نماند تنها دختر خاله عزیزم ملیحه که در ایران است جایگزین خوبی است که خدا وند او را برایم نگه بدارد.از همه شما پسر دایی های عزیزم سپاسگزارم که دوستی ها را در جمع فامیل افزون کردید .
۶-خانم ملیحه علی بیک
نزهت جونم سلام خدا سایه شما را بر سرما من نگاه دارد. من هم مثل شما قدر دان پسردایی های عزیزم هستم و حتی بیشتر از گذشته پس از مادرم مانندبرادرانی مهربان و دلسوز انها را تکیه گا هم میدانم. خداوند خالخانم و صادق خان و برادران شما راهم رحمت کند. و همگی شماها را برایم حفظ کند.
۷- آقای احسان کرمی
چه جالب . مادر بزرگ من هم ( محترم خانم قندی فرزند حاج محمد کاظم ) روزهای زمستانی و برفی آش ماش میپختند که البته تا جایی که من یادم هست سبزی درونش نبوده . و جای کشک آبغوره درونش میریختند .
همچنین ایشون از دوران کودکیشون هم خاطراتی از آش ماش نقل میکردند که یکی از دایه های خانواده که با اونها در یک منزل زندگی میکرده زمستانها آش ماش میپخته ، ایشون میگفتند ، زمستونها از مدرسه که برمیگشتم خانه دستم رو توی پوست ماشها که داغ بود میکردم که گرم بشه
– (۱۳۹۹) مرحوم شریعه خانم معلم مدرسه بودند . مادر بزرگم محترم خانم تعریف میکردند که ایشون معلمشون بودند در مدرسه ای به اسم رودابه .
در واقع شاگرد دختر خالشون بودند .
۸- خانم مهناز سرپیشگی:
(۱۳۹۹) سلام ملیحه جان
روح مادر گرامیتان شاد باد
دوسال قبل که به دیدن وجیهه خانم قندی رفته بودم در هنگام صحبت ذکروخیر عمه جان محترم شد وایشان به حافظه بسیار قوی عمه جان اشاره کردند و می گفتند تمام شماره تلفن ها را بدون یادداشت کردن در حافظه دارند
واقعا آنهایی که رفتند انسانهای خاصی بودند ونام ویاد نیکشان تا ابد زنده است
انشاالله در این شب جمعه ماه مبارک رمضان با اولیای الهی محشور باشند.
آقای مجتبی قندی:
سلام ، حاجیه محترم قندی را ما به اسم متی جون می شناختیم و صدا می زدیم. او چون کوچکترین فرزند حاج محمدکاظم قندی بود بالطبع کوچکترین عمه یا خاله برای برادرزاده ها و خواهرزاده ها محسوب می شد و این باعث گردیده بود تا محبت و الفت بیشتری با این عمه(یا خاله) برقرار شود. همچنین پس از فوت همه خواهرها و برادرها ایشان تنها یادگاری از نسل قبلی برای همه فامیل بود. اگر ما یکی دو سال زودتر گروه خاندان را تشکیل داده بودیم در گردهمایی جمع کثیری از مردان خاندان به ایشان محرم بودند و برای روبوسی با ایشان صف طویلی تشکیل می شد. مهربانی ایشان و اصرار برای ارتباط با قوم و خویش ها باعث می شد تا همه با او در تماس باشند. خصوصا روضه های سیزدهم هر ماه ایشان محلی برای گردهمایی همه فامیل بود. عمه عزیز ما تاج سر همه بود و از کوچک و بزرگ به ایشان علاقه داشتند. همسر ایشان حاج محمد آقای علی بیک نیز بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند. ایشان در حیاط کوچک منزل خود دو گلدان بزرگ داشتند که در آن درخت نارنگی کاشته بودند . یک سال تمام با حوصله از این دو گلدان در گرما و سرمای تهران مراقبت می کردند تا در فصل خودش این درختان پر از نارنگی می شد و هر کس به منزل ایشان می آمد از این نارنگی ها تناول کرده و یکی دوتا با خود می برد. چقدر این دو درختچه پربرکت بودند که همه مهمانان این خانه پر رفت و آمد از این نعمت بهره مند می شدند. این مرد نازنین در محل خود چنان از احترام برخوردار بود که زمانی که ایشان و عمه عزیز ما از حج واجب برگشته بودند جمعیتی بسیار از اهل محل و فامیل در خیابان وکوچه های اطراف اجتماع کرده بودند و چنین استقبالی را من هرگز برای کس دیگری ندیدم. روح عمه عزیز و شوهر عمه گرامی غریق رحمت الهی باد. ارثیه عمه جان ما برای دختر گرامیش ، ملیحه خانم، به یادگار مانده که همان روی خوش و قید بسیار به صله رحم و برقراری ارتباط با فامیل است و به همین خاطر در یکی از گردهمایی ها از ایشان به عنوان قهرمان صله رحم تقدیر گردید. برایشان سلامتی و طول عمر خواستارم.
خانم شمسی قندی:
(۱۳۹۹) باسلام خدمت ملیحه جونم وفامیل محترم ودوست داشتنیم چه بگویم از متی جون عزیز که من جز خوبی ومحبت چیز دیگری ندیدم هرچه ملیحه جون ، نزهت جون ، شیرین جون و خانم سر پیشگی از خوبیهای این عمه مهربونمون نوشتن من دیگر قابل نیستم بگویم وقلم این بانوان راندارم سیزدهم هرماه عشق داشتیم با بچه هامون بریم منزل ایشان روضه الان هم همینطور خداوند یگانه دخترشون خانم ملیحه جون وعزیزانش را نگهدارد وما همیشه مزاحمشون هستیم.
خاطرات صوتی/تصویری

