توجه:
اين خاطرات بعضاً در اواخر سال ١٣٩٤ و عمدتا در طول سال ١٣٩٥ خورشيدي توسط گوينده (كه با ذكر نام مشخص است) بيان شده است. چنانچه خاطره اي بعد از ١٣٩٥ اضافه شده باشد سال بيان خاطره در ابتداي آن خاطره (داخل پرانتز) ذكر شده است
داستانهائي از مرحومه حاجيه مريم سلطان (كه توسط نوادگان ايشان نقل شده است)، خواندني هستند:
١- “زمان کشف حجاب، حاج مریم خانم بیرون از خانه و به کوچه می رفتند و آيه “وجعلنا …..” را می خواندند وبه قول خودشان آژان ها کور می شدند و ایشان را نمی دیدند وچادرشان را پاره نمی کردند”.
٢- “مریم خانم با کشتی به مکه می روند و زماني به مكه ميرسند كه اعمال به پایان رسیده بوده. از آنجا می روند کربلا و یكسال می مانند تا سال بعد كه می روند مکه واعمال حج را به جا می اورند”.
٣- “حاج مریم خانم خیلی شیر زن و نترس بودند زمانی که باکشتی رفتند مکه توی کشتی خانمی فوت می کنه همه ازش می ترسیدند ولی حاج مریم خانم غسل و کفنش می کنه و نماز بهش می خونه و میاندازش توی دریا بعد بهش می گویند نترسیدی میگه نه فقط اون موقع که انداختمش توی دریا مثل اینکه ایستاده بود، اون موقع ترسیدم”.
٤- “فامیل رسم داشتند یه طاقه شال می انداختند روی مرده هاشون وقتی شوهرشون فوت می کنه به پسر کوچکشون محمد موسی که ۵ ساله بودند، نمی گویند پدرت فوت کرده. می گویند برو به حاج دایی بگو طاق شال را بدهید. وقتی حاج محمد کاظم می شنود می فهمد شوهر مریم خانم فوت کرده و طاقه شال ترمه را می اورند و مراسم تشییع رو برگذار می کنند وشوهر مریم خانم را در سید ملک خاتون دفن می کنند نزدیک ضریح ویه درخت توت بالای سر قبر ایشان می کارند”.
٥- “وسيله روشنايي منزل پدري مريم سلطان چراغ لامپا بوده كه با نفت ميسوخته ولي در خانه شوهر وسيله روشنائي شان پیه سوز بوده و شمع. تازه عروس، بعد از یک مدت به خانه پدری شکایت می کند كه من به شمع و پیسوز عادت ندارم و میر زا محمد موسی به وي می گوید: “همینه، بر گرد خونه شوهرت و بايد باهمه جورش بسازي”.
٦- “– انطورکه خديجه خانم، مادر حاج اقا جواد نبوي تعریف ميکردند؛ خاورسلطان بزرگتراز كوكب سلطان بوده ومیگفت مادرما (یعنی مریم سلطان) کوچکترین فرزند بوده که یکی ازفامیل گفته بود روز تشیع جنازه مادرشان تودست وپا بوده که بغلش کردم ودر طاقچه هایی که دراطاقهای قدیم بود، گذاشتم”
٧- یه خاطره از حاج مریم خانم در زمان کشف حجاب به ایشون می گفتن بیرون نرو ولی ایشون می گفتن من “وجعلنا” می خونم کور میشن منو نمی بینن واز خونشون کوچه دکتر مثقالی (چاله میدون) راه می افتادن می رفتن کوچه باغ حاج محمد حسن ابمنگل خونه پسرشون و هیچ وقت هم چادرشون رو نکشیدن و پاره نکردن این اعتقاد قلبی و ایمان حاج مریم خانم رو می رسونه ونفوذ کلام ومعرفتشون و ایمانشون رو
خانم حورا سادات سعيدي (١٣٩٩):
مادرم ازقول عزیزجون می فرمایند مریم سلطان دختر میرزا موسی قدی تقریبا کوتاه داشتند وکمی چاق بودند وسفید رو بودند وچشمان درشت داشتند وموهای بلندي داشتند وکمی فرفری. خاله شهین می فرماید لباسهای مادربزرگم رو تا سالها بعد از فوت ایشان داشتیم ودرصندوقی نگه داشته بودند و سرگرمی ما بود می پوشیدیم وبازی می کردیم مثل لباسهای زنان دوره قاجار بود بالاتنه کوتاه ودامن دور چین بود ومخمل بود بعضیهاش وچادر وچارقد وروبنده سفید داشتند واخلاقشون خیلی خوب بود و آشپزی وخیاطی ایشون فوق العاده بود وزبانزد فامیل بودند ومیون برادرها حاج محمد کاظم رو خیلی دوست داشتند وخونه شان خیلی به هم نزدیک بود وزیاد همدیگر را می دیدند.
خانم مليحه محمد علي بيك:
با سلام و قبولی طاعات وتشکر از فامیل عزیز که با نقل خاطرات شیرین هم یاد عزیزان را زنده و هم اعتقادات خالص و واقعی انها را یاد اور میشوند۰این خاطره را بارها از زبان مادرم(محترم قندی اخرین فرزند حاج محمد کاظم قندی) شنیده بودم که عمه ام حاج مریم خانم انقدر مومن و با خدا بودند که با حجاب کامل بیرون میرفتند و باخواندن وجعلنا۰۰۰۰از کنار مامورها عبور کرده وکسی ایشان را نمیدیده۰ این نشانه اعتقادات قوی ایشان بوده۰خدا تمامیشان را غرق رحمت کند۰امید که دعا گویمان باشند۰
الف: حاج حبيب الله طهراني:
آقاي سعيد محسني:
تا قبل الزام به داشتن شناسنامه و نام فامیل در سال ۱۳۰۴، حاج حبیبالله ملقب به طهرانی بود ولی پس از آن در شناسنامهاش محسنی ثبت گردید ولی ازآنجا که در آن زمان کسی داشتن شناسنامه را جدی نمیگرفت تا زمان خروج از ایران و اقامت در نجف و درگذشت در سال ۱۳۱۹ همچنان به حاج حبیبالله طهرانی اشتهار داشت و نام فامیل همه فرزندان بجز یکی، محسنی گردید.
ولی یکی از پسرانش به نام حاج محمد جعفر، زمانی که برای گرفتن شناسنامه به ثبت احوال مراجعه میکند به دلیل نداشتن سواد و بی توجهی مامور مربوطه نام فامیل وی “محسن بروجردی” ثبت میگردد.
حاج محمد جعفر قبل از پدرش حاج حبیبالله فوت میکند ولی نام فامیل او و فرزندان و نوادگانش تا امروز “محسن بروجردی” است.
ب: مرحومه حاجيه نرگس خاتون و مرحوم حاج ميرزا علي محسني
١-خانم رويا صبا نيا:
مادرم در مورد حاجيه نرگس خاتون تعریف می کنند که بسیار قاطع و پرجذبه بوده اند. سفید و بور و قدبلند.
مادربزرگم خدا رحمتشان کند سرکار خانم مرضیه محسنی در مورد پدرشان جناب آقای میرزا علی محسنی تعریف می کردند یک روز صبح زود که برای نماز داشتند به مسجد می رفتند متوجه می شوند یه جیب بر تعقیبشان می کند. بعد از مدتی وقتی می بینند دزد همچنان دارد تعقیبشان می کند بر می گردد و به دزد می گوید بیخود دنبال من نیا، چیزی تو جیبم نیست . دزده دستشو میاره جلو و مشتش را باز می کنه و می گه پس این چیه؟ آقا می بینند که تسبیح شاه مقصودشان دست دزده!
٢-خانم زهره نافذ كلام
يك شب كه حاج ميرزا علي براي احوالپرسي از دختر شون فاطمه خانم رفته بودند ديدن كه حال شون خيلي بده ووقتي به منزل خودشون بر گشتند دل درد شديدي گرفتن وتا صبح دوام نياورده ودا فاني رالبيك گفتند وچون ايشان وصيت كرده بودن كه در وادي السلام نجف مدفون شوند براي اماده سازي جنازه به نجف هيئت زائرين كربلا كه حاج سيف الإشراف افجه اي شوهر خواهر شون مؤسس ان بود همه هيئتي ها به منزل ايشان امدند وباروضه وسينه زني جنازه را شستشو و غسل دادن ومنتظر مجوز بودند البته مراسم ختم وبرگزار كردند ولي نگذاشتن فاطمه خانم از فوت پدر خبردار شوند
سپس درروز سوم پد،ر فاطمه خانم نيز فوت كردن وهمان روز جواز عبور جنازه حاج ميرزا علي هم امد كه فاطمه خانم را تشييع كردن وبه قم قبرستان كهنه (شيخان)به خاك سپردن وحاج كاظم اقاي محسني وحاج جواد اقاي پاك نهاد جنازه حاج ميرزا علي را به نجف بردن ودر وادي السلام به خاك سپردن
وهمسر شان نرگس خانم حدود يك سال و نيم بعد طي سفر دسته جمعي كه به مشهد مشرف شده بودند درسي جمعه تمام أعمال شب جمعه را در حرم رضوي انجام داده به منزل بازگشتن حوالشون بهم خورده وفوت ميكنن حدود سال ١٣٣٨ودر باغ رضوان مشهد دفن شدند انشالله همگي مورد رحمت اللهي دراين ماه رحمت قرار بگيرند وما را دعا كنند
٣- خانم رويا صبا نيا
حکایتی از مادرم سرکار خانم حمیده آریان:
مادرم سرکار خانم حمیده آریان فرزند حاج مرضیه خانم تعریف می کنند وقتی حدود هشت سال سن داشتند به همراه پدر و مادرشان عازم عتبات عالیات می شوند. قبل از سفر شوهر خاله جان صدیقه، حاج آقا جواد پاکنهاد، که آن زمان مرد جوانی بوده و خیلی دوست داشته اند به زیارت کربلا بروند، هنگام بدرقه خواهر خانم و باجناقشان آقای سید مهدی آریان در گاراژ تی بی تی در بوذرجمهری، دم اتوبوس از پشت شیشه مادرم را صدا می زند و می گوید: حمیده، هر وقت رسیدی کربلا حرم حضرت عباس، اولین بار که چشمت به ضریح خورد، منو صدا بزن. این حرف را چند بار تکرار می کند و تأکید می کند: یادت می ماند؟ یادت می ماند؟
مادرم هم در تمام طول سفر به یاد حاج آقا جواد بوده اند و منتظر فرا رسیدن این لحظه تا به وعده اشان عمل کنند. آن زمان هم وقتی به حرم حضرت عباس می رسند حرم خیلی خلوت بوده و به محض اینکه مادرم سرش را به ضریح می گذارد و داخل ضریح را که چراغ های مهتابی سبزرنگ درون آن را روشن کرده بود می بیند زود چند بار صدا می زند: جواد آقا! جواد آقا!
القصه، وقتی بعد از چهل روز از سفر بر می گردند می بینند که پدربزرگشان، حاج میرزا علی محسنی یک روز است که به رحمت خدا رفته اند و همه منتظرند دختر ایشان، مرضیه خانم از سفر برگردد تا ایشان را تشیع جنازه کنند. بعد تشیع جنازه قرار می شود دو نفر جوان از نزدیکان ایشان پیکرشان را به نجف، وادی االسلام ببرند. حاج دایی کاظم و حاج آقا جواد برای این امر انتخاب می شوند. برای رفتن یک اتوبوس کرایه می کنند و در مسجد اعلام می کنند که برای تدفین با یک اتوبوس به نجف می روند، جا به اندازه یک اتوبوس دارند و هرکس از اهالی مسجد دلش می خواهد بیاید. یک اتوبوس از اهالی مسجد پیکر ایشان را برای تدفین تا نجف می برند. در واقع درست چهل روز بعد از اینکه حاج آقا جواد از مادرم خواستند که در حرم حضرت عباس صدایشان بزنند، ایشان به آرزویشان رسیدند و به عتبات عالیات رفتند.خدا همه رفتگان را بیامرزد.
٤-آقاي حميد محسني:
پدرم (حاج كاظم محسني) جریان فوت حاج میرزا علی، پدر گرامیشان را که در پاییز سال ۱۳۳۵ فوت کردند را اینگونه نقل می کنند:
در وصیت نامه ذکر شده بود که حتی المقدور جنازه من را به نجف ببرید. اطرافیان میگفتند نمیشود و دیر هست.، بهتر است شاه عبدالعظیم دفنشان کنیم. من مخالفت کردم. و گفتم نه ما تلاشمان را می کنیم، اگر نشد، به شاه عبدالعظیم می بریم. توسط حاج محمد تهرانی(دایی پدر) از بغداد اجازه خروجشان را از ایران گرفتیم. و جنازه را به سردخانه دادگستری بردیم. ظرف یک هفته من و جواد آقای پاکنهاد و آقا تقی پسر عمویم، گذرنامه گرفتیم و جنازه را روی ماشین سواری گذاشتیم و آقا شیخ باقر قاری هم که میخواستند به کربلا بروند، همراه ماشدند و همچنین آقا شیخ جواد فومنی.
در نجف به منزل حاج آقا بزرگ تهرانی رفتیم و ایشان گفتند جنازه را به مسجد طوسی ببریم که امام جماعت ان مسجد بودند، یک قاری قرآن به آنجا بردند تا صبح قرآن بخواند. همچنین بین دو نماز مغرب و عشا پیشکار حاج اقا بزرگ تهرانی اعلام کرد که پسر عموی حاج شیخ فوت کرده و فردا تشیع جنازه ایشان هست. شیخ آقا بزرگ تهرانی از من پرسیدندکه جنازه رااطراف صحن دفن کنیم یا وادی السلام؟ من گفتم در وادی السلام.
به همین خاطر دستور دادند تا شخصی به قبرستان وادی السلام برود وقبری را برای دفن حاج میرزا علی آماده کند،فردا صبح تشییع جنازه مفصلی به طرف قبرستان وادی السلام انجام شد وپدرم را درست کنار قبر حاج حبیب الله به خاک سپردند. حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی از من پرسیدند شما میخواهید اطعام هم بکنید؟من گفتم هر چه شما دستور بفرماییدما عمل می کنیم من خودم خرجش را می دهم. گفتند نظر من دعوت از طلبه های افغانی است، چون طلبه های ایرانی وضعیت بهتری از افغانیها دارند. با موافقت من حاج شیخ اقا بزرگ تهرانی دستور تهیه شام مفصلی که خورش آلو بود را دادند،که اطعام خوب و کاملی برای طلاب افغانی شد. وبعد از آن به زیارت رفتیم و به تهران بازگشتیم.
٥- آقاي محسن محسني:
من یادم هست جسد ایشان را درحوض بزرگی که درگوشه حیاط بود میشستند وهمه اقوام واهالی محل و بازار امده بودندوجمعیت بسیار زیادی جمع شده بودند.وبعدازاینکه جنازه رادرنجف دفن کردند…یک سنگ مرمرخیلی زیبا که نام ومشخصات ان مرحوم رویش حک شده بودچندین روزدرگوشه اطاق مابه دیوارتکیه داده شده بود!!! وچون من بچه بودم یادم نیست که کی وچگونه انرابه نجف بردن
مرحومه حاجيه فاطمه محسني
١- آقاي علي قربانكريمي:
هرسال یکبارمرحوم پدرم اقوام بزرگ خانواده وفرزندانش را دعوت میکذد وزیر کرسی نسبت به تمدید وصیتنامه خوداقدام مینمود چندمرتبه بنده به ایشان عرض کردم ان شاالله عمرتان طولانی اما چراهیچوقت درمورد محل دفن مطلبی را نمینویسید ایشان میفرمودند دوستانم میایند ومرا میبرند نیازی به زحمت شما نیست .
بعداز فوت درحیاط منزل غسل انجام شد وحضرت ایت الله حاج شیخ کریم حق شناس مشهور به اقا میرزا (ره) نمازرا خواندند وطبق دستورواجبارحکومت پهلوی بایستی جنازه رامیبردیم بهشت زهرا که همان لحظه دایی بزرگ مهربانم (پدر حضرتعالی)ازراه رسیدند وفرمودند دیشب خواب حاج غلامعلی اسودگان رادیدم ِایشان گفتند میهمان دارم حاج محمد رضا قربانکریمی رابیاورید قم . راننده آمبولانس بهشت زهرا گفت من یواشکی اینکاررا میکنم وقبرپدربنده جلو مقبره ایشان در وادی السلام قم میباشد. قبرمادرم هم که من ٥ ساله بودم وفوت کردند در قبرستان کهنه قم قرار دارد .
-حاج محمدرضا قربانکریمی همسرفاطمه محسنی ازدماوندکه به تهران میایند درتجارتخانه حاج میرزا علی محسنی مشغول کارمیشوند بااینکه اصلا سواد خواندن ونوشتن نداشتند حافظ قران کریم وکتاب جوهری وشاهنامه فردوسی ودعای کمیل وسمات بودند وهمین مطلب وپاکدامنی وسلامت درکسب وکار براین میشود که حاج میرزاعلی محسنی فرزند حاج حبیب الله که بعنوان امین التجار وبزرگ تجار تهران معروف بودند دختر خود را درتاریخ سه شنبه دوم شوال ١٣٤٥ هجری (١٣٠٤ شمسی) به عقد ایشان دراورند.
٢- آقاي هادي كريمي:
– در مورد دكتر نافذ لازم بذكر است كه ايشان شش سال اخر عمرشون را بعلت سكته مغزى در بستر بيمارى بودند وقادر به كوچكترين فعاليتى نبودند حتى غذا هم ديگران در دهانشان ميگذاشتند در طول اين شش سال پنج دختر يك پسر ايشان وهمسرشون كه واقعاً يك فرشته ميباشد چنان خدمتى به ايشون كردند كه به گفته پزشك هاشون كمتر مريضى پس از اين مدت به اين صورت ميماند البته اين هم از خوبى هاى ايشان بود كه اينچنين اولاد وهمسرى داشتند.
– روح مرحوم مغفور حاج مهدی قربان کریمی شاد؛ تاجایی که یاد دارم همیشه لبخند برچهره داشت وعلی رقم مشغله ومسئولیت های زیادی که داشت، هیچگاه اوراعصبانی وناراحت ندیدم و این نشانی ازایمان وتوکل آن بزرگوار بود ؛؛ برای آگاهی اقوام محترم وبزرگوار عرض کنم: مرحوم خلدآشیان حاج مهدی قربان کریمی یکی ازمبارزین وجان برکفان انقلاب اسلامی بود ودرموقعیت های حساس ازجان گذشتگی های زیاد وبی ریایی کرد…و این درحالی بودکه کمتر کسی از اقوام ونزدیکانش از آن اطلاع داشته باشند… روحش شاد” وراهش پررهرو باد…
٣- خانم زهره نافذ كلام:
من زهره نافذکلام فرزند ارشد اقای دکتر نافد وخانم زهرا ( منیر سادات) افجه ای
درهمین ابتدا خدمت شما عزیزان عرض کنم که چون مادرم سید بودن پدر بزرگم اقای حاج محمد رضا قربانکریمی به هنگام عقد می گوین من دوست دارم عروسم را طوری صداکنیم که مشخص باشد سید است به همین خاطر با همفکری با مادرم منیرسادات را انتخاب کردن.
خاطرات اقوام در باره فرزند مرحومه فاطمه محسني (مرحوم حاج علي قربان كريمي):
آقاي مجتبي قندي:
(١٣٩٩) مرحوم حاج علی آقای قربانکریمی در بین اقوام جایگاه ویژه ای داشتند و چون بسیار فامیل دوست و اهل صله رحم بودند و به اتفاقات درون خاندان توجه ویژه ای داشته و در مجالس فامیلی نیز فعالانه شرکت می کردند محبوبیت خاصی داشتند. سیمای مهربان و آرام ایشان و نحوه صحبت کردنشان که با آرامش و لبخند و در عین حال هم شوخ و هم موثر بود ناخودآگاه همه را شیفته می نمود. مصادف شدن ایام رحلت وی با اوضاع کنونی باعث شد تا مراسم تشییع جنازه ایشان کاملا خصوصی برگزار شود و سیل مشتاقان ایشان نتوانند در تشییع و مجالس یادبود شرکت نمایند. بیماری همزمان همسر گرامی و برادرزاده محترمه شان نیز مزید بر علت گردید تا فوت ایشان باتاخیر اطلاع رسانی شود و حتی فرزندان و اقوام درجه یک هم نتوانند حق ایشان را ادا نمایند . به واقع اگر این ضایعه در ایام عادی رخ می داد شاهد یکی از شلوغ ترین تشییع جنازه ها و مراسم های سوگواری می بودیم و اقوام می توانستند بخشی از محبت های همیشگی ایشان را با حضور خود در مراسم ها جبران نموده و حضورا تسلیت گو و آرام بخش دل های داغدار نزدیکانشان باشند. برای جبران بخشی از این فرصت از دست رفته ، این سه روز باقیمانده تا سال نو را در گروه به نام و یاد این عزیز اختصاص می دهیم و از همه تقاضا می کنم خاطرات و برخوردهایی را که از این مرد بزرگ به یاد دارند به صورت نوشتاری در گروه قرار دهند:
١- خانم زهره نافذ كلام:
(١٣٩٩) درروز۲۶ بهمن ماه مبلغی پول به من دادن گفتن بده برای درمان فلان کس که ما هردو درجریان دکتر و دوای ایشان بودیمگفتم دستت درد نکنه گفت ولی راضی نیستم بهش بگی که من دادم ولی نميدانستم که ان پول را وقتی به دست اون فردمیرسانم که دیگر خودش نیست. وای از این روزگار بیرحم
چند سال پیش عموعلی به من زنگ زد و گفت برای یکی از اقوام که مریض احواله یک ماشین ظرفشویی فرستادم تا کمیبهش کمک کرده باشم فقط بگو نمیخوام کسی بدونه و اون بنده خدا خیلی از اینکار خوشحال شد وهمیشه دعا گوی کسیکه اینکار را کرده بود دوست نداشت که خدمتی که می کنه ابروی کسی بره وهمیشه مخفیانه انجام میداد
چند روزی به گردهمایی خاندان حاج موسی مانده بود من زنگ زدم به عمو علی وگفتم علی جان خوبه امسال که عمه جونتهران است شما زنگ بزنی به اقا مجتبی قندی وبکی که ایشان جزو بزرگان فامیل ومدرس قران وسخنران هستن البته حالاخیلی افتاده حال شدن بلافاصله به من زنگ زد گفت زهره به اقای قندی گفتم وااااااای که نمی دانستم این خود اوست کهدیگر نمیتواند در گردهمایی من را همراهی کند
وشما زحمت کشیدین ایشان را معرفی کردین ولوح یاد بود به ایشان دادین خدا خیرتون بده
اي کاش می شد زمان را به عقب می بردیم واز وجود نازنینش بیشتر بهره مند می شدیم نمیدانم چه بگویم فقط میدانم مثلیک پرنده پرکشید افسوس وصد افسوس
من اگر بخواهم از خاطراتم بگویم کتاب می شود والان هنوز حالم اجازه نمی دهد فقط بگویم که از بچگی خصلت دست ودلبازی را داشت وهرچی به اومی دادند با من تقسیم می کردو همیشه تکیه گاه من بود ببخشید نمیتوانم خاطراتم را بگویمفقط خیلی مقید به نماز اول وقت وترجیحاً به جماعت ودر جمع خانوادگی پشت سر دامادشون جناب دکتر سید هادیصدرالحفاظی میخواند وافتخار می کردن و میگفتن من اولین پدر زنی هستم که پشت سر دامادش با افتخار اقتدا می کنه
٢- آقاي محمد رضا قربانكريمي:
(١٣٩٩) آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو… تو کجایی پدرم…؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو… بسکه دلتنگ تو ام ،از سرشب تا حالا… آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو… جانِ من حرف بزن! امر بفرما پدرم. آنقَدَر گوش به فرمان تو هستمکه نگو… کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو… پدر ای یاد تو آرامشمن…! امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟! جانِ من زود بیا بغلم کن پدرم…! آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو… بهخدا دلتنگم! رو به رویم بِنِشینی کافیست همه دنیا به کنار… گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم آنقَدر خاک کف پای توهستم که نگو. ..
٣- خانم مهديه پوستچي؛
(١٣٩٩) در معیت دايي عزيزم مرحوم حاج علی آقا در بهشت زهرا براي مراسم منيرالسادات (همسر گرامي دايي بزرگم مرحوم حاجمحمد صادق نافذ كلام ) همگی جمع بوديم . من را صدا زدند و گفتند دايي جان براي ١٧مرداد حاضر باشيد تا به همراهمامان به مشهد برویم.
من خيلي خوشحال شدم و بی صبرانه منتظر آن روز شدم تا به اتفاق مادرم و دو فرزندم و دايي عزيزم و همسر ايشانبدري خانم عازم اين سفرشديم . شب را در شاهرود منزل يكي از دوستان ايشان استراحت كرديم وصبح مجدد بهسفرخودادامه داديم . در راه مدام شوخي مي كردند و بابچه ها سربه سرمي گذاشتند . وقتي رسيديم وچشمانم بعد ازسال
به گنبد امام رئوف افتاد اشك شوق از چشمانم جاري شد و در دل براي ايشان و همسرشان دعاي خير كردم که بانی اینزیارت شدند. اين سفر حدود يك هفته طول كشيد و ما جز خوبي ومهرباني از ايشان نديديم.
خاطرات من و مادرم با ايشان بسيار زياد می باشد
و به راستي ايشان شخصيتي مردمي داشتند و بسيار خوش سفر بودند. يكي از جمعه هاي سال ها پيش وقتي من كودكبودم مادرم تعريف مي كنند برادرم علي زنگ زد و قرار شد حاضر شویم تا ایشان به دنبالمان بيايند و به اتفاق به دماوند
برویم. از انجا كه مادر من خيلي اهل دعا هستند گفتند علي جان الان دعاي ندبه هست و من مي خواهم برای مراسم دعا
بروم. دايي علي گفتند حالا نرو به دعای ندبه ، به جایش با هم ميرویم به دعاي لقمه و مارا در راه دماوند برای صرف صبحانه به کله پاچهمهمان كردند و بسيار خوش گذشت و الحق دعای دلچسبی بود.
حتي من زمان موشك باران يادم هست ان زمان ايشان در كردك دماوند باغي داشتند و من و مادرم به اتفاق خانواده خانمزهره نافذ كلام و خانواده دايي عزيزم در انجا جمع می شديم و همان جا به مدرسه ميرفتيم .به نوبت پاي تلويزيون١٤اينچي كه گوشه يكي از اتاق ها بود مي نشستيم و درس هايمان را مي خوانديم چه دوران خوب و شيريني بود با وجودجنگ همه ما دور هم بوديم و صميميت بينمان بود و احساس ترس نداشتيم
و خيلي خاطرات زيباي ديگری هم وجود دارد كه هميشه در ذهن و قلبم نقش گرفته و ماندگار خواهد بود وهميشه خوبي هايايشان را از ياد نخواهيم برد.
٤- خانم نسرين نافذكلام:
(١٣٩٩) عمو علی مهربان عاشق صله رحم ؛ پیشقدم در انجام کار خیر بردند.
اول علاقه زیاد ایشان به مادرم بود چون در ۴ سالگی عمو علی مادرش را ازدست میدهد و مادرمان که در آنزمان بتازگیازدواج کرده بودند ؛؛؛سعی در محبت و رسیدگی به ایشان را داشتند ونیز با خواهرم زهره جون که تقریبا نزدیک یکسالهبودند ؛؛؛ همبازی بودند.
شاید اینهمه روابط محبت آمیز مادرم به ایشان باعث شده بود ایشان با ما ارتباط بیشتری داشته باشند.
من بیشترین چیزی که از ایشان یاد دارم نظم در کارها و ثبت همه امور و دخل و خرجشان در دفتری بطور منظم درهرسال بود که من اتفاقی یکبار شاهد آن دفتر در سالهای قبل شدم .
در طول سالهای بیماری پدرم هر ماه حداقل یک تا دوبار مقید به سر زدن بودند …با هدایا و عرض ادب و ارادت و گرمی کههمیشه مادرم از وجودشان به نیکی یاد میکردند .
کتابهای کتابخانه پدر به قدری زیاد و ارزشمند بودند که :
با اهتمام ایشان در فراهم کردن زمینه مناسب ؛؛ انتقال آنها به مدرسه عالی شهید مطهری انجام شد و وقف مدرسه گردیدتا همه طلاب و دانشجویان از آن بهر ه مند گردند .
خدایش رحمت کند چقدر خوشحال از این قضیه بودند …….
با همسرم آقای مهندس اشرافی دوست و یار نزدیک بودند ….گاه گاهی تلفنی باهم مشورتها داشتند…..( دل نوشته ایشان را در باره عمو علی می فرستم ).
آخرین دیدار ما مراسم نامزدی دخترم در 20 آذر امسال بود
بسیار دوست داشتنی و دلنشین بودند و اهل مزاح با جمع و محارم بودند……
خیلی زود و ناباورانه پر کشیدند .
پیام همسرم به یکی از دوستان مشترک در سوگ عمو علی ……
کل من علیها فان و یبقی وجه ربک
این دنیا فانی است و نیست، بیخود نگوئیم هست، وجه رب است که باقیست و همیشه هست. آنهائیکه این جورند اهل آخرتندو متعلق وجه الله هستند.
مرحوم حاج علی قربانکریمی عمری اینگونه بود و لذا در فقر هم غنی بود و در غنی هم غنی.
مصداق “الفقر فخری”کلام گوهربارپیامبر اکرم(ص) بود، فقرش هم غنا بود.
توفیق داشتم بیش از سی و اندی سال ‘محرم هم باشیم ، دست خیر او نجات بخش روزهای سخت بسیاری از آشنایان وغیر آشنایان و کمک حالشان بود، از زن و بچه و خویشان و دوست و رفیق دریغ نداشت و هیچ وقت جلوی دست دهندگیشرا نگرفت ،روحش شادو با مولایش علی(ع) محشورباد.آمین
٥- آقاي مجتبي قندي:
(١٣٩٩) در تاریخ ۲۸ بهمن ماه، ایشان متن زیر را برای من ارسال کردند:
سلام علیکم امیدوارم سلامت باشید
بنده وحاجیه خانم طباطبایی و زهره خانم پورزرگری یکهفته است با تب ۴۰ درجه درمنزل گرفتار شدیم دیروز رفتیمبیمارستان زیر سرم ولیکن نتیجه ای حاصل نشده است اگرصلاح میبینید خانواده دعایمان کنند بلکه نفسشان مثمر ثمرواقع شود.ان شاء الله
از دیگر مشخصات نیکوی مرحوم حاج علی آقای قربانکریمی خوش بینی به آینده با اتکا به رحمت الهی بود و بههمین دلیل همواره آرامش داشتند. دو سال قبل به علت بروز مشکل کم آبی گاهی کلیپ ها و متن هایی فوروارد می شد کههشدار می داد به زودی خشکسالی همه جا را فرا خواهد گرفت و افراد برای جرعه ای آب چه مشکلاتی خواهند داشت. ایشان در پاسخ به یکی از همین متون فورواردی نوشتند من به فضل و رحمت الهی ایمان دارم و مطمئنم ارحم الراحمین درمواقع لزوم باران رحمتش را نازل خواهد کرد و ما به چنین خشکسالی دچار نخواهیم شد. به فاصله چند ماه از این نظرشاهد بودیم برخلاف پیش بینی ها چه باران هایی باریدن گرفت که تمامی سدها پر از آب و سپس لبریز شدند.
از خصوصیات اخلاقی مرحوم حاج علی آقا تقید ایشان به صله رحم و اهمیت دادن به فامیل بود. من بعضا زمانی که درمجالس عزاداری که توسط اقوام برگزار می گردید شرکت می نمودم ایشان را هم زیارت می کردم و می دیدم که با علاقهحضور پیدا می کنند. ایشان اهتمام داشتند تا در یکی از روزهای تاسوعا یا عاشورا در مجلس عزاداری مسجد تهرانی کهبنیانگزار آن دایی بزرگشان مرحوم حاج محمدتهرانی راد هستند شرکت نمایند ومعتقد بودند که مجلس بی ریا و باشکوهیدر این مسجد منعقد می باشد. دوسال قبل با من تماس گرفتند و اظهار داشتند که در مراسم مسجد حضور یافته اندومشاهده نموده اند چراغ مقبره مرحوم تهرانی خاموش بوده و توسط بعضی افراد بی توجه یک سری وسائل جلوی مقبرهگذاشته شده بوده است. ایشان از این قضیه ناراحت بوده ومعتقد بودند در چنین روزی این مقبره بایستی محل مراجعه وفاتحه خوانی مراجعین باشد. از من شماره تلفن حاج سعید آقای تهرانی راد تولیت محترم مسجد را خواستند تا از ایشانبخواهند به موضوع رسیدگی نمایند . ساعتی بعد تماس گرفتند و اظهار داشتند با رسیدگی فوری تولیت محترم مورد مرتفعشده و مقبره مرحوم تهرانی مثل همیشه الهام بخش مراجعین قرار گرفته است.
مرحوم حاج علی قربانکریمی اهتمام زیادی به شکل گیری گروه خاندان و گسترش آن داشتند . زمانی که با ایشان آشناشدیم بخش کوچکی از نوادگان حاج محمدموسی شناسایی شده بودند. ایشان با من تماس گرفتند و برای معرفی بخشدیگری از خاندان در مهرماه ۱۳۹۵ من و جناب آقای اعتمادفر را به منزل شان در میدان دربند دعوت نمودند . در این جلسهکه همسر گرامی ایشان و سرکار خانم زهره نافذکلام هم حضور داشتند ایشان نسخه ای از شجره نامه تهیه شده توسطحاج آقابزرگ تهرانی را که در اختیار داشتند به ما دادند. این شجره نامه قبلا توسط فرد دیگری به من داده شده بود امامن نتوانسته بودم ارتباط بین آن و خاندان حاج موسی را پیدا کنم . آن روز به کمک یکدیگر و بررسی دقیق آن شجره نامهبسیاری از موارد نامعلوم برایمان مشخص شد و تقریبا فرمت کامل شجره نامه شکل نهایی به خودش گرفت. همچنین دررابطه با فرزندان حاجیه نرگس خانم هم اطلاعات ذیقیمتی را در اختیارمان قرار دادند. ایشان بسیار بامحبت بودند و میفرمودند هروقت خواستید به کوه بروید صبحانه را به منزل ما بیایید. همچنین برای منزل کیلان دماوند هم دعوت می کردند. با این که به گردهمایی های فامیل علاقه شدیدی داشتند ولی به واسطه سفرهای متعدد به عتبات عالیات و مشهد مقدس کهدر این یکی دو سال اخیر بیشتر آنجا مستقر بودند کمتر توفیق دیدار ایشان را داشتم لیکن از طریق فضای مجازی و تلفنمرتب محبت می نمودند.
٦- خانم حوراسادات سعيدي:
(١٣٩٩) خدارحمتشون کنه شب جمعه ها باعکسی یادآوری می کردند فاتحه برای پدرومادرهای آسمانی را
بعضی ها که مرحوم می شوند آدم باورش نمیشه تا یه مدت خاطره ای که ازایشان دارم این است که خیلی مردم دار بودندو در تنظیم شجره نامه قسمت فرزندان مریم خانم کمک بسیاری نمودند ولحظات خوش خود را باگروه به اشتراک میگذاشتند مثلا مکانهای زیارتی که می رفتند عکس می گرفتند ومی گفتند دعاگوی همه هستم یا حتی عکس ومنظره یک روزبرفی ایوان منزل تواضع ایشون خیلی زیبا بود واینکه از فراق مادرشون خیلی ناراحت بودند وخانواده دوست بودند وبهشوخی می گفتند بنده شهردار زنجان هستم این خصوصیات خون گرمی دربیشتر فرزندان مریم خانم دیده میشه ولیدرایشون بارزتر بودخدایش رحمت کند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
عمل کرد انسانها باعث این میشه که تو قلب مردم جایگاه خاصی پیدا کنند
یادم میاد یکی از سالهایی که مرحوم حاج علی قربان کریمی مدیر روابط عمومی بانک ملت بود برای سال نو تقویم چاپنکردند و
اعلام کردند که تمام هزینه تقویم سال جدید برای بانک ملت را برای جهیزیه و کمک به مستمندان اختصاص میدهیم وقتیدیدمشون کفتم عموجان عجب کاری انجام دادین اگر همه مسئولین از این نوع کارها انجام بدن توکشور دیگه فقیرینمیمونه
خیلی خوشحال بود و گفت خلیل مخالفت ها با این طرح من کردند اما محکم روش پافشاری کردم و انجام دادم
واقعأ این یکی از کارهای با ارزش ایشون بود
خداوند همه اموات و شهدای عزیز را مهمان ائمه اطهار علیه السلام قرار بده
٧- خانم مليحه علي بيك:
(١٣٩٩) من هم به ایشون ارادت داشتم,بااینکه ایشونوندیده بودم ولی مدتی بوددر گروه مامانم عضوبودن ومن فقط عکس ایشونودیدهبودم,وچون میدونستم ایشون از نوه عمه های مامانم هستند روی نسبت فامیلی که با ایشون داشتم ندیده بهشون ارادتداشتم,اولین باردر دورهمی فامیلی در میدان فلسطین ایشونو دم در ورودی دیدم شناختم ,اصلا فکرنکردم که منونمیشناسندانقدر صمیمی باخوشحالی رفتم جلووگفتم اقای قربانکریمی سلام شما از نوه عمه های مامانم هستید وتو گروهبه شماارادت دارم اصلا نگفتندتوکی هستی نمیشناسم,خیلی باروی خوش احوالپرسی کردند.چهره ایشون هیچوقت از نظرمنمیرود.وقتی این خبرروشنیدم انگار که سالها ایشونومیشناختم اینو بگم که من به قوم مادرم وابستگی خاصی دارم.واینحس وبه ایشون هم داشتم.از ته قلبم ناراحت شدم. خدابه خانوادایشون به خصوص خانم نافذکلام که میشناسمشونوبهشون ارادت دارم مجددا تسلیت وبرای عموی بزرگوارشون علودرجات را ازخداوندمنان خواستارم.
٨- خانم شمسي قندي:
(١٣٩٩) با سلام من خواهر اقامجتبا و مامان ریحانه جون زرین پور زرگری هستم دخترم پیش من وپدرش همیشه بقول خودشون ازعمو علی بسیار تعریف میکرد شبهای جمعه گاهی میگفتیم بیا اینجا میگفت عمو علی وخانم پور زرگری گفتن بیاین بریمدماوند انقدر از خوبیهای این پسر عمه عزیز برای ما میگفت از حسن خلقش از سخاوتش که بری ما یادگاری بجا مونده ازفرزندان خوبش وخانمگلش خدایش رحمتش کند وبا هم نامش محشورش بفرماید
مرحوم حاج حسن محسني
خاطرات اقوام در باره فرزند مرحوم حاج حسن (مرحوم حاج محمود محسني):
١- آقاي محسن محسني:
– در سال ١٣٥٩ مرحوم پدرم رابرای جراحی عمل معده به بیمارستان دکترشریعتی بردیم”درآنجا برای عمل احتیاج به خون داشتند؛همه فرزندان مقداری که مقدوربودخون دادند؛طبق قوانین بیمارستان خونهارابه آزمایشگاه بردندوچندروز بعدخبرخیلی بدی به مادادند؛:محمودمحسنی دارای هپاتیت کبدی ازنوع خطرناکش میباشد!!؟ واین خبربعد ازخبرریزش سقف مهرآباد بدترین خبری بودکه به مادادند؛ (اتفاقامحمودآقا بادکتررحیم آقازاده فوق تخصص واولین کبد شناس ایران؛درقهرودکاشان دوره سپاه دانش راطی کرده بودندودوستی بی نطیری داشتند) نتیجتادکتربعدازشنیدن این خبرباتمام قوابه معالجه پرداخت “وحتی چندباتجویز ایشان به لندن نزدخانم دکترشرلاک”اولین کبدشناس دنیا” فرستادیم …..تابالا خره در ١٩ تیرماه ١٣٨٤ به درود حیات گفت.
– بعدازاین محمودآقا تقریبا کاردنیایی را ترک کرد وباچندنفرازدوستانش مشغول ساختن مجتمع فرهنگی اموزشی برای کودکان بی بضاعت شدند….که ازدبستان تادانشگاه مجاناسرپرستی واموزش میشوند…..(این مجتمع درصفادشت ملاردشهریارنزدیک بی بی سکینه است وبه همین مناسبت ایشان راطبق وصیتش درصحن همان امامزاده دفن کردیم
– آقاي محمد كاظم تهراني راد:
يكي از نوه عمه هاي عزيزم و تقريبا هم سنم مرحوم حاج محمود اقا بودند و هست با متانت و بزرگ منشي مخصوص خودشان . خداوند همه رفتگان و نرفتگان اين فاميل اصيل و بزرگ را رحمت عنايت فرمايند ، الخصوص مرحوم محمود جان را.
– خانم حبيبي:
روح پسردائی عزیزم شاد .من خاطره های زیادی ازایشون بیاددارم .مثلا .یک روزی که من میهمان منزل حاج دائی حسن اقای محسنی بودم، محمود آقا با صدای بلند میگفت مامان دخترعمه خانم گرسنه ش غذارو زود بیارین چون خودش گرسنه اش بود.ومن کلی خجالت کشیدم ..شادی همه اموات صلوات.
– آقاي محسن محسني:
من با محمود۲ سال اختلاف سن داشتم… درتمام مراحل زندگی ازبازی های دوران طفولیت و ازدوران دبستان ودبیرستان وسربازی ودانشگاه ومسافرتهای داخلی وخارجی وحتی مشرف شدن به مکه معظمه وانجام فریضه الهی حج.. باهم بودیم … و حتی هم زمان باهم سالیان متمادی دریک محل مشغول کارشدیم و درهمه مراحل تجاری وتاسیس کارخانه ها همراه وهم قدم بودیم… تااینکه درتاریخ۱۳۸۴/۴/۱۹مشیت الهی ماراازهم جداکرد؛وتاابدداغدارم کرد. روزی نیست که بیاداونباشم وبرایش طلب مغفرت نکنم… روحش شاد.
– مرحوم پدرم به دلیل مهمان نوازی ها وصله ارحام ها ورسیدگی ودلسوزی به اقوام ..وقتی دربیمارستان جم بعداز عمل جراحی بستری بود”در ساعتهای ملاقات چنان ترافیکی اززن ومردایجادمیشد که کارکنان بیمارستان راشگفت زده میکرد!؟ یادم هست که یکی ازاقوام میگفت :وقتی وارد بیمارستان شدم وازاطلاعات سراغ اطاق حاج حسن اقاراگرفتم !!؟؟ …مسئول اطلاعات گفت: همین صف (روی پله) رابگیرو برو طبقه چهارم.
٢-آقاي هادي كريمي:
پدر مرحومم حاج مهدى قربانكريمى كه خواهر زاده حاج حسن محسنى بود گفتند كه كارت دعوت براى عروسى دخترم كه در تالار سياره بود براى حاج دايي حسن اقا بردم وقتى فهميدند عروسي تو تالار سياره هست كفتند من نميام پدرم ناراحت شدند پرسيند حاج دايي چرا نماييد گفتند كه عروسي دخترم مريم خانم تو تالار سياره بود من وخانمم بعداز فوت دخترمون هرمراسمى كه تو سياره باشه نميريم چون خاطرات دخترمون تازه ميشه و حالمون خراب ميشه
خيلى صفات بزرگ تو وجود حاج حسن اقا بود كه پدرم ميگفتند يكى از اونها خاندن زيارت عاشورا هر روزشون با صد لعن و صد سلام
٣- خانم حورا سادات سعيدي:
مادرم می گویند خدا رحمت کند مریم خانم را بسیار زیبا و قد بلند و با ادب و باکمال بودند وهنگامی که جسدشان را از زیر اوار می خواستند در بیاورند فکر کردند یک نفر خارجی اند خیلی غم انگیز بود مرگشان مخصوصا که بار دار هم بودند و مادرشان همیشه می گفتند دیگر روز خوش بعد مریم ندیدم خدا رحمتشون کند وبه بازماندگان صبر عنایت بفرما
٤- خانم فريده آريان:
باسلام خدارحمت کند حاج حسن اقا محسنی .دایی بزرگوارمان را.یادم نمیرود دربچگی عید نوروز .منزل امیریه .گلهای بنفشه درباغچه حیاط واسکناس دو تومانی نو .اخرین عید نوروزی که حدودا سال ٥٨.اینبار باشوهر م وفرزندانم.مجددا به همه از کوچک تا بزرگ .اسکناس های نو .صد تومانی .وفقط یادم هست شما بعد فوتشان .ساعت دیواری اطاقشان را روی ساعت ٥ تنظیم کرده ووسایل شخصی شان را از قبیل .ساعت وعینک ومفاتیح .وقرانشان .رابه سبک موزه .وخیلی شیک .چیده بودید. خدارحمتشان کند وهمچنین .مادرعزیزتان نصرت الزمان اسودگان.ومحمود اقا ومریم جان وخانواده اش .وحاج اقا سبحانی داماد محترمتان .خداونو روح همگیشان را شاد کند .
٥- آقاي محسن محسني:
واقعا همه چیزعوض شده؛آن خانه های بزرگ ویلایی؛تبدیل به برج شده؛وآن مهمانی های بزرگ فامیلی دراثر مشغله های زیادو البته بی اساس!! ومشکلات در رفت وآمد!؟تبدیل به مهمانی های کوچتر وبعضا دررستوران ها وهتل ها و….شده!!؟….. یادم هست درحیاط بزرگ منزل حاج میرزاعلی محسنی که صبح ها روضه هایی برپامیشد وسفره هایی میانداختند وصدهانفرصبحانه میخوردند….. حاج عمومرتضی وحاج عموکاظم که درهمان منزل ساکن بودند؛درسنین جوانی مدیریت میکردند وما هم درخردسالی ازمنزلمان که روبروی منزلشان بودمیامدیم وخدمت میکردیم”ولی امروزه اصلا فکرچنین مجالسی هم به ذهن کسی خطور نمیکند….. دراین یکی دوسال اخیرهم متداول شده که اقوام ودوستان برای خوردن صبحانه درکافی شاپ ها قرار میگذارند!!؟؟……آن صبحانه هزارنفری کجا… واین دوسه نفری که میرن کافی شاپ صبحانه آنهم دونگی!
٦- حاج محمد كاظم تهراني راد (١٤٠٠)
با گفتگویی که با برادر ارجمندم حاج اصغر تهرانی راد داشتم و اظهار عرض و درخواست آمرزش و رحمت برای مرحوم نصرت زمان و پدرشان حاج غلامعلی آسودگان .
از من خواستند که این خاطره را بعرضتان از این خاندان محترم برسانم .
در سالهای نوجوانی و جوانی حاج اصغر آقا با توجه به اینکه منزل مرحوم پدرم در خیابان ری در باغ حاج محمد حسن واقع بود و نزدیک بود به کوچه آب منگول و بازارچه نایب السلطنه ، هرساله منزل مرحوم حاج غلامعلی آسودگان که در انتهای آب منگول کوچه زیبا قرار داشت برای تاسوعا و عاشورا توفیق پذیرایی از دسته های سینه زنی را داشتند و ایشان هم میرفتند. و از هر کسی سئول میکرده كه کجا نهار میدهند میگفتند میرویم منزل “بر شمر لعنت” برای نهار نذری
٧- خانم بدر السادات شبيري (١٤٠٠)
منزل اقای آسودگان در خیابان زیبا جنب منزل پدر م بود وبسیار خانواده باتقوا وعاشق ائمه بودند همیشه منزلشان برنامه مذهبی بود مادرم هربرنامه ایی داشتند میرفت ومن را هم باخود میبرد خدای بزرگ همه شان را غریق رحمت واسعه خودش قرار دهد مادرم همیشه تعریف این خانواده را میکرد روحشان شاد.
٨- آقاي حسام محسني (١٤٠٠)
خدا حاج حسن آقای محسنی را رحمت کنه.
من آخرین بار توفیق دیدار با ایشان را در سال ۱۳۶۹ در منزلشان و در مراسمی که به مناسبت سالگرد درگذشت صبیه مکرمه و داماد بزرگوارشان برگزار نموده بودند، داشتم.
پدرم همیشه خاطرهای تعریف میکرد از اولین سفری که داشت در سن ۱۱ سالگی به مشهد به اتفاق پدر و مادرش و نیز خانواده مرحوم حاج حسن آقا با خودروهای وانتمانندی که به آن ماشین سیمی میگفتند.
مرحومه حاجيه محترم محسني
١- آقاي محسن محسني:
عمه خانم عزیز(مرحومه محترم خانم محسنی؛که واقعا محترم”بودند)علاقه خاصی به برادرش مرحوم حاج حسن محسنی (به قول خودش:حاج داداش”)داشت!! ومتقابلا پدرم نیز به شدت باایشان مانوس بود”بطوری که هرروز بعدازظهربه منزل ایشان میرفت وچند ساعت با هم صحبت ودرددل میکردند وغروب بامن تماس میگرفت:که ایشان رابه منزل بیاورم (توضیح اینکه چون ازطرف منزل ما که درزعفرانیه است به طرف منزل مرحومه عمه خانم سرازیر است؛ حاج آقابه شوق دیدن خواهرش که درباغ فردوس (چسبیده به کاخ )بودوسرازیر بود مشتاقانه میرفت ساعت ها دردل میکردند!!! وچون برای آمدن به منزل که درسربالایی میشد یارائی نداشت(به علت کهولت سن!!! ) …. زنگ میزد:محسن بیا خونه محترم! من رابیار خونه!!(ودرمنزل تجدید وضومیکرد ومیرفت درمسجدمحمدیه که درچندقدمی منزلمان است برای ادای نمازجماعت!)روح همشون شاد.
٢- آقاي علي قربانكريمي:
٥ ساله بودم كه مادرم فاطمه خانم فوت کردند .تشییع جنازه بود برای اینکه من را همراه نبرند حاج دایی کاظم اقا که خداوند به سلامتیشان بیافزاید بمن گفت برو منزل خاله محترم که چندخانه بامنزل ما بیشتر فاصله نداشت وبه خاله جان بگو کاسه بگیر وبنشان را بده ببرم .
ایشان هم دست من را گرفت وپیش خود نگهداشت تا جنازه مادر از جلو منزل ایشان وازمقابل مسجد امین الدوله رفت بعد خودش من را به منزلمان برد واین خاطره ٦٠ سال است با من مانده .
من هرماه یکبار وحتی زمانی که ازدواج هم کرده بودم باهمسرم بدیدار خاله مهرمانم میرفتم وایشان همیشه درقلب مابوده وهست خدا بیامرزدشان روحشان شاد
مرحومه مرضيه محسني
١- خانم فريده آريان:
باسلام من فریده اریان نوه دختری حاج میرزا علی محسنی و دختر (حاجیه مرضیه محسنی) هستم خاطره ای دارم از پدر بزرگم .حدودچهار الی پنج ساله بودم عید نوروز به منزلشان رفتیم داخل حیاط ایستاده بودند .ظاهرا قبل از ورود من وخواهرانم به بعضی از بچه ها نفری ده شاهی عیدی داده بودند بقیه بچه ها دستهایشان را بسوی پدر بزرگ دراز کرده بودند وهمنوا بایکدیگر میگفتند حاج اقا عیدی …حاج اقا عیدی …که حاج اقا عصبانی شدن و باعصا دنبال بچه ها کردند همگی با ناامیدی فرار را بر قرار ترجیح دادیم من فکرمیکنم بیشتر خوشنام بودند تا پولدار .!!!! الله اعلم خداهمه شان رابیامرزد ودر بهشت با حاتم طایی همنشینشان کند
٢- خانم رويا صبا نيا:
– مادر بزرگم سرکار حاج خانم مرضیه محسنی تعریف می کردند در آن ایام وقتی پدر عروس یا داماد می خواستند برای عقدکنان یا عروسی فرزندشان مهمان دعوت کنند مثل حالا کارت دعوت نمی دادند. یک پاکت یا یه کیسه پر نقل با یک نعلبکی بر می داشتند و میرفتند مثلاً دم حجره یا خانه کسی که می خواستند دعوتشان کنند. بعد از سلام و احوال پرسی نعلبکی را پر نقل می کردند و می گذاشتند جلوی شخص مذکور و می گفتند فلان تاریخ تشریف بیارید عقدکنان یا عروسی صبیه یا مثلاً پسرم (واژه برای پسر خاطرم نیست). طرف مقابل هم که از همان ابتدا با دیدن کیسه نقل متوجه شده بوده خبر خیری هست، نقل ها را می ریخته توی مشتش یا ظرف دیگری و نعلبکی را با احترام بر می گردانده به صاحب مجلس و با تعارفات و دعاهای عاقبت به خیری برای عروس و داماد، قول حضور در مراسم عروسی یا عقدکنان را می داد. خیلی زیبا ساده بی تکلف نه مثل حالا پرهزینه و دخترخاله هام می خندیدند و می گفتند مجتبی گفت: … . خیلی خوش فکر و مبتکر بود. در جبهه در هوای سرد در سنگر خود نوعی کوره می سازد که با سوخت کم بدون آنکه نوری داشته باشد و توسط دشمن دیده شود سنگر را بسیار گرم می کرده. وقتی همرزمانش این کوره را می بینند از او می خواهند که برای آنها هم بسازد. او هم برای همه سنگرها این کوره را می سازد تا در سرمای زمستان گرم باشند
– یادم هست وقتی بچه بودیم و می رفتیم به اصفهان و یا خاله ام می آمد تهران ، وقتی مجتبی با لهجه غلیظ اصفهانی صحبت می کرد من هی می گفتم چی گفتی؟ دوباره بگو دوباره بگو و اون دوباره با لهجه غلیظ اصفهانیش حرف هایش را تکرار می کرد. من به دختر خاله هام می گفتم آخر نفهمیدم .
– دو زبانه بودن پدربزرگم یعنی چه؟
اصطلاح دوزبانه بودن یا همان bilingual یعنی کسی که به دو زبان تسلط کامل داشته باشد. مثل مردم سوییس که به خاطر موقعیت جغرافیایی کشورشان به دو زبان فرانسوی و آلمانی تسلط کامل دارند. پدربزرگم جناب آقای سید مهدی آریان طباطبایی به خاطر موقعیت خاصی که در زندگی داشتند به دو زبان عربی و فارسی تسلط کامل داشتند. پدر ایشان جناب آقای سید احمد طباطبایی، در مدرسه امامزاده سیدنصرالدین مدرس بودند . این امامزاده بر خیابان خیام فعلی است. ایشان برای ادامه تحصیل در علوم دینی راهی عراق شدند و در عنفوان جوانی در همانجا درگذشتند و در صحن حضرت ابوالفضل به خاک سپرده شدند. از ایشان سه فرزند باقی ماند، دو دختر به نام های مریم خانم دوازده ساله و زهرا بیگم سه ساله و یک پسر به نام آقاسید مهدی پنج ساله. مریم خانم با شیخ آقابزرگ تهرانی ازدواج کردند و زهرا بیگم با آقای آشیخ مهدی حکیم ازدواج کردند. پدربزرگم با مادرشان به ایران آمدند و وارد دانشگاه تهران شدند. ایشان جزء اولین فارغ التحصیلان دانشگاه تهران بودند. رشته تحصیلی ایشان علوم معقول و منقول و ادبیات فارسی بوده است. چون در کودکی در عراق و در یک خانواده ایرانی زاده شدند به هر دو زبان عربی و فارسی تسلط داشتند و زبان خارجی ایشان زبان فرانسه بود. بعد از فارغ التحصیلی به استخدام وزارت فرهنگ درآمدند و دبیر ادبیات فارسی و عربی و همچنین فلسفه شدند. بعد از فوت مادرشان تصمیم به ازدواج گرفتند. به خاطر آشنایی از قدیم با خانواده جناب آقای حبیب اله محسنی و همینطور به دلیل رگه خویشی که با ایشان داشتند با حاج محمد محسنی تماس می گیرند و در مورد تصمیم ازدواجشان صحبت می کنند. ایشان هم برادرزاده خود ، مرضیه خانم، را برای این امر خیر معرفی می کنند. و این می شود ازدواج پدربزرگ و مادربزرگم و آغاز زندگی ایشان.
– این چند روز هرچی فکر کردم هیچ خاطره خاصی یادم نیامد تا اینکه امروز یاد یکی از خاطرات پدربزرگم، جناب آقای سید مهدی آریان طباطبایی که از زبان خودش شنیده بودم افتادم. ایشان یک بار با خنده گفت:” کشور عراق تحت سلطه عثمانی بود. وقتی پنج سالم بود یکبار دیدم یکی از سردسته های سربازان عثمانی، سربازهای زیر دستش را ردیف کرده و به هر کدام یک تکه سنگ نمک داده است و با تحکم امر به خوردن سنگ نمک می کند. سربازها هم خوب طبیعی بوده که برایشان خوردن سنگ نمک خیلی سخت باشد. سرکرده هم به زور شلاق و تازیانه زدن به آنها، می گفته بخورید تا خونتان به جوش بیاید! بخورید تا بتوانید خوب بجنگید! ” پدربزرگم می خندیدند و می گفتند سربازهای بدبخت بیچاره با چه حالی این سنگ نمک را می خوردند .آن سرکرده شنیده بود که نمک خون را به جوش می آورد ولی نفهمیده بود که یعنی فشار خون را بالا می برد بلکه خیال کرده بود که شجاعت را بالا می برد. به هر حال در زمانی که عراق تحت فرمان عثمانی بوده است علی رغم جور ترکان عثمانی، کشور آبادی بوده است.
– از طرف دیگر حاج دایی کاظم هم نقل می کردند در زمانی که ایرانیان نمی دانستند آسفالت چیست، تمام جاده های عراق از دم مرز ایران- عراق آسفالت بوده است و زمانی که در همین تهران قدیم، مردم از آب انبار استفاده میکردند و نمی دانستند آب لوله کشی چیست، مردم عراق از آب لوله کشی استفاده میکردند. حاج دایی کاظم از پدربزرگم آقای سید مهدی آریان طباطبایی شنیده بودند که می گفت:” در آن زمان که عراق در دست ترکان عثمانی بود، مردم عراق بین هم نجوا می کردند: ناجی می خواهد بیاید، ناجی می خواهد بیاید و منظورشان از ناجی کشور انگلیس بوده است.” انگلیس قبل از آمدنش بین مردم عراق خود را ناجی اعراب معرفی کرده بوده است که می آید و مردم عرب را از دست ترکان عثمانی نجات می دهد. بدبخت مردم عراق که انگلیس را ناجی خود از دست ترکان عثمانی می دانستند، هیچ وقت حدس نمی زدند آمدن انگلیس همانا و عقب افتادن کشورعراق به اندازه چندصد سال همانا. آیا اکنون کسی از مردم عراق هست که بداند در گذشته چقدر آباد بوده است؟
– (١٣٩٦) روز گردهمایی اقوام به توصیه جناب آقای مهندس قندی قرار شد راجع به یک واقعه تاریخی که نسل اندر نسل و سینه به سینه به ما رسیده است بنویسم. فرصتی دست داد تا آنچه پدربزرگم در گذشته برای دایی حمیدم نقل کرده بودند و ایشان هم به نوبه خود به من گفتند را برایتان بنویسم.
پدربزرگم جناب آقای سید مهدی آریان طباطبایی همسر سرکار حاجیه خانم مرضیه محسنی از سیدهای طباطبایی حسنی بودند. همانطور که همگی می دانیم، کسانی که پدر و مادرشان هر دو سید باشند، طباطبایی نامیده می شوند. اما طباطبایی در اصل از تبار دو تن از فرزندان امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بودن است که با هم ازدواج کردند و نسلشان طباطبایی نامیده شد. پدربزرگم از نسلی هستند که حاصل ازدواج پسر امام حسن مجتبی (ع) با دختر امام حسین (ع) است. یعنی طباطبایی حسنی. در سلسله تبار ایشان تا امامان (ع)، در دوره سلطه مغول بر ایران به یکی از اجداد ایشان برمی خوریم به نام سید عماد. همانگونه که مستحضرید، در آن زمان مردم برای در امان بودن از حملات دشمن درون قلعه زندگی می کردند. سید عماد صاحب سه دختر بود و او هم با خانواده خویش داخل قلعه ای زندگی می کرد. در بیرون قلعه چشمه آبی بود که مردم آب مصرفی خود را از آن تهیه می کردند. یک روز یکی از دختران سید عماد در کنار چشمه مشغول برداشتن آب بود که ناگهان پسر هولاکوخان با چند نفر از ملازمانش از راه می رسند. تا چشم او به دختر سید عماد می افتد به سمتش رفته و دولا شده و دختر را از روی زمین ربوده و با خود می برد. مردمی که شاهد ماجرا بودند سریع سراغ سید عماد رفته و او را خبردار می کنند. سید عماد به محض شنیدن خبر، سلاح خود را برداشته، به سرعت به اسطبل رفته و بدون آنکه اسب خود را زین کند، سوار اسب بدون زین و افسار می شود و به تاخت به سمت پسر هولاکوخان می تازد. وقتی به پسر هولاکوخان می رسد با تحکم به او می گوید: آن دختر را بگذار زمین، او دختر من است.
پسر هولاکوخان دختر را رها می کند. سید عماد با او و همراهانش درگیر شده و همه را می کشد، به جز یکی از ملازمان که از مهلکه گریخته و هولاکوخان را در جریان واقعه می گذارد.
هولاکوخان به انتقام خون پسرش به قلعه محل سکونت سید عماد حمله می کند ولی به دلیل برج و باروی محکم قلعه نمی تواند در آن وارد شود. از سوی دیگر خواجه نصیرالدین طوسی که همراه هولاکوخان بود نامه ای خطاب به سید عماد با این مضمون می نویسد: اگر هولاکوخان به شما دست یابد همه را از دم تیغ می گذراند و حتی به سگ و گربه شما هم رحم نخواهد کرد. تا فرصت دارید از زیر قلعه به آنسوی بیرون قلعه و به سمت مخالف سپاه هولاکوخان نقبی زده، بگریزید و کسی در قلعه نماند.
نامه را به دور تیری می بندد و با کمان به داخله قلعه پرتاپ می کند. سید عماد به همراه سایر مردم داخل قلعه به توصیه خواجه نصیرالدین طوسی عمل کرده و از طربق نقب به خارج قلعه می گریزند. وقتی وارد صحرا می شوند دو شعبه شده، یک شعبه از آنها به هند می گریزند که بخشی از مسلمانان هند از نسل ایشان است و شعبه دیگر هم در ایران می مانند.
وقتی هولاکوخان وارد قلعه می شود که همه گریخته بودند و بدین ترتیب وزیر مسلمان ایرانی و دانشمند هولاکوخان با تدبیر خویش مانع از قتل عام مسلمانان می شود.
قبر این دانشمند مسلمان برجسته در کاظمین، در حرم و پایین پای دو امام است. خدا بیامرزد او،سید عماد و پدربزرگم حاج سید مهدی آریان طباطبایی را
٣- آقاي مهدي قندي:
(١٣٩٦) اسم کامل ایشون سیدعماد الدین ابویعلی است؟ نمی دونم ولی گفتم شاید این متن به ایشان مرتبط باشد:
جایگاه سادات تا مرتبه ای بالا رفت که در زمان حکومت عطاملک جوینی بر عراق از جانب هلاکوخان, سادات از جمله کسانی تعیین شدند که تا…یید رسائل و نوشته ها به دست آن ها, ملاک اعتبار به حساب میآمد.(10) سادات فارس موقعیتی از این هم بالاتر یافتند ; به طوری که اتابک ابوبکر بن سعد (حکومت 658 ـ 628ق) آنان را تهدیدی برای فرمان روایی خود تلقّی می کرد. از آن جا که دولت اتابکان در این زمان تابع حکومت ایلخانی بود, این تلقّی بدون وجود حسن نیتی از سوی ایلخان مغول نسبت به سادات بی معنا بود. وصّاف که گزارش های او درباره اوضاع فارس در دوره ایلخانان کم نظیر است, ضمن اشاره به مواردی از مصادره اموال و املاک سادات و عزل آن ها از مناصبی مانند قضاوت درباره انگیزه این عمل از زبان اتابک چنین می نویسد:
بنابر آن که طایفه سادات در شیراز قومی انبوه اند و تغلّب و استیلای تمام دارند ; اگر حسب ثروت و مال و فسحت املاک و منصب حکومت و قضا با شرف نسب سیادت ایشان را جمع شود, سودای تملّک و سلطنت در ضمایر تمکن گیرد و مملکت شیراز را از تصرّف من استنزاع کنند.(11)
چنان که پیش تر اشاره شد, تحققّ این پیش بینی بدون موافقت و حمایت ممکن نبود. بنابراین, برای اتابک خوشبینی ایلخان مغول نسبت به سادات امری مسلّم بوده است.
با این همه, اتابک نتوانست جلو فعالیت و نفوذ سادات را بگیرد. چنان که در سال 671 قمری وقتی سوغونجاق نویین از جانب دربار ایلخانی ما…مور فارس شد, سید عماد الدّین ابویعلی را که به قول وصّاف ((در شجاعت و مروّت حیدر کرّار و حاکم روزگار بود)),(12) به حاکمیت مطلق یکی از بلوک فارس گماشت. در این زمان که اباقاخان جانشین هلاکوخان شده بود, همچنین سیدفخرالدین حسن که از کبار سادات شیراز بود, توانست با وساطت شاهزاده ارغون یرلیغی (فرمانی) درباره استرداد املاک موروثی اش که اتابک ابوبکر آن ها را دیوانی (دولتی) کرده بود, به دست آورد.(13) در عهد جانشین تازه مسلمان اباقا یعنی سلطان احمد تکودار (حکومت 683 ـ 680ق) ـ مرتبه سادات باز هم فراتر رفت; چنان که سید عمادالدین ابویعلی که پیش تر خبر حکومت او بر قسمتی از فارس ذکر شد, به سِمَت وزارت کل سرزمین فارس منصوب شد.(14)
ارغون خان جانشین تکودار نیز با آن که از نمایندگان تفکر قبیله ای مغول بود و گرایش به اسلام را مردود می دانست, درباره سادات در مجموع رفتاری مناسب داشت. در زمان او سید فخرالدین حسن سرانجام به دارایی های موروثی خود در فارس دست یافت و اگر چه هجده روز پس از این موفقیت درگذشت, پسرش سید قطب الدین ((به تمشیت مصالح املاک و تحصیل اموال مشغول شد)).(15) حتی زمانی که سید عمادالدین ابویعلی وزیر فارس در عهد تکودار, به همراه پسر عمویش سیدجمال الدین محمد, طی یک کشمکش با حکومت محلی مغولان به قتل رسیدند, با انتصاب ابش خاتون به حکومت فارس قرار شد …
٤- خانم رويا صبانيا:
– این واقعه را در همین حد که دایی بزرگوارم از طرف پدربزرگم نقل کردند، می دانم. پیشوند و پسوند نام سید عماد را نمی دانم.
– متن جالبی است بخصوص اینکه هولاکوخان سادات را خیلی قبول داشته است! در جایی خواندم همسر هولاکو خان از مغولان عیسوی بوده و بر او نفوذ بسیار داشته است به همین دلی هوای مسیحیان را خیلی داشته. درضمن سپاهی از مسیحیان هم داشته است. حالا تا چه اندازه صحت داشته باشد الله اعلم.
– جناب آقای حسین صادقی همسر سرکار خانم فریده آریان طباطبایی (داماد حاجیه خانم مرضیه محسنی) از شهدای زنده هفتم تیر هستند. ایشان در این حادثه سرشان به زیر صندلی رفت و بدین طریق جان سالم به در بردند ولی برادر بزرگ ایشان اکبر آقا به شهادت رسیدند. شهید بزرگوار اكبر صادقي جزو هفتاد و دو تن هستند. آقای حسین صادقی در آن زمان معاون امور مالی اداری وزارت امور خارجه بودند. سمت هایی هم بعدا داشتند اما بنا به دلایلی ترجیح دادند از پست های دولتی کناره گیری کنند.
در حادثه هفتم تیر من خیلی بچه بودم و چیزی که به خاطر دارم این هست که برادر آقای حسین صادقی (شهيد علی اکبر صادقی) معلم آموزش و پرورش، آن شب اتفاقی همراه برادرشان بودند و این اولین بار و آخرین بار حضورشان در حزب بوده است. سرنوشتشان اینگونه رقم خورد و در این حادثه به شهادت رسیدند.
٥- خانم محبوبه سادات صلاتي:
یادم میاد گاهی مادرم از فقدان سید مجتبی خیلی دلشون میسوخت و دلتنگ مجتبی میشدند چون تنها پسرشون را در راه خدا داده بودند ولی با اینهمه میگفتند پسر من خونش از خون علی اکبر امام حسین رنگین تر نیست و با این دلدادگی به مولایمان امام حسین، بر داغ عزیز صبر میکردند.
٦- در باره مرحومه شيرين ترابيان اصفهاني ( عروس مرحومه مرضيه محسني)
خانم حبيبي:
(١٣٩٦) باسلام وعرض تسلیت به خانواده آریان وپسر خاله مهربانم که چندین سال بامراقبت های ویژه از همسر خوبشان نگهداری کردند .روح شیرین خانم شاد که درچنین روزی ودر شب جمعه برحمت خدا پیوست.آن مرحومه ؛ خانم بسیارمتدینی بودند که وقتی درنماز درحال قنوت بودند انگارکه فقط اوبود و خدا و من که اورا یک مرتبه به این حال دیدم غبطه خوردم . ایشان اکثر اوقات بعد ازنماز قران می خواندند . برای شادی روحش فاتحه وصلوات بخوانید . همچنین برای همه رفتگان ازاین فامیل محترم.
خانم رهره نافذ كلام:
(١٣٩٦) بإسلام وعرض تسليت خدمت خانواده اريان ًو بستگان من با شيرين خانم همسفروهماطلقي در مكه بوديم خيلي خوش رو بودن خدا رحمتشان كند
آقاي محسن محسني:
(١٣٩٦) مرحومه عفت (شیرین خانم) ترابیان همسر پسر عمه عزیزم حمیدآریان بعدازحدود ۵ سال تحمل بیماری امروز بعدازظهر (پنجشنبه ٢٩ تير ١٣٩٦) دارفانی را وداع گفت. آن مرحومه ازنظرزهد، تقوا، دیانت، اخلاق ومهربانی درفامیل بی نظیربود. ایشان علاوه برتدریس در مدارس متعدداصفهان وتهران(که شغل اصلی خودش بود)، معلم قرآن بود وصدها بانوی مسجدمحمدیه راعلاوه بر آموزش خواندن ونوشتن فارسی به فراگیری وتلاوت قرآن مجید رهنمون کرد…..همسرشان نقل ميكنند كه “همسرم درطول مدت دبیری تمام حقوقش را صرف امور خیریه میکرد وهرگز به فکرمال اندوزی ویا خرید جواهروغیره وغیره نبود… واین وجه تمایز ایشان بود”
مرحومه صديقه خانم محسني
١- خانم فريده آريان:
چنین اورده اند .درزمانهای قدیم .حدود ٦٠ سال قبل یکی از اقوام عزیزمان .یعنی حاج جواد پاک نهاد .که دست به خیر بودند .وبه مردم کمکهای مالی.قدمی. قلمی. به هرنحو که میتوانستند انجام میدادند.ایشان به بازار تهران مراجعه میکنند وازخیرین مقدار زیادی البسه وپوشاک زنانه ومردانه وبچه گانه .وشاید چیز های دیگری میگیرند وباتفاق خاله عزیزمان مرحومه صدیقه محسنی بطرف لبنان حرکت کرده ویکراست بخدمت امام موسی صدر می روند واین اجناس را جهت اوارگان فلسطینی که ان زمان زیر چادر زنگی میکردند تقدیم میکنند..ظاهرا یکروز یا یکشب هم میهمان ایشان بوده اند . سپس برای زیارت حضرت زینب وپا بوسی ایشان بطرف سوریه حرکت میکنند .نمیدانم چند روز بوده که بحرم میرفتند وزیارت میکردند .شبی عمه سادات را درخواب میبنند که به اسم به ایشان میگویند….جواد اقا ….بهمه بگو من در این دنیا اصلا خوشی ندیده ام روز تولدم برایم جشن بگیرند وشادی کنند .وقتی حاج اقا پاکنهاد بیدار میشوند با خودشان عهد میکنند .هرسال تولد حضرت زینب(س)شیرینی بخرند وپخش کنند . بامید روزی که جنگ درسوریه تمام شود وارامش حاکم شود ودسته جمعی به زیارت ایشان برویم
٢- آقاي محسن محسني:
– چندروزییش با یکی ازهمکارانم که کارخانه یخچال داردو دوست مرحوم پاكنهاد بود ذکر خیرایشان بود. ایشان میگفت؛مرحوم حاج جواد آقا؛مرتبا پیش من میامدوبرای جهیزیه عروس هایی که قادربه خریدیخچال نبودند؛یخچال میخرید وآدرس میدادبرایشان بفرستیم.. وسعی میکرداین کاربدون “ریا” انجام شود.
– مرحوم حاج اقاجوادپاکنهادصنعت گربسیار ماهری بود؛اولین کسی بودکه کارخانه سه چرخه درایران بنانهاد” ومن یادم هست آن زمانها که ماخردسال بودیم هرسال ازسه چرخه های تولیدی به ما هدیه میکرد!!ودرضمن اولین کسی بود که کارخانه ساخت والور درایران به راه انداخت….
– یکی ازکارهای مهم وانقلابی مرحوم حاج جواداقاپاک نهاد؛کمک به جبهه های جنگ بود!!!ایشان درطول ٨ سال دفاع مقدس با کمک وهمیاری بازاری ها وکارخانه دارها اجناس ضروری سربازان راجمع وآوری و با مدیریتی ویزه ای که داشت به جبهه هامیبرد
– خدارحمت کند مرحوم آقامجتبی پاکنهاد پسرعمه عزیز”ویوسف چهره ام راکه زمان حیاتش درایام محرم درتعزیه ها درنقش حضرت ابوالفضل عباس (ع) ایفای نقش میکرد!!
(١٣٩٩) – فراموش نمیکنم، روزتشییع جنازه شهیدمان محمدمهدی ضیائی ازجلوی درب منزلشان… تمام فامیل آمده بودند … ازیک طرف برای ازدست دادن این جوان رعنا، دل پریش بودیم،،،،وازطرف دیگر خوشحال برای آسمانی شدن ورسیدنش به جایگاه ملکوتی…
وآنگاه بادیدن جمعیت انبوه ازاهالی محل که برای بدرقه این گل نوشگفته آمده بودند به حدی که درمیدان بزرگ،بروجردی نزدیک منزلشان بقولی، جای سوزن انداختن نبود،
به داشتن چنین شهید فرزانه ای درفامیلمان افتخارکردیم، والتیامی بود برای درد ازدست دادنش!
انشاءالله که مقارن شدن شهادت این جوان مظلوم درشب جمعه ودر ایام فاطمیه (شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا،علیه السلام )، برکات به همه فامیل نازل شود،الهی آمین…
٣- آقاي علي قربانكريمي:
یکروز که به منزل خاله جان صدیقه رفته بودیم حاجی اقا جواد پاکنهاد کتابهای ارتباط با خدا بما نشان دادند که درصفحه اول بعضی فاتحه برای خودشان وبرای برخی فاتحه برای خاله جان نوشته شده بود .
خاله جان میگفتند ببین هنوز خودش نمرده فاتحه من را میخواند وازاین نوع شوخی های محترمانه وکلی میخندیدیم.
روحشان شاد
٤- خانم عذرا پاكنهاد:
– خاطره ای ازپدرعزیزم(حاج آقامحمدجوادپاکنهاد) رابرای شما می گویم.آقاجون می گفتندروزی درمغازه مشغول کار بودم،مردی باچشمان گریان واردشد،به ایشان گفتم چه شده؟اوگفت مراازمغازه اجاره ای که داشتم بیرون کردند.من جایی ندارم تاچرخ خیاطی ام رادرآن بگذارم وروزی خودم وبچه هارادربیاورم ودراین محل هم کسی به من اعتمادنمی کندچون ازاقلیت هاهستم(مسیحی). آقا جونم به ایشون گفتندچرخت رابیاوریدوکنارمغازه بگذارید.ایشون خیلی خوشحال شدندوبسیاردعاکردند.
– فرداشب كه شب اول ماه محرم الحرام و شب جمعه ميباشد، مصادف است با دهمين سالگرد فوت مادر خوب و مهربانم حاجيه صديقه خانم محسني. به همين منظور ميخواستم خاطره اي از چنين شبي برايتان تعريف كنم.
آن شب بنده از سفر مكه (حج تمتع) برگشته بودم و چون شب از نيمه گذشته بود نتوانستم با مادرم تلفني صحبت كنم.
فرداي آن شب حدود ساعت ٧ صبح به من خبر دادند كه عزيز جون به رحمت خدا رفتند. با عجله خودم را به منزل پدري (حاج محمد جواد پاك نهاد) رساندم و با جسم بي جان مادرم روبه رو شدم . سنگيني غم از دست دادن ايشان آن هم بعد از حدود يك ماه دوري برايم دو چندان شد و فكر اينكه اگر به خاطر بارش سنگين برف و سرماي شديد آن سالِ تهران فرودگاه بسته نميشد و بازگشت ما به تعويق نمي افتاد ميتوانستم ايشان را يك بار ديگر ببينم به شدت حال من را دگرگون كرده بود. در حاليكه به شدت گريه ميكردم يك مرتبه به ياد روزي افتادم كه به همراه همسرم آقاي حاج مهدي حبيبي براي خداحافظي خدمت عزيزم جون و آقاجون رسيديم ايشان گفتند اگر شما نباشيد و من از دنيا بروم چه اتفاقي مي افتد؟ و دقيقا همين هم اتفاق افتاد!
از طرفي هميشه مي گفتند دوست دارم وقتي از دنيا رفتم در خانه ي خودم غسل و كفن شوم.
اين موضوع را با خواهرانم مطرح كردم ، بعضي مخالفت كردند و بعضي موافق بودند بالاخره همه راضي شدند و مقدمات كار را فراهم كرديم و به همراه نوه ها با خواندن زيارت عاشورا و ادعيه و تلاوت سوره تبارك و با به جا آوردن همه ي آداب كامل ايشان را غسل داديم و كفن كرديم.
اين كار باعث آرامش قلبم شد كه در آخرين ديدارم توانستم آرزوي مادر مهربانم را به همراه خواهرانم برآورده كنم .
مرحوم حاج باقر محسني
١- آقاي محمد علي پاكنهاد:
– خدارحمت کنه حاج باقرمحسنی را اوائل انقلاب باتفاق خوانواده جهت چک آپ عازم امریکا شدند داخل هواپیما درفرودگاه تهران یکی میگوید حاجی آقا ااشتباه سوارشدی این مشهد نمیره میره نیویورک حاج اقا با عرقچین و لباده، حاج خانم دخترش باچادر مشکی کارت ویزیتی ازجیب در میاره که روی آن آدرس بیمارستان فورد نوشته بود طرف پرسید زبان بلدی حاج دایی گفت خیر گفت همراه مترجم داری گفت خیر طرف که خود دکتر بود ای داد کار من در آمد وقتی رسیدند نمیدانم نیویورک یا واشگتن بود که دوزاری حاج دایی افتاد که اینجا دنیای دیگری ایست خلاصه این هم سفری حاج دایی دکتر روفوا بود که یک ماه درخدمت حاج دایی بود
– حاج باقر محسنی خدارحمتشان کند حدود ٥٠ سال قبل برای کلنگ زنی یمارستان ومسجد بلده نور باتفاق جمعی از بازاریان مجبورشدیم شب بمانیم خواهر مرحوم حاج آقا جواد ساکن آنجا بودند حاج باقر روکرد به حاج آقا جواد گفت یک عمر تو پهلوی خواهرما خوابیدی حالا ما یکشب پهلوی خواهرشما بخوابیم
٢- آقاي عليرضا محسني:
خدارحمت كند حاج عمو حسن اقا وحاج عمو باقر را كه من هرروز دربازار ميرفتم حجره ايشان وحاج عمو از كشوى ميزشان ابنبات قيچى تعارف ميكردند ،وعصر هاهم در سرراه خانه حجره حاج عمو حسن ميرفتيم براى خوردن چاى قند پهلو .خداوند همه درگذشتگان٫ رابيامرزد
٣- آقاي محسن محسني:
– اگرروزی خواستید (ترین”های فامیل) را به رشته تحریردرآورید!!! به نظرمن خوش اخلاق ترین فردفامیل مرحوم حاج باقرمحسنی میباشد! سالیان سال ایشان رازیارت میکردم؛همیشه خنده برلب بود”
– خدارحمت کنه مرحوم حاج عموی عزیزم” حاج باقرمحسنی را”واقعا اصطلاح گوله نمک” که میگویند؛درموردایشان مصداق پیدامیکند! ودرضمن همانطورکه پسرش حاج محمدرضا فرمودند:درارشادونصیحت همه اطرافیان ید طولایی داشت….مثلاهروقت کسی بجای تشکر به ایشان میگفت: مرسی! ایشان میگفت : من مرس”نیستم؛چرامیگی مرسی”بگویید تشکر؛ ممنون….
– یکی ازویزگی های حاج عموباقرمرحومم (که درهیچ کس ندیدم) این بود که هروقت ودرهرشرایطی ازایشان میپرسیدیم حالتان چطوراست؟ چندین بارمیگفت خوب خوب خوب….وبه این ترتیب غیرمستقیم ازخدای خودش نیزتشکروقدردانی میکرد. روحش شاد”
– یکی ازنصیحت هایی که حاج عموباقرعزیز پیوسته به پسران فامیل میکردند؛ومتاسفانه برخی ازآنان به عمق آن توجه نکردند؛ولاجرم زیان آن راهم بعدها دیدند این بود:…………. (هیچ وقت چک وسفته به کسی ندهید)!هرچقدر پول داریدخریدکنید”تاریخ چک اگر ١٠٠٠ سال هم باشد بالخره میرسد؛وشماراگرفتارمیکند
– یکی ازویژگی های حاج عموباقرمرحومم (که درهیچ کس ندیدم)!!!! این بود که هروقت ودرهرشرایطی ازایشان میپرسیدیم حالتان جطوراست!!؟؟ چندین بارمیگفت خوب خوب خوب….وبه این ترتیب غیرمستقیم ازخدای خودش نیزتشکروقدردانی میکرد!!!روحش شاد”
٤- خانم رويا صبا نيا:
خدا حاج دایی باقر را بیامرزد. خیلی خوشگل و خوش رو بود، بانمک و شوخ طبع. بچه بودم همیشه عیدهای نوروز با پدر و مادرم می رفتیم خانه حاج دایی ها عید دیدنی. این عید دیدنی ها خیلی به من مزه می داد و خوش می گذشت. معمولاً در عرض دو روز خانه هر چهار حاج دایی و دو خالجان ها می رفتیم. چه صفایی داشت آن روز های تهران. مثل الان شلوغ و پرترافیک نبود. عید ها خودش می آمد دم در و در را به روی ما باز می کرد و بعد از سلام و احوالپرسی دم در و روبوسی با مادر و پدرم، دستی به سر من می کشید، دولا می شد و منو می بوسید و راهنماییمان می کرد به اتاق مهمانخانه. چقدر بامزه بود اون روزها. عصمت خانم می آمدند پذیرایی می کردند، بیشتر وقت ها هم بقیه اقوام که می آمدند عید دیدنی، آنجا می دیدیم و دیدارها تازه می شد. یادم هست همیشه می گفتند خدا رو شکر موقع رفتن هم تا دم در مشایعتمان می کردند و باز روبوسی و به خدا سپردند. خدا بیامرزتشان، حاج دایی دوست داشتنی شیرین سخن خوشرو را!
٥- خانم پروين نافذ كلام:
سلام عليكم خدارحمت كندحاج دايي باقررامعمولا سالي يكبارمهماني داشتند و همه فاميل رادعوت ميكردندوصله ارحام ميشدخيلي ازاقوام رادرآن مهماني ميديديم ودرآخرهنگام بازگشت مهمانها نزديك درمياستادندواكثريت راكه به ايشان محرم بودندميبوسيدندوبه شوخي ميگفتندمن همه راميبوسم هركس نامحرم است خودش نيايد
٦- آقاي علي قربانكريمي:
– خدابیامرزد هرچند ایشان کاملا امرزیده اند وبایستی بگویم خدا مرابیامرزد.
به حاج دایی باقر همیشه میگفتم میگویند خواهرزاده به داییش میره ایادرست است؟.
ایشان میگفت اگرهمه رفته باشند تویکی نرفتی برو اخلاقتو خوب کن
– حدود ٢٧ سال قبل بنده مدیرتدارکات واداره کل ساختمان بانک بودم وگاوداری بزرگ کشور بنام زیاران زیر نظر ما کارمیکرد حاجی دایی باقرخوبم میامدند دفتر حقیر وباهم میرفتیم زیاران برای کارخانه ای که ایشان باتفاق حاجی اقا اشتیانی تاسیس کرده بودند سفارش سالیانه تامین گوشت بدهم بعدازبازگشت ازمن تشکرمیکرد ومرتبا انروز من را میخنداند وظهرکه میشد میفرمود نهارامروز میهمان من هستی فقط ناهار نون وپنیر وانگور داریم منهم قبول میکردم ونمیدانستم که ان نون وپنیر وانگور ارزشش بالاتر از مرغ بریان وچلوکباب است زیرا منرابه بازار کوچه غریبان گذر لوطی صالح میبرد وسرراه کلی مواد غذایی وگوشت ومرغ ومیوه وشیرینی ونون وپنیر وانگور میخرید ویکریال بمن اجازه نمیداد هزینه کنم وبه درب منزلی که در یک دالان تاریک بود میرفتیم ودرب میزد دوخانم پیردختر که خواهر هم بودند باهم زندگی میکردند ونان اوری نداشتند وحاج دایی میگفت دختر های عمه هستند واردکه میشدیم میفرمود اول نماز بعد به خواهران میگفت قربانکریمی قول گرفته فقط نهارنون وپنیر وانگور بهش بدهیم بجز این هیچ چیز دیگری نیاورید .
نهارمیخوردیم وهنگامیکه قصد خروج داشتیم پولی به انها میداد وخداحافظی میکردیم وبه باتک برمیگشتیم.
این روش بود که من را مشتاق کرد تاصله رحم رادوست داشته باشم وبه ان احترام بگذارم .
حالا میبینم اقای مهندس مجتبی قندی و جناب اقای اعتماد فر از من جلوتر هستند ومن غبطه میخورم.
خداخیرشان بدهد وروح حاج باقر محسنی هم شادشادش
٧- آقاي محمد رضا محسني:
يكي ازخاطرات اقاجون. هميشه ميگفتند من زن ميخام ماميگفتيم پس مامان چيه ميكفتند اين دختر خالمه يه شب با خالجون اومد خونه ما ديكه نرفت
٨- آقاي محسني:
آقا جون من از اصراف خیلی خیلی بدشان می آمد تمام کار روز مره ایشان درس بود وضو می گرفتند شیر آب را اینقدر باز میکردند که مشتشان پر آب میشد فوری شیر آب رامی بستند تاچراغهای خانه پشت سرشان خاموش میکردند واینقدر درتمام کارهایشان نظم وترتیب بود احتیاج به گفتن نبود ما بچه ها همان کار هارا از ایشان یاد میگرفتیم تمام دختر هاوپسر های فامیل میگفتند ما مسائل دینی مان را از حاج دائی یا حاج عمو یاد گرفتیم خلا صه هر چه از خوبیهای ایشان بگویم باز هم کم گفته ام هیچ وقت دروغ نمی گفتنداز غیبت بسیار بدشان میآمد درختم ایشان اکثر فامیل بما می گفتند فقط پدر شما از دست نرفت پدر ما هم بودند که از دست دادیم خدا همه رفتگان را بیا مرزد پدر عزیز خوب من را هم بیا مرزد
٩- آقاي داود نواب:
خاطره كه از ايشان فرزندان و نوه ها زياد دارند ولي يه خاطره اي كه دارم از ايشان اين بود كه سالش رو دقيقا يادم نيست ولي فكر كنم سال هفتاد بود كه عروسي نوه خواهر ايشان بود در اصفهان كه (مادر عروس اشرف سادات بودند كه مادر شهيد هستند) اقا جون به من چند روز قبلش گفتند كه بيا همراه من و مادر بزرگم ( عصمت خانم )و مادرم وخودم برويم اصفهان براي مراسم عروسي روز حركت ايشان به من گفتند با ماشين بيا بازار من ميخواهم يك فرش براي كادو بگذارم داخل ماشين و از اونجا راهي سفر شويم. دربين راه مادر بزرگم به ايشان گلگي كردند كه چرا فرش براي كادو اوردي بايد حتما پول بدهي و اصلا فرش رو از تو ماشين در نياوريد و ايشان هم قبول كردند شب عروسي گذشت و فرداش كه عازم تهران شديم قبل از خداحافظي اقا جون به دختر خواهرشان گفتند من براي كادو فرش اورده بودم ولي عصمت خانم گفتند تو اين موقعيت پول بهتره خلاصه مادر عروس هم گفتند نه حاج دايي اين چه كاريه فرش كه خيلي خوب تربود يادگاري هم ميماند برايشان و اينجا بود كه اقاجون گفتند بورو از تو ماشين فرش رو هم بيار
مرحوم حاج مرتضي محسني
١- خانم عاطفه محسني:
– در سال ١٣٣٠كه مادرم به اتفاق پدرشون (حاج محمد تهرانى) و مادرشون (حاج ملوك)خانم به كربلا رفته بودن و دايى كاظمم بدنيا آمده بود. پدرم هم همون سال كربلا تشريف داشتن و بعداز آمدن به ايران ، از دايى بزرگوارشون(حاج محمد تهرانى ) دخترشون رو خواستگارى ميكنن و مادرم كه فقط ١٢ سالشون بوده با اختلاف سنى ١٣سال به عقد پدرم درميان. به نقل قول از مامانم اينقدر كوچولو بودن كه وقتى سر عقد رو مبل نشسته بودن ،پاهاشون به زمين نميرسيده
– پدران و مادران مقدس ترين نعمات خداوند روى زمين هستند كه پدر ما حاج مرتضى محسنى همسر حاجيه خانوم شمس الملوك تهرانى راد نيز ازاين قاعده مستثنىٰ نبود و از جمله بهترين پدران بود. ايشان عاشق خانواده و خواهران برادران و دوستار خواهرزاده ها و برادرزادها و فاميل خود بود كه حتى عروسى چند تن از اقوام به اصرار پدر مرحوممان در منزلمان برگزار شد ،اما به دليل بيمارى ناگهانى و بعد از ١ ماه دست و پنجه نرم كردن با سرطان از دنيا رفتند و همه ى ما و عزيزان ايشان به ويژه خانواده و فرزندان در سنين جوانى در غم از دست دادن اين گوهر با ارزش يعنى پدر سوختيم.
خوب ايشان در زمان حيات بسيار شيرين و خوش رو بودند و در هر مجلسى كه حاضر
مى شدند حاضر شدگان را با مطالب و جملات زيبا مزيّن ميكرند و به خاطر قدرت حافظه بالا در بيان ضرب المثل و لطيفه و اشعار فارسى براى هر موضوعى بسيار ماهر بودند.
– بهترين خاطرات من از ايشان از ايام ماه مبارك رمضان است و خوب به ياد دارم كه بى صبرانه منتظر اين ايام بودند و هميشه ما را تشويق به بيدار شدن و دور هم جمع شدن بر سر سفره سحرى ميكردند طورى كه حتّى بعد از ازدواج هم اجازه رفتن به ما نميداد ويك ماه رمضان را در خانه پدرييمان مهمان بوديم.
هر چه از محسّنات اين عزيز خاندان محسنى بگويم كم است و كلمات در بيان خصلت ها و خاطرات پدرمان حاج مرتضى محسنى قاصر و ناچيز ميباشد. پس عرضم را با شعرى به ياد همه پدران چه آنهايى كه در قيد حيات هستد كه بايد قدرشان را دانست و چه آنهايى در ديار باقى هستند تمام ميكنم. و از همگى درخواست طلب مغفرت و هديه يك فاتحه و صلوات براى ايشان ميكنم….
– يكى ازخاطرات كه از پدر مرحومم دارم ، اينه كه روز هاى جمعه ما هميشه مهمون پدرم بوديم و ميگفتن شمسى خانم امروز جمعه آشپزخونه رو تعطيل كن و خودشون قابلمه رو دستشون ميگرفتن و ميرفتن چلو كباب ميخريدن و مامانم هم سفره رو آماده ميكردن و ساعت ١ بعداز ظهر كه قصه هاى روز جمعه با صداى حميد عاملى شروع ميشد ، ما دور هم به قصه گوش ميداديم و ناهار ميخورديم
الان ممكنه در حال حاضر يك شرايط عادى باشه با اين همه رستوران ، ولى از اين خاطره حدود ٣٠ سال ميگذرد
٢- خانم فريده آريان:
– یکی از خاطراتم راجع به همین موضوع خراب کردن منزل حاج دایی ها میباشد .روزی پدرم سر زده میرود منزل ایشان .که میبیند .بولدوزرهای شهرداری مشغول خراب کردن منزل این دو برادر یعنی حاج مرتضی وحاج کاظم اقا میباشد .چرا ؟چون میخواستند .جاده بکشند .ونقشه بزرگراه را دستکاری کرده بودند .که منزل مادرفرح دیبا خراب نشود .بطرف منزل این دوبرادربیگناه راه را کج کرده بودند .ووقتی حاج مرتضی اعتراض میکند مامورشهرداری یک سیلی بگوش ایشان میزند.پدرم همان لحظه میرسد ودست ایشان را میگیرد وبگوشه ای میبرد ودلجویی میکند ومیگوید زیاد ناراحت نشو .شاید خیریتی درکار باشد .شما حکمت خدا را نمیدانی چیست .بعد ها حاج دایی به مامانم گفته بود .با این صحبتی که اقای اریان با من کرد .انگار اب خنکی در دل من ریختند ومن .ارامش پیدا کردم .چند روز ببعد حاج مرتضی میروند .شهر داری وشکایت ان مامور بی ادب را میکنند .شهردار میپرسد.ایا برای گفته خود شاهدی داری .ایشان سرشان را رو به اسمان میکنند .ومظلومانه میگویند شاهد من خداست .شهردار ان مامور خاطی رااحضار میکند وچنان سیلی ابداری درگوشش مینوازد که صدایش را الان شما دارید میشنوید دست شهردار درد نکند
– یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود .سال ٤٤ بود .منزل پدری درخیابان شهباز (١٧ شهريور) کنونی بود .پدرم اقاسید مهدی اریان مدتی بود که درصدد تهیه منزلی بهتر وجدید تر وبزرگتر بودند با توجه به اینکه ایشان ماشین شخصی نداشتند.واصولا رانندگی بلد نبودند رفتن دنبال منزل انهم جا های مختلف تهران برایشان خیلی سخت بود.هفته ای چند بار با مادر خدا بیامرزم راه میافتادند .ودنبال خانه میگشتند .ماشاالله با سلیقه هم تشریف داشتند .بقول معروف مروارید باشه .ارزون باشه.غلطون هم باشه . بزرگ باشه .محلش خوب باشه .نوساز باشه ومشرف نباشه.وحسن های دیگر هم داشته باشه .بنابراین با این سطح توقع وایده ال نگری مدت چهار سال وقت .گذاشتند.وبدنبال خانه گشتند وگشتند وگشتند .تااینکه اواخرسال ٤٧ بالا خره خانه ای باهمین مشخصات .پیدا کردند و….خریدند .خانه ای ویلابی .به مساحت ٦٠٠ متر .نوساز .بقول پدرم مشجر .٣٠٠ متر زیربنای طبقه همکف وزیر زمبن بزرگ وحوضخانه کاشی آبی .و…و….و…. قیمت چند؟١٨٠ هزار تومان . کجا ؟ خیابان ولی عصر – پسیان …میپرسید چطور؟ با کمک مرحوم حاج مرتضی محسنی .باین صورت که چون ایشان منرلشان خیابان ولیعصر .محمودیه بود به بنگاه های معاملات املاک .ان منطقه میسپردند .واول خودشان برای بازدید میرفتند .اگر حدودا می پسندیدند .میامدند وپدر ومادر مرا سوار اتو مبیلشان میکردند
و منزل را نشان میدادند .مدتی این کار را تکرار کردند .تا خدارا شکر خانه دلخواهمان .را پیدا کردیم .توضیحا خدمتتان عرض کنم در این مدت چهار سال .قیمتها هبچ فرقی نکرد وثابت . بود .امیدوارم با این خدمت بزرگی که حاج مرتضی به ما کرد .خداوند دربهشت خانه ای با خشتهای طلا ونقره نصیبش کرده باشد .وبا ایفون تصویری اش ما را ببیند .
– این خاطره مربوط میشود به سالهای ١٣٣٥ ببعد که من پنج ساله بودم .ان زمانها درتهران پایانه مسافر بری یا ترمینال اتوبوسرانی نداشتیم اتوبوسهای مسافرتی اغلب در خیابانهای ناصر خسرو شمس العماره و ارگ درداخل گاراژ هایی به همین منظور مستقر بودند (البته می بخشید .من از اسمهای قدیمی استفاده کردم .) بله عرض میکردم این اژانسها نام های مختلفی داشتند از جمله ایران پیما میهن تور تی.بی.تی. وخلاصه گیتی نورد وچند اسم دیگر .با این توضیحات بر میگردیم سراغ حاج مرتضی محسنی که همیشه یک ماشین بنز که میدانید محکم وجادار است در اختیار داشتند .که چند سال یکبا ر مدل ورنگ ان عوض میشد ..ان زمان ما وخاله ها هیچکدام ماشین شخصی نداشتیم در اینجا بود که حاج مرتضی وارد صحنه میشد وهرجا میهمانی بود با مادرانمان میرفتیم موقع برگشتن میدیدیم حاج دایی عزیزمان سر خیابان پهلوی ماشینش ایستاده ومیگوید ((گیتی ننت سوارشن)) یعنی سوارشوید برسونمتون . دراینجا بود که یک عده زن وبچه را بقول معروف میچپاند داخل ماشین در بغل وروی زانوان مادرانمان می نشستیم وهمه که سوارمیشدند با فشار و زور در را می بست وماشین براه می افتاد .سر راه هرکس به خانه اش میرسید وپیاده میشد .جای بقیه کمی بار تر میشد.تااینکه نفرات اخر هم پیاده میشدند وایشان با خوشرویی وتعارف خداحافظئ میکرد وبطرف منزل خودشان میرفت .روحش شاد
– خنده از روی لبان ایشان محو نمیشد.خیلی شاد وبذله گو بودند .با اقوام علی الخصوص خواهر زاده ها وبرادر زاده ها خیلی مهربان بودند .هر کدام از دخترهای فامیل را میخواستند عقد کنند .(البته محارم را) ایشان دفتر را از عاقد میگرفتند .وسرسفرعقد میاوردند ویک خودنویس به دست عروس میدادند وتند تند دفتر را ورق میزدند واز عروس امضا میگرفتند .بعد عروس را میبوسیدند . بعدباهمه خوش وبش میکردند . درنهایت موقع رفتن دست میانداختند گردن همسرشان شمسی خانم.وچند تایی ماچ ابدار میکردند .شمسی خانم بنده خدا هم که غافلگیر شده بودند .سرشان رامیانداختند پایین وبا خجالت میکفتند وا……اقامرتضی… دراینجا بود که همه میزدند زیر خنده ومجلس شادی بوجود میامد .نور به
٣- آقاي محسن محسني:
– کسالت وفوت حاج عمو خدابیامرز درزمان خیلی کمی اتفاق افتاد!! اززمانی که متوجه نوع بیماری ایشان (سرطان لوزالمعده)شدندتازمان فوتشان یکی دوماه بیشترطول نکشید”وبه این علت فرزندان واقوام رادریک شوک وناباوری عجیبی فروبرد!! دریک روزشوم به بیمارستان رفتیم وبرای آخرین بار حاج عموراملاقات کرديم. من بودم همسروفرزندانش وچندنفردیگه ازبستگانش … لحظه های بسیارناراحت کننده ای بود….قرار بودایشان راعمل کنند؛عملی که به گفته پزشکانش فقط یک ریسک” بود!؟ وآخرین امید برای زنده ماندنش!؟…به این خاطر مامیدانستیم این آخرین ملاقاتمان است…دوست داشتیم زمان متوقف شود ومابیشترحاج عموراببینیم !؟ ولی این خیالی بیش نبود….پرستاران آمدند و حاج عموراروی برانکار!خوابانیدند وبطرف اطاق عمل بردند…من هم یکطرف برانکارراگرفته بودم وبه پرستاران کمک میکردم”نزدیک های اطاق عمل که رسیدیم حاج عمو به پرستاران گفت:من رابرای چی میبرین!؟ مگه من چمه!؟ پرستاران برای این که حاج عموروحیه اش رااز دست نده گفتند:حاج اقا شمافشارت پایینه. واونجا بودکه حاج عمو؛آخرین شوخی عمرش را هم کردورفت ورفت تواطاق عمل ودیگه هیچ کس ندیدش!!!…..(آره وقتی پرستارها” البته پرستارهای اون زمان!؟گفتندحاج آقافشارت پایینه روکردبهشون وگفت::پس شماچرا وایسادین فشارم بدین!!!!…روحش شاد…..
– مرحوم حاج عمومرتضی هم ازقدیم علاقه شدیدی به من داشت…..یادم میاد؛در مسافرتهایی که به آلمان میرفت؛برای اینکه زن وبچه اش تنها نباشند”ازمن میخواست به منزلشان بروم ومواظب آنهاباشم” یادم هست بعداز مراجعه ازیکی سفرها یک عکس زیبا ازآنجا آوردوگفت :این عکس مال خود تو یادگاری؛….به کسی نده!!!(اکنون وقت آن است که همتون ببینن”)
– به نظر حقیر یکی از مفاخر فامیل که علاوه بر اینکه یکی از خوشنام ترین تجاربازار تهران بود… مزیت ویژه ای که داشت خوش اخلاقی و بزله گویی و خوش مشربی وباحالی و… ایشان بود… که درکمترکسی نظیرش را دیده بودیم و اتفاقا به دودلیل نقل قول درباره ایشان به جا است يكب اينكه ايشان داماد خانواده محترمي است كه اين روز ها نوبت معرفي آنها ست ودیگر اینکه امشب (١٨ ارديبهشت) سالگرد فوت معظم له میباشد!!؟؟… بله ایشان مرحوم مغفور حاج مرتضی محسنی”است.
– وحیدجان سلام”درتایید فرمایشات جنابعالی …علت اینکه درروزگاری که برخی سالگردپدر و مادرشان راهم از یاد میبرند… بنده همیشه بیاد ایشان هستم… شایدبه دلیل علاقه متقابلی بود که ایشان به من داشت ؛ وخاطرات زیادیکه باایشان داشتم… حاج عمو اواخرهرهفته به شمال میرفت وقتی که ازسرای امیربه طرف سربازارمیرفت به حجره ما که میرسید دست من رامیگرفت وبه مرحوم پدرم میگفت :حاج داداش من محسن رابردم… وباچند نفرازدوستانش بطرف شمال می رفتیم….وهفته هایی که به شمال نمی رفت به باغ دماوندشان میرفتم … ایشان درسالهای آخرعمر مرحوم پدرم اکثرروزها برای دیدن ایشان به منزل مامیامد ودر خدمتشان ساعات خوش وبیادماندی میگذراندیم…. روحشان شاد”
٤- آقاي محمد علي پاكنهاد:
– درسن جوانی شاگرد مرحوم حاج مرتض محسنی وبعد مرحوم حاج باقرمحسنی شدم هرشب دست مرا میگرفت بمسجد حاج سید عزیز.. میبرد وبمن میگفت سوره اذا وقعه را بخوانی ازمال دنیا بینیاز میشوی ..یکروزی حاج محمدحسن اخوان بمن نصیحت کرد کفت ازدریا یک سطل آب برداری معلوم نمی شود ولی از حوض چر معلوم میشود خداوند همشون را رحمت کند
– برای عروسی به اتفاق حاج کاظم اقا ومن (محمد علی) بشمال کتالم رفتیم میزبان میوه ازجمله پرتقال آورد مرحوم حاج مرتضی گفت محمد علی این پرتقالها نجس است گفتم چرا من که تاآنروز پرتقال خونی ندیده بودم پس از پاره کردن تعجب کردم باور کردم ونمیخوردم که باسرار مرحوم حاجدایی برای اولین بار نوبرکردم خدا رحمتشون کند
– سلام خدا رحمت کنه حاجدایی مرتضی را درهفت سالگی دیفتری گرفتم ٦٥ سال قبل درزمستان سرد بی وسیلگی مرا پس از چند بیمارستان بالاخره به بیمارستان تازه تاسیس کودکان امیرآباد رساند ومرا ازمرگ حتمی نجات داد خدایش رحمت کند ایشان را من هزاران خاطره از ایشان دارم
٥- آقاي محسن محسني:
– آقای حاج محمدعلی پاک نهاد؛سلام… یکی ازویژگی های مرحوم حاج عمومرتضی مهارت دررانندگی ایشان بود…وبه همه جا باماشین میرفت وتعدادزیادی ازفامیل راهم در بنز خودسوارمیکردوبه عروسی ها ومهمانیها میبرد…. وازجمله درمواقع اورژانسی مثل بردن جنابعالی به بیمارستان که منجربه عافیت کامل جنابعالی شدسعی فراوان داشت….و دراینجا ازجنابعالی تقاضا داریم چند خاطره ازهزاران خاطره ای که ازایشان دارید بازگو بفرمایید وهمه را خوشحال کنید!!!؟؟؟ اکنون جادارد که ازاخوی وشریک محترم ایشان حاج کاظم آقای محسنی که به حق استادمسلم عرفان واخلاق و معارف اسلامی بوده و از دوران جوانی راه علم ودانش را برگزید وباگذرندان دوره های عالی الهیات وفلسفه باآشنایی و مجالست با مرحوم شهید بهشتی و شهید مفتح وبدون وارد شدن درامورسیاسی به آموزش آموخته های خوددرایران ودرامارات متحده وآموزش وارشاد جوانان تشنه معنویت جایگاه معنوی ویژه ای برای خودرقم زد.. خداوندسایه این برگوارراازسرماکم نکند..
– یکی ازجملات نمکین وبامزه ای که حاج عمو خدابیامرز میگفت “که خیلی ازمواقع مورد استفاده قرارمیگیرد این بود: ایشان درموار خاصی که پیش میامد؛باهمان لحن زیبا میگفت: ببین اگر ١٠ دفعه بریم تو چلوکبای شاندیز شیشلیک بخوریم!! یک نفرنمیاد مارا ببینه …. ولی یک روزکه هوس میکنیم یک سیراب شیردون بخوریم ١٠ نفرآشنا ردمیشن :حاج آقا سلام؛حاج آقا سلام میکنند!!!؟؟؟
– مرحوم عمومرتضی علاقه شدیدی به شمال کشورداشت (مثل من!) به همین دلیل باشراکت حاج عموکاظم؛باغ خیلی بزرگی دراطراف رودسر(رحیم آباد)خریده بودندکه باغ چای و درختان پرتقال زیادی داشت ….. من فراموش نمیکنم چندین بار حاج عموخدابیامرز موقع رفتن بطرف شمال ازحجره ماکه میگذشت دست من رامیگرفت وبه پدرم میگفت:حاج داداش من محسن رابردم”ومن راکه حدود ١٥ سال داشتم به شمال میبرد؛ایشان هرباربایک یاچند نفر ازدوستانشان مثل حاج آقاتوکلی ومهندس کلاهی که اکثراازتاجران وکارخانه داران پارچه وغیره بودند راباخودهمسفرمیکرد….. درهر صورت انقدراین مسافرتها به من خوش میگذشت وحاج عمو به من محبت میکرد ولذت میبردم که درهیچ مسافرتی به من انقدرخوش نگذشته است!!؟؟
٦- آقاي عليرضا محسني:
اينجانب از سال ١٣٥٨ دربازار تهران افتخار شاگردى پدرمرحومم راداشتم ، درطى اين سالها دربين دوستان وهمكاران به خوشرويى وخوشنامى معروف بودند .
صله رحم براى ايشان اهميت بسيار زيادى داشت، سعى ميكردند هرروز به ديدار برادرانشان مرحوم حاج حسن اقا ومرحوم حاج باقراقا دربازار بروند .هميشه باهمه فاميل مخصوصا خواهرزاده ها وبرادرزاده ها با خوشرويى كامل برخورد ميكردند .
ايشان خيلى زود مادر مهربانم ، من وبرادر بزگوارم حاج اقاوحيد وخواهران عزيزم حاجيه خانوم منصوره وحاجيه خانم عاطفه راتنها گذاشتند وبه ديارحق شتافتند .
٧- آقاي وحيد محسني:
– مرحوم پدرم از تاجران خوشنام و با اخلاق بازار تهران بود .
در سالهايي كه در بازار نزد وي مشغول به كار بودم ، هميشه با وضو در بازار مشغول كار و كاسبي بود .
هنوز صداي قران و نماز شب هاي ماه رمضان او در خاطرم مانده است .
به صله رحم توجه خاصي داشت و فاميل را بسيار دوست داشت . هميشه با جوان تر ها خوش و بش مي كرد و براي هر موضوعي نكته و داستان كوتاهي داشت كه به موقع ان را بيان مي كرد .
دست به خير بود. يادم مي ايد كه بعد از شروع جنگ ، مغازه طبقه دوم حجره اش را چند سال مجانا در اختيار يكي از بازاريان ابادان قرار داده بود تا كار و كاسبي كند.
دوستانش تا ساليان دراز بعد از فوتش ، هر موقع ما را مي ديدند از حرف ها و نكته هاي او چيز جديدي به خاطر مي اوردند.
اداب دان و خوش قول بود .
– امشب (١٨ ارديبهشت) شب سالگرد در گذشت پدر عزيزم حاج مرتضي محسني است.
مردي كه در همه شرايط ، لبخند از لبانش دور نميشد و در تمام سختي ها ، اميدواري در وجودش موج ميزد .
اين خصلت را شايد در تمام عموهايم و خانواده هايشان و همچنين دائي هاي عزيزم و همچنين عمه ها وخاله ها و خانواده هايشان به طور اعم بارها و بارها ديده باشم .
من بارها اين خصلت را در ديگر خاندان وابسته به حاج موسي كه با انها اشنايي داشته ام ديده و شنيده ام .
در قرن هاي گذشته كه بزرگترين فشارهاي اقتصادي در ايران بوده ،
هميشه مردان و زناني بوده اند كه اگر تاجر و يا مهندس ويا دكتر و يا هر حرفه ديگري كه داشته اند ، بزرگترين سر لوحه زندگي انها كسب روزي حلال در همه شرايط و كمك مادي و معنوي به ديگران ، با چراغ خاموش بوده است.
حتي ازدواج هاي انها اكثرا با خانداني بوده كه طرز فكري مشابه داشته اند.
تاجران و بازاريان و كسبه اين خاندان اكثرا بنده ماديات نبودند و كسب روزي حلال و كمك به خانواده و فاميل را سر لوحه كار خود قرار داده اند.
دكتر و مهندسان اين فاميل اكثرا از متخصصان بر جسته بوده ولي درحين كار فراموش نكرده اند كه تمام زندگي منفعت شخصي نيست و لذت زندگي در كسب روزي حلال و كمك به ديگران است.
استادان و دانشجويان و هنرمندان اين فاميل اكثرا بدون هيچ چشمداشتي ، انچه را در ان علم داشته اند را در اختيار ديگران گذاشته و بهترين معلم ها بوده اند
و بالاخره شهيداني كه هر يك از خالصترين افراد بودند كه جان در طبق اخلاص نهادند.
ما بايد به اين خاندان و خانواده هاي مشابه افتخار كنيم .
افتخار كنيم كه خونهايي كه در رگهاي ما جاريست از سلسله ايست كه همگي در پي كسب رضاي خداوند ، بوده اند.
٨- خانم عذرا پاكنهاد:
– خاطره ای ازحاج دایی مرتضی.یک روز امدن منزل ما گفتند درستان کجاست .گفتم تجزیه وترکیب .ایشون گفتند.تجزیه.ات خوبست مرده شورترکیبتو ببرن .وبعد قاه قاه همه خندیدند
– خاطره دیگر یکروز صبح خیلی زودکه هوا هنوز کامل روشن نشده بود حاج دایی مرتضی پس از نماز سوره والذاریات راباصدای بلند می خوا ندند بطوریکه من فکر میکردم شیشه ها تکان می خورند هروقت به این سوره میرسم برای ایشون طلب امرزش ميکنم.
٩- آقاي علي قربانكريمي:
داستانی از دایی خوش اخلاق ونیکوسیرت وصورتم حاج مرتضی محسنی روحش شادشادشاد.
من کودک بودم میرفتم اول سرای امیر مغازه دایی خوبم وهنگام بازگشت چندعدد قیدوسط طاقه پارچه که بشکل چهارچوب درب بود باخودم میاوردم منزل چوب وسط قیدرابرمیداشتم وبجای ان کش میگذاشتم وان چوب کوچکرا دروسط کش قرارمیدادم وحدود40_50مرتبه تاب میدادم وسپس قیدراروی سطح اب حوض بزرگی که دروسط حیاط داشتیم قرارمیدادم وکش شروع به بازشدن میکرد وقیدوسط پارچه رامانند کشتی روی اب به جلو میبرد واین بود اسباب بازی ما .
خدابیامرزدش که. دربازیهای کودکی ماهم ازخودش خوبی وخوشی بجا گذاشت ورفت.