خاندان قندی

توجه:

این خاطرات بعضاً در اواخر سال ۱۳۹۴ و عمدتا در طول سال ۱۳۹۵ خورشیدی توسط گوینده (که با ذکر نام مشخص است) بیان شده است. چنانچه خاطره ای بعد از ۱۳۹۵ اضافه شده باشد سال بیان خاطره در ابتدای آن خاطره (داخل پرانتز) ذکر شده است.


الف: مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم

۱- آقای محمد علی پاکنهاد:
یکروزی مرحومه حاج ملوک خانم مرا نهار نگه داشت سر سفره همه درحال صرف نهار بودیم کاسه ماستی جلوی کاظم اقا بود یکی از برادراش گفت کاظم اون ماستو بده بیاد کاظم هم با اخم گف خودم خریدم همه زدیم زیر خنده
خدا بیامرزد حاج اقا محمد تهرانی را ۵ ریال میداد به کاظم اقا میگفت برو مسجد اذان بگو

۲- خانم رویا صبا نیا:
خدا بیامرزد عمه حاج ملوک و عمه اختر خانم را. مامان بزرگم، فخرالسادات خانم خدا بیامرز، همیشه می خندید و تعریف می کرد از عمه حاج ملوک و می گفت این حاج ملوک خانم همیشه طلاهاش به روز بود. هر مدلی که می آمد به بازار میرفت طلاهاشو عوض می کرد و طلای مد روز را می گرفت. به او می گفتیم چرا انقدر طلاهایتان را عوض می کنید. می گفت : خوب طلا فروشها هم باید نون بخورند دیگه
از مادر پدرم، خدا بیامرزد مامان بزرگم را، نقل هست وقتی برای حاج دایی محمد تهرانی راد می روند خواستگاری، دختری را که نشان می دهند عمه اختر خدا بیامرز بوده. مورد پسند واقع نمی شود. در همان مجلس خواستگاری از مادر دختر می پرسند شما دختر دیگری هم دارید؟ مادر هم می گوید بله و با انگشت اشاره از پنجره اتاق باغچه حیات را نشان می دهد. خواستگارها می بینند یک دختر بچه نه ساله سفید و بور خوشگل با چشم های سبز زیبا که همان عمه حاج ملوک بوده دارد در باغچه حیات گِل بازی می کند. خواستگارها می گویند پس همون دختر را ما می خواهیم. مادر دختر هم می رود دست دخترش را از تو باغچه می گیرد و با همان دست های گِلی می آورد جلوی خواستگارها. خلاصه مورد پسند قرار می گیرد و بعد هم ازدواج عمه حاج ملوک با حاج دایی محمد تهرانی

۳- خانم حورا سادات سعیدی:
– مرحوم حاج ملوک خانم هم من شنیدم ۹ سالگی ازدواج کردند وحاج عمو محمد تهرانی راد ۲۵ سالشون بوده چقدر با الان فرق کرده.
– یکی از پسران حاج محمد آقا بنام عباس تهرانی راد به نام جانی دالر در رادیو نمایشنامه پلیسی می نوشتند قبل از انقلاب .
– مزار حاج محمد تهرانی راد پسر حاج مریم خانم تهران دروس خیابان هدایت مسجد تهرانی می باشد به همراه همسرشون حاج ملوک خانم انجا دفن هستند ۷۰ سال پیش که دروس همه باغ بود به انجا رفتن و خانه ای در باغ ساختند وبه همراه ۱۳ فرزندشان زندگی می کردند ویک مسجد بنام تهرانی روبرو خونه ساختند و در انجا هم دفن شدند الان اون خونه تبدیل به اپارتمان شده ولی مسجد هنوز هست.

(۱۳۹۹)  باسلام خانه ای که عروس وداماد از آنجا زندگی خویش را آغاز نمودند الان هم هست اتاقی که برایشان تهیه دیده بودند هنوز درهای چوبی دارد به همان منوال قدیم وخانواده ای درآن زندگی می کنند چون حاج ملوک خانم ۹ ساله بودند وکم سن وسال چند سالی رو درخانه ی پدر شوهرشون زندگی کردند بعد مستقل شدند عکس خونه رو در پست بعد می گذارم
یه خاطره هم یادم اومد که اقاجون تعریف می کردند از حاج ملوک خانم که اختلاف سنی من با حاج ملوک خانم کم بود وصبح تا ظهر باهم بالا بلندی و گرگم به هوا بازی می کردیم وخوش بودیم قهرا حاج ملوک خانم هیچ یک از کارهای خونه رو انجام نمی داده وقتی حاج عمو می امده ظهر از بازار ومی دیده کارها مونده یک کتک مفصل به آق موسی و حاج ملوک خانم می زده .

۴- آقای مهدی قندی:
برای من خیلی جالب بود که مسجد تهرانی نبش بلوار شهرزاد و خیابان هدایت را پسرعمه حاج آقای ما (مرحوم حاج محمد تهرانی راد پسر عمه مرحوم حاج میرزا عیدالله قندی) ساخته است. چون نوه یا نتیجه اون مرحوم همکلاس من بود و اونجا نزدیک مدرسه مان بود اونجا را می شناختم. بعدها که منزلمون هم نزدیک اونجا بود گاهی اونجا می رفتم و برای بانیان فاتحه می خواندم.

۵- آقای محمد کاظم تهرانی راد

مرحوم حاج محمد تهرانی راد تحصیلات دکتری اقتصاد و پرفسور در Business بودند از دانشگاه بازار با توجه به ان زمان و تا جایی که بخاطر وَیَا از خودشان شنیدم در کار تجارت ( شرکت صادرات و وادرات شرق ) و در زمان رضا شاه قند واردات داشتند و قسمتی از راه با بار شتر میامد و در بازار سرای قزوینی ها بتجارت خوشگبار و حبوبات مشغول بودند با دید بازی که داشتند دو فرزند ذکورشان یعنی حاج محمد حسین و حاج محمد حسن را حدودا سال ۱۳۲۱ برای تحصیلات عالیه به بیروت عروس خاورمیانه ان زمان و دمشق فرستادند . البته بعد از چند سالی دوری پدر ویا علت دیگر که خودشان میتوانند بگویند برگشتند و بکار ایشان پرداختند . البته در سرای قزوینی ها مرحوم حاج میز رحیم نثاری عمو جان هم بودند ، بعد ها ۱۳۳۰ أنبار گندم بکار تجارت موز و سیب لبنانی پرداختد همزمان در سر پل سیمان شهر ری کارخانه میوه خشگ کنی برای صادرات به کشور روسیه و کشور های عربی ( قیسی برگه و کشمیش …) و در خیابان بوذرجمهری روبروی مسجد شاه پاساژ نوروز خان برای بچه أولی ها تجارت وسائل الکتریکی و تلفن راه انداخته بودند حدود ۶۵ سال پیش .
خلاصه ای بود از کار وکاسبی ایشان و یا برگ سبزی از این درخت تنومند ، البته اعتقادت ایشان و توکل و ارادت خاص ایشان با عشق به اعمه اطهار (ع) و رسول اکرم (ص) موجبات موفقیت هایشان بود ( مشت نمونه خروار)
لا حول ولا قوه الا بالله

لازم به توضیح است همانطور که قبلا عرض کردم تولیت مسجد تهرانی و سایر موقوفات بعهده فرزند ارشد ذکور حاج محمد حسین میباشد واز انجایی که ایشان در کهولت سنی و کسالت هستند کار ها را به فرزند ذکور ارشدشان حاج محمد سعید تهرانی تفویض نمودند .
توفیق ایشان را از خداوند متعال خوستارم.

– یاد دارم اواخر اسفند ماه مرحوم پدرم بچه های دبستانی را با هماهنگی مدیر و ناظم جمع میکردند و به باب همایون میفرستادند برای خرید کت وشلوار وکفش و جوراب وپیراهن و میفرمودند ما هم با انها برویم ( مساوات و برابری) البته دعائ حاجیه ملوک خانم پشت سرشان بود

– در ادامه سفری در سال ۱۳۳۷ به عتبات عراق وادامه ان به سوریه و دمشق و در ادامه به لبنان وبیروت و تجارت پسته در روز جمعه ای بِنَا به اصرار من و رضایت مرحوم حاج محمد تهرانی راد با هماهنگی طرف تجاریشان برای شنا به شهر صیدا رفتیم ، که بسیار صخره ای بود و در حال شنا حاج اقا عطسه کردند و دندان مصنوعی ایشان در هوا پرواز کرد و در میان موجها نا پدید شد. و همه چیز در یک لحظه برایشان غمناک و سخت و ناراحت کننده شد . البته بعد از ساعاتی و کمک غواصان حرفه ای پیدا و دندان ایشان باعث شادمانی اطرافیان وشکر ایشان از مرحمت خداوند. الحمدلله.
این را برایت گفتم ای نوادگان حاج محمد موسی تاجر طهرانی از انچه که داری و نداری خدا را شکر کن و بگو الحمدلله رب العالمین
دعای خیر من بدرقه راحتان است از نجف وادی السلام تا تهران و LA ۱۲۱

-یادم هست حدود سال ۱۳۳۹ که تعداد زمین های پدرم در دماوند بالغ بر ۳۰ قطعه در ابعاد متفاوت و جدا از هم و حدود ده قطعه باغ مثلا سه من ، ۱۱ من یا سیزده من ۷ من تبریزی در ده اوره با درختان البالو ، زردالو سیب ترش که مورد علاقه من بود گردو فراوان با پوست کاغذی بیشتر ان املاک در احمد اباد که نرسیده به چشمه اعلا بود . در مثلا یازده من حدود سالهای ۱۳۴۰ چند اطاق و ایوان و استخر که با چاه تأسیس شده بود پر میشد، برنامه تابستان همین بود البته من در سفرها یشان حضور دایم داشتم ( عصای دوران پیری) ( ته تغاری )
در سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ که انقلاب سفید از جانب شاه إعلام شد و ارباب و رعیتی ، زمین ها را به رعیت ها میدادند و زمین های مرحوم حاج محمد تهرانی راد والبته مرحومه مغفوره حاجیه ملوک خانم مشمول اصل ششم میشد با زور قانون.
خوشبختانه با درایت و اینده نگری و اعتقادات محکم به اعمه ( ع ) وتربیت پدران و مادرانشان به نحو أحسن راه چاره را پیدا کردند به اینصورت که همه زمین ها را باغ کنند ، البته با رضایت رعیت که مشهدی داود دماوندی نام داشت ، ایشان هم بسیار معتقد بود که مال باید با رضایت صاحبش باشد.
القصه زمین ها همه حصار دار شد و درختان زردالو و سیب لبنانی و … تقسیم بندی دو به یک بصورت باغ در امد دو مرحوم پدرم و یک مرحوم مش داود.
چیزی که من از دست دادم در ان تابستانهای با صفا سواری بر گاو اهن ها موقع شخم زدن زمین ها!!!
البته این را برایتان عرض کنم که دیگران کاشتند برای ما وما باید بکاریم برای دیگران ، أیا فکر کردی ما چه کردیم ؟ البته هر که بامش بیش برف و زحمتش بیشتر
وقت کم و فرصت ها کمتر ، تو هم با توکل بخواه که میتوانی ( یا علی مدد )
در این روزهای عزیز که باز نگشتن ندارد خداوند همه رفتگان و نرفتگان را رحمت کند . ببین چه داری بلند بگو الحمدلله رب العالمین .

(۱۳۹۸) – ۴۶ سال پیش در این روز ۱۹ فروردین ۱۳۵۲  وقتی که دوره مقدس سربازیم را در أصفهان میگذراندم جناب سروان مرا صدا کرد و بمن مرخصی داد و گفت از تهران تلگراف کردند که حال پدرت خوب نیست و در بیمارستان است ، خودم را به ترمینال رساندم و ساعت ۲ بعد از ظهر حرکت بسوی تهران ، همه اش خدا خدا میکردم بموقع برسم حداقل برای آخرین دیدار ، ساعت ۵ عصر در دلیجان توقف میانه راهی بود و موفق شدم که روزنامه اطلاعات تهیه کنم ، همه مسافرین سوار و حرکت بسوی مقصد ، در راه صفحات را ورق زدم و ستون تسلیت ها از بالا تا به پایین اسم مرحوم حاج محمد تهرانی راد بود و با حال زار نفهمیدم چطور به تهران رسیدم دیگر زمان و مکان ایستاده و یخ زده بود ، ای کاش سربازی أصلا نمیرفتم !!!!

– (۱۳۹۹)  از درگاه خداوند متعال و منان در این ایام عزیز و مبارک رمضان برای رفتگان به دیار باقی طلب مغفرت و رحمت مسالت داریم، اخلاق حسنه دادن افطاری در نوه دختری مرحوم حاج محمد موسی تاجر تهرانی و با الهام از مرحوم حاج دایی خودشان( حاج محمد کاظم) نیز بوده. بعد از ساختن مسجد تهرانی در محله دروس هر شب ماه مبارک رمضان برای بیش از ۴۰ نفر روزه دار افطاری بر قرار بود از سال‌های ۱۳۴۵ ببعد. مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه مولوک خانم در حیاط مسجد پای بوس نماز گزاران میباشند.

(۱۳۹۹) در پاسخ به خاطره خانم حورا سادات سعیدی (نوه حاج محمد موسی برهانی فر): سلام و ممنون از به اشتراک گذاشتن خاطراتتان ، با توجه به ‌شرایط آن زمان و جنگ و قحطی در زمانهای متفاوت ، امکاناتی که این خاندان داشته اند ،از اشراف به حساب می آمدند . و طریق زندگی‌هاشان مقبول و پسندیده بوده ، از نسلی که باقیست پیداست ، اما تصورش هم سخت است بچه ای که هنوز بچگی نکرده بچه دار بشود. زیر نظر مادر شوهر و خواهر شوهران ، حاجیه ملوک خانم خدا بیامرز میگفت ۲۰ ساله بودم ۴ بچه داشتم (ما شا الله) البته در خانه باغ حاج محمد حسن . مرحوم حاج عمو موسی با مرحوم مریم سلطان مادر بزرگمان زندگی می‌کردند تا اواخر عمرشان ، از خداوند متعال استدعا می‌کنم برای رحمت و بخشایش رفتگان و زندگان .
نتیجه و ثمره و میوه این خاندان به خیر بوده و هست زیرا که ریشه اش پیرو و وصل به آل عباست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد

(۱۳۹۹) السلام علی الحسین ‌و
علی الاصحاب الحسین🤚 وبا سلام خدمت شما عزیزان ودوستداران و مخلصان آل عبا.
به خاطر دارم در این ایام ماه محرم الحرام در حدود سال‌های ۱۳۴۴ تا اوایل۱۳۶۰ هر شب در مسجد تهرانی واقع در دروس جلسات سخنرانی و یاد آوری و تذکار واقعه کربلا برای سر مشق گرفتن از امام حسین (ع) یعنی آزادگی و توسل در توکل و وصل و فنا و نهایتأ نجات از خود دربیخودی در راه حق. که فرمایش فرمودند :
ان الحسین مصباح الهدی و سفینته النجاه🙏
امام حسین (ع )نور (چراغ) در این راه و کشتی نجات است.

الله نورالسماوات والارض.🌹

یادم آمد به این گفته بزرگان که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ( این خانه یعنی دل شما).

باری در صبح روز عاشورا دسته امام حسین از مسجد تهرانی ‌واقع در ابتدای خیابان‌هدایت و بلوار شهرزاد شروع به حرکت بسمت مسجد رستم آبادمیکرد ، همراه علم و کتل و بیرق و گروهای سینه زنی و زنجیر زنی ، در وسط هم مداح میانداری می‌نمود .
مسیرشان خیابان‌های شیبانی و لقمان الدوله ادهم و هدایت می‌ بود ، خیلی از بینندگان در این مسیر خارجیان و سفیران ومستشاران ساکن در آن خیابان بودند که انگشت به دهان حیران از این همه همبستگی واخلاص و نه از سر تظاهر و خودنمایی ، در چهره هایشان برای من که در دوران نوجوانی بودم میدیدم و حس می‌کردم که سوألشان این است : این حسین (ع) کیست که همه حیران و خواهان اویند ؟🤔

در مسیر برگشت از رستم آباد از طرف خیابان هدایت به سمت مسجد تهرانی ، در نبش نیستان هفتم توقفی می‌کردند در منزل مرحوم پدرم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم .

گروه های سینه و زنجیر زن بدور حیات می چرخیدند ، سپس موعظه ای می شنیدند و برسم بزرگان قدیم مداح دسته تاق شالی ترمه از دست بانی مسجد دریافت می‌کرد ،
در این زمان به طور مرتب و منسجم خارج میشدند، وظیفه من و برادرم مرحوم عبدالله دادن شربت و گلاب محمدی بود به تشنه لبان حسینی ، حرکت به سمت مسجدبرای سینه زدن ظهر عاشورا و صرف غذای مرحمت آقا امام حسین (ع) ، در سینی های ۴ نفره که در زیر نان سنگک وبرنج و قیمه حضرتی وته دیگ زعفرانی همراه با یک عالم عشق.❤️
الحمدلله هر کسی به درجه خلوص ونیتش به مراد و عشقش می رسید.
ان اکرمکم عندالله اتقاکم.🌹

در این شب و روز عزیز برای همه رفتگان و حاظرین این خاندان محترم و گرامی حاج محمد موسی تاجر طهرانی طلب مغفرت و رحمت از درگاه سلطان عاشقان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)را استدعا دارم🙏❤️🙏🌹 یا حسین مدد.

(۱۴۰۰)  با عرض سلام در این ۵ شنبه ، اوقاتتان بخیر و شادی ۸ تیر ماه ۱۳۵۸ مصادف است با پرواز آسمانی مادرم سرکار حاجیه الملوک خانم تهرانی راد ( غراب) بیاد دارم یکبار با ماشین دودی از میدان شاه ( اول خیابان خراسان) رفتیم بزیارت شاه عبدالعظیم‌ ( دو طرف قطار باز بود و سرعت چندانی نداشت ) و بعد از زیارت در بازار نهار نان و کباب معروف شاه عبدالعظیم ( عجب نان زیر کبابی ) و بمن میگفت : کاظم اگر من مردم برایم نان و کباب خیرات کن ، از درگاه احدیت آمرزش و مغفرت برای همه رفتگان این خاندان بزرگ و محترم را استدعا دارم. این مادر نمونه با ۵۲ فرزند و نوه در ۶۷ سالگی رخت از این دنیای فانی بر بست. I love ❤️ you. الفاتحه مع الصلوات🌹 اللهم صل علی محمد وآل محمد🌹

۶- خانم رویا صبانیا:

– سلام حاج کاظم آقا خدا بیامرزد پدر و مادر بزرگوارتان را، حاج دایی محمد  مادربزرگم عمه حاج ملوک پدرم  همینطور .خدا رحمت کند عمه اختر و عمه بتول، حاج عمو طلوع و پدر بزرگم حاج حسن آقا و مادربزرگم فخرالسادات خانم. همگی دوست داشتنی بودند. آن وقتها که بچه بودم چقدر صفا داشت دید و بازدید عید، عید دیدنی و اسکناس های نو تا نخورده از لای قرآن و بازی کردن و دویدن در حیاطهای باصفای خانه های پدربزرگها و مادربزرگها. خدا همگیشان را بیامرزد. پدرم می گویند آخرین دیدار من با عمه حاج ملوک خانم، روضه پنجم ماه خانه پدرم بود که ایشان با حاج کاظم آقا تشریف آورده بودند و حال ندار بودند.

– مادربزرگم سرکار خانم فخرالسادات می گفتند، حاج ملوک خانم مثل پدرشان روز عید قربان به دنیا آمدند و به همین دلیل نامشان را حاجیه گذاشتند همانگونه که نام پدرشان را حاجی گذاشتند. پدر و دختر هر دو روز عید قربان به دنیا آمده بودن

۷- خانم فیروزه تهرانی راد:
از زبان پدرم حاج اصغر تهرانى راد :

…..خاطره اى از والدینم را در سالروز وفات پدرم نقل میکنم:
تقریباً هر ساله پدرم به زیارت کربلا مشرف میشدند که من نیز خودم ۱۴ بار به اتفاق پدر و مادرم به رانندگى اینجانب با ماشین بنز پدرم به کربلا رفته ام و اکثر سالها مادرم را نیز همراه خود میبردیم.
هر سالی که پدرم بدون حضور مادرم میخواستند عازم کربلا شوند ،مادرم میگفتند از مهریه خودم مرا هم همراهتان ببرید(مهریه ایشان دو هزار تومان بود)
که مجدد سالهای بعد نیز همین قضیه تکرار میشد ولیکن ان دو هزار تومان به قوت خود همچنان باقی بود!

– و نیز خاطره اى دیگر به نقل از پدرم ….

با یاد دارم پدرم هر ساله ابتداى زمستان میرفتند به مغازه ى خاکه ذغال فروشى که رو به روى بستنى فروشى اکبر مشدى قرار داشت و براى حدود ۱۰۰نفر از افراد بى بضاعت خاکه ذغال میخریدند و به طور مخفیانه به نیازمندان اهدا میکردن
– شرح حالى از پدر بزرگم به قلم پدرم :

به نام خداوند متعال ؛؛ و طلب مغفرت براى همه عزیزان از دست رفته این خاندان معظم و مرحوم پدرم حاج محمد تهرانى راد ،،،

پدرم از تجار بنام بازار بزرگ تهران بودند که در امر صادرات و واردات فعالیت مى نمودند که مقدارى از آنها را عرض مى کنم ؛؛؛

۱- تأسیس اولین کارخانه یخ سازى واقع در نزدیکى میدان انقلاب فعلى .

۲- اولین وارد کننده سیب Golden از لبنان و اولین واردکننده موز در ایران از کشورهاى آمریکاى جنوبى (موز چیکیتا) که هر ۱۵روز یک کشتى یخچال دار وارد بندر آبادان مى شد و بنده آن را ترخیص مى نمودم و در انبار خودمان واقع در خیابان رى چهارراه صفارى آن ها را با گاز اتیلن بعمل مى آوردیم تا زردرنگ شوند .

۳- اولین صادرکننده پشم گوسفند و سالامبو که هر عدل آن ۳۰۰ کیلو وزن داشت به کشور روسیه فعلى ، که وجه آن را از کنسولگرى شوروى سابق واقع در خیابان پامنار دریافت مى کردند .

به یاد دارم حدود ۶۰سال قبل در حجره پدرم بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ؛
پدرم گوشى تلفن را برداشتند و جمله اى از طرف مقابل شنیدند و گفتند :به چشم !
به من گفتند فورأ ماشین را روشن کن و به سرعت به طرف بانک رفتیم که در آنجا ریئس بانک به پدرم گفتند ساعت ۲بعد از ظهر امروز از وزارتخانه دستور داده شد که از فردا ورود شکر ممنوع مى باشد !!
و لذا به ایشان که موجودى شان را دیده بودند تلفن زده بودند تا فورأ برویم ….
و ایشان نیز مقدار هزار( ۱۰۰۰) تن شکر گشایش اعتبار نمودند .
مطالب فوق مختصرى از فعالیت هاى تجارى پدرم بود که بخاطر دارم .

۸- خانم زهرا برهانی فرد:

یک خاطره از حاج عمو دارم وان اینکه اقاجون تعریف می کردند دماوندی ها از دماوند می امدند بازار تهران برای عید نوروز اجیل می خریدند ویابرای محرم و ماه صفر نخود و لپه می خریدند بعضی اوقات پول نمی دادند وبه جای پول زمین در دماوند می دادند و حاج عمو قبول می کردند که به جای پول اجناس زمین بگیرند اینه که ایشان در دماوند زمین زیاد داشتنداین خاطره نشون میده که چقدر زمین مفت و ارزون بوده و ارزشی نداشته ولی الان چقدر ارزش پیدا کرده بعد از ۷۰ سال

۹- آقای مجتبی قندی

(۱۳۹۹) باعرض سلام و تشکر از نقل این خاطره بسیار جذاب در باره مراسم سینه زنی روز عاشورا که توسط حاج محمد کاظم آقا تهرانی راد  منتشر شد. هر ساله در خیابان هدایت شاهد این دسته مسجد تهرانی هستیم. خداوند رحمت کند حاج محمدتهرانی بنیانگذار این مسجد و حاج محمدحسین تهرانی تولیت بعدی و سایر درگذشتگان از این خاندان خصوصا مرحوم عبدالله تهرانی که ذکرخیرشان رفت و بر توفیقات شما و سایر اخوان و تولیت فعلی مسجد بیفزاید.

۱۰- خانم زهرا کنی

(۱۴۰۰) خدا رحمت کند مادربزرگ عزیزمو پدر عزیزم مرحوم حاج عبدالکریم کنی بسیار مادر خانومش را دوست داشت و همیشه از خوبی های ایشان تعریف میکردن یادمه همیشه مرحوم پدرم میگفتن خانوم جون بسیار شیک پوش و در زمان خودشان تک بودن همیشه رنگ جواهراتشان با لباسهایشان ست بود بسیار مهربان و بزرگوار بودن من سعادت دیدار مادربزرگ عزیزم را نداشتم ولی انقدر پدرم از ایشان تعریف میکردن که من از بچگی عاشقشون بودم خداوند رحمتشون کند.

۱۱ – خانم فریبا حاج محمد کفاش

(۱۴۰۰) با سلام وشب به خیر و طلب آمرزش برای همه در گذشتگان فامیل در این شب جمعه خدا بیامرزد مادر بزرگ مهربانمان را 🌹ما خانم جان صداش میکردیم وچون خونمون نزدیک منزلشان بود زیاد آنجا می رفتیم برای مادر بزرگم تابستانها از بالای درخت توت وشاتوتشان توت وشاتوت می کندیم وبا بقیه نوه ها تا آخر شب تو حیاطشان بازی قایم موشک می کردیم خانم جان هیچی نمی گفت واز شادی ما مسرور میشد به قول دایی حاج کاظمم عاشق نون وکباب بود والبته از بوی بنزین خوشش می آمد وبسیار تمیز وخوش پوش و با شخصیت بود اتفاقا امشب داستان خانه مادر بزرگم را برای نوه ام تعریف کردم خیلی خوشش آمد و موقع خاطرات من خوابش برد خدایش بیامرزد وروحش در آرامش باشد⭐

۱۲ خانم شیوا تهرانی راد

(۱۴۰۰) خدا رحمتشون کنه
خانم جان مادری نمونه وصبور و مادربزرگی خوش اخلاق بود.روحش شاد و یادش گرامی باد.

۱۳- حاج محمد کاظم تهرانی راد

(۱۴۰۰) با عرض سلام خدمت شما عزیزان ، با دیدن کلیپ تهران قدیم و ماشین دودی اش بیاد خاطره ای افتادم که حدودأ مربوط می‌شود به سال‌های ۴ – ۱۳۳۳ اوآخر عمر ماشین دودی که از اول خیابان خراسان شروع ( نزدیک میدان شاه در خیابان ری ) و میرفت به سمت شهر ری و ایستگاه های متعدد از جمله انبار گندم ( که تجارتخانه پدرم آنجا بود ) تقریبأ ضلع شرقی میدان تره بار ، و بعد میدان شوش و در ادامه پل سیمان و شاه عبدالعظیم .
چون سرعت زیاد نداشت ، بعضی از جوان ها و بچه ها مسابقه دو میگذاشتن با ماشین دودی و لذت می بردند ، مخصوصأ یک بار برای اولین وأخرین بار بنا به اصرار من خانم جون ( مادرم حاجیه مولوک خانم یعنی اولین عروس حاجیه مریم سلطان دختر حاج موسی تاجر تهرانی . )
قبول کردند که با ماشین دودی برویم ، تجربه اش را دوست داشتم ، قبولی ایشان به شرطی که به آقا جون ( پدرم حاج محمد تهرانی راد اولین نوه پسری حاج موسی تاجر تهرانی از مریم سلطان ) . نگویم . بالأخره بلیط ده شاهی را خریدیم وسوار شدیم دو طرف باز بود شو شو کنان راه افتاد و در عالم بچگی باد به صورتم میخورد و کیف میکردم ، بعد از ایستگاه میدان شوش ، در حال حرکت که گاهی صدای پای بچه ها که روی سقف میدویدند می آمد ، دو خانم جوان که در روی صندلی جلوی ما نشسته بودند ، با جیغ و فریاد بر خواستند و خودشان را می تکاندند ، از قرار جوان های پای خط برای فان و خنده یک عقرب به سمت شان پرتاب کرده بودند . و متأسفانه می خندیدند به وحشت انداختن آنها .

آن روز بعد از زیارت در بازار شاه عبدالعظیم نان و کباب مفصلی با ریحان خوردیم و دوغ . و من تا به امروز دم فرو بسته بودم.
از درگاه باریتعالی آمرزش برای رفتگان این خاندان بزرگ و گرامی و سلامتی برای شما را استدعا دارم. والسلام

 

۱- حاج محمد حسین تهرانی راد

۱- آقای محمد سعید تهرانی راد:

– – اینجانب محمد سعید،تک فرزند پسری حاج محمد حسین تهرانی راد هستم.
پدر بزگوارم بعداز گذراندن تحصیلات ابتدایی،برای ادامه تحصیل به بیروت وبعداز مدتی که به ایران بر می گردند،با مرحوم پدر بزگوارشان حاج محمد مشغول بکار بازرگانی (بیشتر صادرات خشکبار) می شوند.
در سفرهای تجاری که به کشورهای عربی داشتند،با میوه ای جدید که در ایران نبود مواجه می شوند(موز) وبعدازمقطع کوتاهی به اولین وارد کننده موز درایران تبدیل می شوند و بعدازتشکیل شرکتی بهمراه مرحوم پدرشان و چندنفرازبزرگان بازار میوه آن دوره به بزرگترین واردکننده موزدر ایران تبدیل میشوند.
بعد از فوت مرحوم پدرشان ،با شرایط مندرج در وقفنامه،متولی مسجد حاج محمد تهرانی تا کنون می باشند و بعد از انقلاب کارهای اقتصادی خود راکاهش وبیشتروقت خودراصرف کارهای عام المنفعه کرده اند.
بطور مثال با چندنفر از دوستانشان درمانگاهی در دروس تاسیس،وبا همکاری عده ای از پزشکان متخصص ومتعهد ان زمان،بطور رایگان مشغول خدمات دهی به مراجعه کنندگان بودند.
– یکی ازخاطرات پدر بزگوارم حاج محمد حسین تهرانی راد درسفربه عراق در حدود ۷۰ سال پیش که برای تجارت از طرف پدر بزگوارشان حاج محمد رفته بود،فرمودند ک بعدازاتمام تمام کارهاشون ۲ الی ۳ روز مانده به عاشورا،با پدر بزرگوارشان تماس گرفته،وعرض می کنند که از بغداد برای زیارت به کربلا معلا بروم، وقتی پدرم برای زیارت به شهر مقدس کربلا ونزدیک حرم میرسند،آقایی ایشان راصدا میزند،حسین آقا،حسین آقا. ایشان وقتی بر میگردد،میبینه شوهر عمه بزرگشون (مرحوم حاج میرزا علی محسنی) هست ،بعد از احوال پرسی وی را به منزل خودشان میبره و به این نشون که۴۰ روز  وتا بعداز اربعین نزد عمه بزرگشان (مرحومه حاجیه نرگس خاتون) ماندگار میشود.(مدت سفر از تهران قراربه حد اکثر یک هفته بود)

– یکی از خاطرات پدر بزرگوارم اولین سفر حج واجبشان در حدود ۶۶ ,۶۷ سال پیش،در ماه ذی الحجه موقعی ک در بیروت بخاطر مستطیع شدن تصمیم می گیرند در مناسک حج شرکت کنند. روز نهم ذی الحجه تنها وسیله ای که بسمت جده میرفت،یک هواپیمای ارتشی امریکایی بود. ایشان وچندازافراد ایرانی ولبنانی بقصد اعمال حج با این هواپیما به جده وارد،و با سوارشدن در یک کامیون در میقات محرم وخیلی سریع عازم مکه مکرمه می شوند.
طبق گفته ایشان در آن زمان عید قربان در تابستان و بدون امکانات بود.
فقط پدرم بغیر از مایحتاج ضروری یک فلاکس یخ هم با خودش از بیروت ب مکه برده بود.
به گفته ایشان قبل از ظهر در خانه خدا در حال طواف بودند ک یکی از همراهانشان دچار گرمازدگی و از حال میروند.بلا فاصله پدرم کل فلاکس آب یخ را برروی ایشان خالی،از گرمازدگی خارج و حالش رو به بهبودی میرود.
بعد از وقوف در عرفات روز نهم،بعداز غروب آ فتاب بسمت مشعرالحرام حرکت می کنند.
پدرم همراه خود یک چراغ قوه داشتند. یکی از همسفرانشان به ایشان می گوید که چراغ را برای رفع حاجت به من بده.
وقتی ایشان بر میگردد،پدرم میبیند ک ایشان سر چراغ قوه رامرتبا فوت میکند،پدرم بایشان می گوید چرا این کاررا انجام میدهی،میگوید:چرا سر چراغ را فوت میکم خاموش نمیشه!
از نکات جالب بیان شده توسط پدر در آ ن سفر وجود بازار در دو طرف بین راه صفاو مروه بوده.

۲- آقای کاظم تهرانی راد

– (۱۳۹۹) روز جمعه با نهایت تاسف و تالم بانوی محترمه و مادری مهربان را به خاک سپردند. سرکار حاجیه خانم زهرا حاجی یخچالی ( تهرانی راد )، از صفات پسندیده الهی او رویی خوش و مهربان، من او را هیچ وقت عصبانی ندیدم و او را مادر دوم خودم می پنداشتم زیرا وقتی به همسری برادر عزیزم مرحوم حاج محمد حسین در آمدند تقریبا همزمان با فرزندان ایشان بدنیا آمدم و همبازی در خانه پدری باغ حاج محمد حسن خیابان ری نزدیک بازارچه نایب السلطنه با هم بزرگ شدیم. الحمدلله رب العالمین.
او همانطور که از اسمش پیداست صورتی درخشان و فاطمه وار زندگی کرد .

۲- حاج محمد حسن تهرانی راد

۱- خانم الهه تهرانی راد:
همانطور که عموی عزیزم حاج کاظم تهرانی رادبعرضتان رساندندپدر بزرگ بزرگوارم حاج محمد تهرانی راد، پدرم (حاج محمد حسن)  راکه پسر دوم خود بودبرای تحصیلات عالیه به بیروت فرستاده بودند
ازخاطرات ایشان است که درمراجعت ازیکی ازاین سفرهاپدرایشان تصمیم می گیرندکه به قول قدیمی هادست وبال ایشان رابند کند. به این منظوراز دختر یکی ازدوستان خودکه ایشان هم ازملاکین بنام ان روزگار بودندخواستگاری می کنند. البته نسبت فامیلی هم داشتند (دختربزرگ ایشان حاجیه خانم نصرت الزمان فخار که خدایش رحمت کند، بودند). مادرم توران فخار دختر سوم بودند
به هرحال این وصلت فرخنده صورت می گیرد ودفترسفر به بیروت بسته می شود.

۲- خانم پگاه تهرانی راد:

در ادامه نگارش خواهرم، خانم الهه تهرانی راد باید به عرض شما برسانم که پدرم حاج حسن تهرانی راد به مدت ۴سال در سوریه و لبنان به پیشنهاد پدرش در دوران دبیرستان به تحصیل پرداخت و سپس به ایران که بازگشت همراه برادر بزرگشون و کمک پدر بزرگوارشون به تجارت و وارد ات موز پرداختنند که اولین وارد کننده موز بودند. (در ان زمان موز در ایران نبود). پس از مدتی، به گفته ایشان شروع به کار میوه خشک کنی کردند (در کارخانه ای در سر پل سیمان که در ۴و۵هزار متر مربع بود) و آن به این صورت بود که حبوبات و خشکبار مثل قیسی و باقالی و غیره رو از دماوند می خریدند و به کارخانه میاوردند و به صورت لپه در میاوردند و کارگرها انها رو برگه میکردند و به اصطلاح بو و دود میدادند تا رنگ بگیرد و پس از اماده شدن در جعبه های ده کیلویی بسته بندی میکردند و علامت میزدند وسپس به پامنار که نمایندگی ان ها بود میفرستادند و مشتری انها بیشتر روسها بودند که این جعبه ها رو می خریدند و سپس به بندر میفرستادند و به روسیه صادر میکردند.

۳- حاج محمد کاظم تهرانی راد:

از خصوصیات برادر بزرگوار حاج محمد حسن تهرانی راد را شمه ای بعرض برسانم هر چند مشک نیازی به تعریف عطار ندارد. متانت و بردباری ، صبوریت و صداقت از شاخصه های ایشان است و ان هم تحت راهنمایی های پدر مرحوم حاج محمد و اعمه اطهار ( ع ) است. اصیل و اصیل زاده ایست که هنوز بعد از گذشت بیشتر از ۷۰ سال در منزل سابق پدری در کنار مهربان بانو حاجیه توران خانم فخار در باغ حاج محمد حسن نزدیک بازارچه نائب السلطنه ( اکبر مشدی ) زندگی میکنند. من شخصا کلاس اول را در مدرسه ثنائی در همان محله بودم . خداوند همه دودمان مرحوم حاج محمد موسی تاجر طهرانی مرحمت و برکت عنایت فرمایند.

۳- حاج عباس تهرانی راد

۱- خانم شبنم تهرانی راد:
– پدرم عباس تهرانی راد فارغ التحصیل از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در حیات پدرشان،مرحوم حاج محمد تهرانی راد،همیشه یار و یاور پدر بودن،اولین کارخانه‌ی یخ مصنوعی را مرحوم تهرانی،وارد ایران کردند و پدرم با ابویشان به محل کارخانه که جنب بیمارستان  هزار تختخوابی بود سر می زدند .
به گفته ی همه، پدر بزرگ من شمّ اقتصادی فراوانی داشتند .اولین بار وارد کننده موز بودند که بعدا به طور وسیع با کشتی وارد میکردند که حدود یکسال پدرم از رادیو مرخصی گرفت و یه اتفاق آقای حاج اصغر تهرانی (عمویم) جهت ترخیص موزها به خرمشهر رفتند و پدرم می گوید یادم نمی رود که مرحوم حاج آقا بیست قطعه باغ و زمین کشاورزی در دماوند از فروشنده که سرهنگی بود نقدا خریداری کرد که بجای سند یک قطعه زمین، سند یک باغ به نامش شده بود که بعد از یکسال فروشنده با نگرانی آمد نزد حاج آقا و موضوع را گفت و پدر ایشان یعنی مرحوم حاج محمد تهرانی با آغوش باز قبول کرد. و از طریق دفتر خانه سند ها را تعویض کرد.
پدرم عباس تهرانی بسیار بسیار در جوانی فعال و پر کار بود .صبحها در وزارت کشور مدیر کل بودند وعصرها تهیه کننده برنامه های رادیو از جمله جانی دالر و دریچه ای به جهان روشنایی با اجرای مرحوم مهدی سهیلی بودکه بهترین برنامه سال رادیو در آن سال شناخته شد.

و در زمان حیات پدرشان ساعت ۵ بامداد برای رسیدگی به کار خانه می رفتند و دوبار با اتومبیل با خانواده و هر بار به مدت دو ماه به کربلا و نجف و کاظمین جهت زیارت و تجارت رفته اند.
بعد از فوت پدرشان که در سال ۱۳۵۲ اتفاق افتاد برای انجام وصیت پدرشان بسیار بسیار فعالیت و نامه نگاری و دوندگی کرد تا نامبرده در مسجدیکه که شخصا زمین آن را خریده و احداث کرده بود در مقبره ای که تهیه شده بود الحمدالله به خاک سپرده شده بود، ضمنا در مسجد نامبره که به نام مسجد تهرانی می باشد مادر بزرگم هم دفن شده اند.
البته ناگفته نماند که برادران دیگر هم در حد خودشان در این زمینه کمک و مساعدت کردند.به گفته پدرم مرحوم.پدرشان بسیار بسیار به نیازمندان کمک می کردند چه به طور نقدی و چه مسکن وهمینطور اشتغال فامیل و در فامیل شخصیت والایی داشت.
– همانگونه که قبلا اشاره شد، پدرم حاج عباس تهرانى راد از پیشکسوتان رادیو در عرصه تهیه کنندگى و نویسندگى می باشند. ایشان از فارغ التحصیلان دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۰ مى باشند که در آن زمان به افراد دیپلمه عنوان تحصیل کرده اطلاق مى شد.
مادرم ، خانم شکوه السادات خلفى( معروف به شکوفه خانم) از عنفوان جوانى در طراحى لباس بانوان فعالیت مینموده اند. ایشان با افتتاح مزون لباس عروس در سال ۱۳۶۰ بطور تخصصى در خصوص طراحى و دوخت لباس عروس و لوازم عقد و همچنین سایر ملزومات جهیزیه همچون روتختى و ترمه دوزى و… فعالیت نمودند. مزون لباس عروس ایشان بى تردید سالها به عنوان بهترین و بروز ترین مزون تهران فعالیت مینمود. ایشان در خلال سالها فعالیت در این خصوص، بعنوان خبره در تهیه جهیزیه و تدارک تجهیزات عقد و عروسى به بسیارى از عروسهاى فامیل بدون هیچگونه چشم داشتى کمک نموده اند که اکثر نو عروسان آن زمان اکنون صاحب نوه میباشند. همچنین ایشان قارى و مفسربرجسته قرآن بوده و از هنر خود همواره جهت کمک به نیازمندان بهره برده اند.
انشاالله به برکت این ایام و دعاى خیر شما عزیزان، سلامتى نصیب پدر و مادرم باشد.

۲- آقای مجتبی قندی:
در دوران کودکی و در سنینی که به دبستان و راهنمایی می رفتم (دوران قبل ازانقلاب )در منزل رادیوی کوچکی داشتیم که دور از چشم مرحوم پدر تهیه شده بود و بیشتر برای ایام ماه مبارک رمضان و ادعیه سحر کاربرد داشت . من که از بچگی عشق فوتبال بودم با این رادیو گزارش فوتبال ها را که با گزارش عطاالله بهمنش پخش می شد دنبال می کردم و بعضا چون از نمایش های رادیو هم خوشم می آمد بعضی از آنها را در صورت امکان دنبال می کردم . یکی از معروف ترین این نمایش ها ، نمایش پلیسی جانی دالر بود . آرم این نمایش با شلیک سه گلوله شروع می شد و به دنبال آن صدای زنگ تلفن برمی خاست و سپس شخصی که تلفن را برمی داشت می گفت ارادتمتد جانی دالر. جانی دالر با بازی مرحوم حیدر صارمی کارآگاهی بود که دستیاری به نام والش داشت که نقش وی را حمیدعاملی بازی می کرد. در این نمایش که به مدت نیم ساعت پخش می شد یک اتفاق جنایی می افتاد و جانی دالر با تیزهوشی و با پخش چند صحنه نمایش، قاتل را شناسایی می کرد و در پایان اغلب آنها گروهبان والش از رییس خود سوال می کرد که قربان شما از کجا متوجه شدید فلان شخص قاتل است؟ و این سوال مسابقه سریال بود که تا هفته بعد بایستی شنوندگان به آن جواب دهند و در پایان نمایش هفته بعد به سوال هفته قبل پاسخ داده می شد . نمایش کاملا جذاب بود و از بسیاری از سریال های امروزی تلویزیون بیشتر طرفدار داشت . پخش یک نمایش کوتاه نیم ساعته که هم تفریح بود و هم مسابقه بسیار هوشمندانه بود و بایستی کسی آنها را می نوشت که کاملا بر فضای نمایش مسلط باشد تا این همه طرفدار را هر هفته پای رادیو میخکوب کند . در پایان این نمایش و بعضی دیگر از نمایش ها گفته می شد نویسنده و تهیه کننده عباس تهرانی و در غالب این نمایش ها هم شخصی به نام عباس مصدق بازی می کرد که من همیشه نام این دو عباس را حفظ بودم و نمی دانستم که یکی از آنها فامیل ما می باشد. با این شرح خواستم به جناب آقای عباس تهرانی راد عرض ارادت کنم و یادآور شوم که ایشان در زمان خود چه نقش اساسی در سرگرمی مردم کشور داشته اند.

۳- حاج کاظم تهرانی راد

(۱۴۰۰) – ۵۶ سال پیش در کلاس هفتم در دبیرستان جم قلهک مشغول به تحصیل بودم و دوستی پیدا کردم بنام کریم میخچی. یکروز بمن گفت تو برادرت تهیه کننده جانی دالر است ؟ از داداشت جواب سئوال و رمز اینکه چطور جانی دالر شخص خلافکار در داستان را دستگیر می‌کند را بتو بگوید و ما بتوانیم جایزه آن را که یک ساعت داماس یا ناوزر بود برنده شویم ، با اصرار دوست بالاخره در عالم نو جوانی خودم را راضی کردم که در موقع مناسب خواسته ام را با داداش عباس عنوان کنم . در ابتدا خیلی متعجب شد و بمن یک نه گنده گفت و برایم توضیح داد که باید در کارم صداقت و برابری داشته باشم و خلاف مقررات عمل نمیکنم ( امانت داری که ریشه در اعتقادات و تربیت خانوادگی و اجتماعی را نشان می‌دهد. 
القصه دوست من با پشت کاری که داشت و هر هفته جواب را با نامه به اداره رادیو ایران واقع در جنوب شرقی میدان ارک بود میفرستاد یکسال بعد برنده ساعت مچی شد . البته او بعدا دکترای شیمی از انگلستان گرفت  و در خدمت به وطن در سازمان انرژی اتمی مشغول گردید.
و در آن زمان داداش عباس هر روز با صورت اصلاح کرده ( شش تیغه) با کروات ، تمیز و مرتب با بوی ادوکلن در هوا؛ سوار ماشین اوپل اش می‌شد و به سر کار میرفت. دمت گرم داش عباس

 

۴- مرحوم حاج عبدالله تهرانی راد

۱- خانم پگاه تهرانی راد:

مرحوم اقا عبدالله تهرانی راد که عموی من بود، از نظر اخلاق و فأمیل دوستی زبونزد خاص و عام بود و هر وقت به ایران میومد به منزل پدرم میرفت و بیشتر با دخترش ارزو به ایران میومد ودخترشون با اینکه مادرشون امریکایى بود و حتی زبان فارسی رو هم به سختی بیان می کردند ولی همیشه با حجاب کامل بودند و وقتی بهش می گفتیم اینجوری برات سخته با اشاره میگفت من اینجوری خیلی راحتترم و یک بار به اتفاق عموم و دخترش هم به دماوند رفتیم خدا ایشون رو رحمت کند و انشالله که جز ءمقربین خوب خودش قرار گرفته باشن

۲- خانم عاطفه محسنی:

مرحوم عبدالله تهرانى در سن جوانى به آمریکا مهاجرت کردند و با دخترى امریکایی ازدواج کردند به اسم ماریا. امید و آرزو ثمره این ازدواج بودند. دایى عبدالله هر دو سال یک بار به ایران مى آمدندو منزل خواهر شون شمس الملوک ( مادر عزیزم ) ساکن میشدند. بعضى وقتها خانوادگى ویا با امید و آرزو و در سفر هاى آخر با دخترشون آرزو مى آمدند
ما به اتفاق برادرهاى عزیزم (على و وحید محسنى )همراه مرحوم دایى عبدالله مسافرت هاى زیادى می رفتیم براى همین خیلى ما از ایشون خاطره داریم و به یادشون هستیم. همیشه خوش اخلاق و خوش رو بودند و اهل غیبت نبودند و مناعت طبع زیاد داشتند و خصوصیات اخلاقى منحصر به فردى داشتند.

۳- حاج محمد کاظم تهرانی راد:
اولاد یازدهم از مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم ، مرحوم عبدالله میباشد که در میان سالی بعلت سرطان به دیار باقی شتافت خداوند همه رفتگان این جمع را غرق رحمت بفرماییند الخصوص عبدالله را ( البته مورد مرحمت صاحب اسمش قرار گرفت )
او علاقه خاصی به ورزش داشت و با مهربانی خا ص خود همه را مجذوب خویش میکرد ودستش بخیر بود مثلا بعد از تأسیس مسجد تهرانی که پدر و مادرم در سحن ان در زیر پای نماز گذاران مدفونند (واقع در دروس انتهای خیابان هدایت قرار دارد ) از همان زمان باز گشایی هر سال ۳۰ روز ماه مبارک رمضان برای افطار نان و چای و ابگوشت بر قرار شد و طبق وصیت مرحوم حاج محمد ادامه دارد( ۱۳۴۵) ، سفره خداست در ماه ضیافت خدا . و در سالهای متمادی عبدالله عهده دار نظم و ترتیبش بود زیر نظر پدر
عبدالله در سال ۱۳۵۴ برای ادامه تحصیل به أمریکا سفر کرد و تحصیلاتش را در رشته مورد علاقه اش که ورزش بود تا مدارج بالا ی مدیریت بپایان رساند .
خداوند او را رحمت کند ، با وجود اختلاف دو سال او رفیق خوبی برایم بود .
لازم میبینم که به شما یاد اوری کنم ((الدنیا مزرعته الاخره .
این مسیر همه میباشد دیر یا زود رفتنی هستی .
همدیگر را دوست داشته باشید به خاطر خودتان ، تو بهترین خلق خدایی تا که خداوند فرمود : فتبارک الله أحسن الخالقین ، وقتت کم است خودت را در یاب .

۵- حاج محسن تهرانی راد

۱- حاج محمد کاظم تهرانی راد:
در ایّام عیدین هستیم و أنشالله مبارکتان باشد و روز معلم که ان هم هر روز است .
زگهواره تا گور دانش بجوی ،
فقط این را خدمتتان عرض کنم که باید. که باید هدف داشته باشید ، هدفمند باشید . نمونه حی و حاضر ان حاج محسن تهرانی راد است که با همه سختی ها و مشقات و مخالفت ها هدفمند بود میخواست تحصیلات عالیه داشته باشد برای خدمت به هموطنشان و ایرانی سر بلند ، أو بعد از دیپلم دبیرستان مشغول کار در بانک صادرات شد وبدلیل پشتکار و هدفش که ادامه تحصیل بود بریاست بانک رسید میتوانست أدامه دهد و زندگی معمولی مثل خیلی ها در اطرافمان ولی با پس انداز کردن مقدمات سفرش را اماده میکرد حتی با مخالفت نزدیکان .
من به شما جوانان ونوادگان مرحوم حاج محمد موسی طهرانی عرض و خواهش دارم که در بعضی از مطالب کمی تعمق کنید و عبرت بگیرید زیرا که شاید روشنایی برای راه شما باشد.
حاج محسن به ایالت یوتا رسید ودانشگاه و درس و سختی های خودش بدور از وطن و تنها ، هدفش یادش نرفته ، مقاوم ، عمود ، مستقیم. مثلا وقتی میخواهی تیر اندازی کنی قانونش اینست یک چشم به هدف و مگسک تفنگ انگشت روی ماشه اماده ( راه قرب به خدا هم همین است . ) حتی نفست را باید حبس کنی . ایشان بعد از اتمام تحصیلات در رشته مهندسی کامپیوتر با اینکه پیشنهادات فراوان کاری در کالیفرنیا داشت به ادامه راه و هدفش به ایران بر گشت وبرای خدمت به ایران وبه مادر مرحومه حاجیه ملوک خانم در خانه پدری که من هم که تازه ازدواج کرده بودم افتخار خدمت به مادر را در ان منزل داشتم .

بزودی در سازمان انرژی اتمی استخدام و مدیریت قسمت کامپیوتر و تدریس در آنجا وتعلیم ( او هم معلم است ، برای من که هست) دل هر ذره را بشکافی افتابیش در میان بینی و تبارک الله احسن الخالقین
کسب علم زن و مرد ندارد ، سن نمیشناسد هدفت را درست انتخاب کن زیرا زمانی میرسد که راه برگشتی نیست .

۶- آقای امیر تهرانی راد

آقای محمد کاظم تهرانی راد:
دکتر أمیر تهرانی راد فرزند دهم مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم
تا آنجا که یاد دارم شاگرد اول بوده و کوشا و خود ساخته ( این را بگویم که روش تربیتی مرحوم پدرم حاج محمد تهرانی راد به این صورت بوده با کمی استبداد . البته این روش را من بشخصه قبول دارم که از اندازه فراتر نرود باعث شکوفایی می شود ( خیر الأمور أوسطها ) مثل چوب پای نهال که اصطلاحا قیم گویند نتیجته قایم بار می اید .
أمیر اقا بعد از دیپلم در دانشگاه تهران رشته علوم ازمایشگاهی مشغول تحصیل و کار گردید ودر ان دوران کمک بزرگی برای أمور سلامتی پدر و مادر بودند و بعد از خدمت سربازی به ادامه تحصیل در رشته دندانپزشکی در دانشگاه تهران و کار .
(برای نو جوانان این خاندان محترم تکرار میکنم باید در زندگی هدف داشت ، حتی اگر هدفت قرب به خدا باشد می بینی که از رگ گردن بتو نزدیک تَر است . پس خواستن توانستن است البته زیر نظر معلم ) وبعد از ازدواج برای تخصص به شیکاگو ودر رشته ارتدنسی اطفال فارغ التحصیل و برای خدمت به ایران به مام وطن مراجعت کردند و در دانشگاه دندانپزشکی تهران بعنوان استاد مشغول کار ، مطب ایشان در خیابان میرداماد بود .
بعد از سالها خدمت در زمان حملات هوایی دد منشانه صدام و صدام صفتان جلای وطن نمود و اینک در لوس انجلس مشغول خدمت خلق خداست.

۷- آقای رسول تهرانی راد

۱- آقای محمد کاظم تهرانی راد:
هشتمین فرزند مرحوم حاج محمد تهرانی راد و مرحومه حاجیه ملوک خانم اقا رسول با قلبی مهربان و خصوصیاتی منحصر بفرد ، أو دوران دبستان را در مدرسه ثنائی در کوچه باغ حاج محمد حسن و در رشته ادبی دیپلم شد و بسربازی سپاه دانش در دهات جهرم ( شیراز) خدمت شریف معلمی را به نحو أحسن بانجام رسانید و مقام کدخدایی هم در همه أمور ان منطقه پیدا کرد ، سپاهی دانش ( مثل گل محمدی که در فصلش هستیم همه منطقه قمصر بو و رایحه اش مشام نواز و ارامش بخش است)
و بالاخره تصمیم به ادامه تحصیل در أمریکا را گرفت . از آنجا که هدفش براش مهم بود هم درس میخواند وهم سخت کار میکرد . (در ان زمان من و مرحوم عبدالله در دبیرستان جم قلهک هر دو کلاس یازدهم بودیم من رشته ریاضی وعبدالله طبیعی)
بالاخره درخت به میوه نشست و اقا رسول در مهندسی هواپیما در کالیفرنیا شهر لوس انجلس دانشگاه نوتروپ فارغ التحصل شد و بعد از مدتی کار و کوشش به اغوش خانواده و مادر مهربان و بهتر از جان برگشت ( انان که مادرشان در قید حیات هستند همین امروز بروید و دست و پایشان را ببوسید شاید فردا دیر باشد ، سرعت گذشت عمر إنسان انچنان است که یادمان میرود .) و در مراجعت به أمریکا و کار وکاسبی و از هر کوششی برای یاری رساندن به دیگران الخصوص فامیل کوتاهی نکرد.

۸- حاج محمد کاظم تهرانی راد

آقای محمد کاظم تهرانی راد:
امام دوازدهم که البته ( کلهم نورالواحد ) شاید این هم توفیقی هست که در این روز عزیز فرزند دوازدهم از نوه مرحوم حاج محمد موسی تاجر طهرانی ( مرحوم حاج محمد تهرانی راد.) وحاجیه ملوک خانم را معرف حضورتان کنم و ان حاج محمد کاظم می باشد که قرار بر این بود که نامش ماشالله باشد که وقتی اسامی یازده تن از فرزندان برده می شود اخری ماشالله باشد نگهبان و نگهدار ولی از انجا که خداوند عالم و الیم وبصیر و حکیم وکریم ورحیم و … است
من در کاظمین جای پای امامین موسی بن جعفر الکاظم ( ع ) و الجواد ( ع ) بِنَا به تقدیر الهی چشم به این دار فانی باز کردم و نام محمد کاظم را یافتم ، خداوند همه رفتگان این خاندان را بیامرزد که نظرشان خیر و از دل بر أمده ، که بر دل نشیند. ( البته به روایتی هم اسم دائی جان مرحوم حاج محمد تهرانی راد و پدر ارادت خاصی به ایشان داشته محمد کاظم دو جانبه شده )
یادم می اید مرحوم مادرم می گفت کاظم تو برایم شانس اوردی (با قلب رئوف مادری که مملو از عشق خدادی مخصوصا به ته تغاری ) زیرا بعد از ان هر سال یا دو سال یکبار مشرف شدند به جای پا بوسی اعمه اطهار ( ع ) و بار ها یادم است که در سامرا در معیت پدر و مادر و برادرم حاج اصغر به محل غیبت کبری برای زیارت میرفتیم ( البته این قابل ذکر است که حضرت مهدی ( ع ) باید در دل ما ظهور کند و محل موعود قلب ماست . تا در این دار فانی بقا یابیم و باقی بمانیم ((ایا تو او را دعوت کردی در قلبت ؟ ))
العاقل یکفی به الإشاره ( یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم . )
و بلاخره اخرین سفر در زمستان ۱۳۴۶ بود که از نجف عازم حج تمتع و وارد جده شدیم ، با اجازه مرحوم پدر و مادر به اتفاق حاج اصغر اقا برای صواب بیشتر رفتیم بدریا برای غسل أحرام ، به محض ورود به دریا پایم سوخت ، بیرون امدم در حالیکه بطری شکسته ای در کف پایم بود ، در بغل حاج اصغر به درمانگاه و بلاخره با دوازده بخیه به چادر بر گشتیم واز انزمان تا پایان مراسم و طواف ها حاج اصغر بنا به نظر اقاجون و خواسته خودش و امر الهی همه مراسم را بمن کولی داد ( دستت درد نکند ، الحمدلله ) و ان سال موقع تحویل سال نو در مدینه وخدمت رسول أکرم ( ص ) بودیم
نزدیک ۵۰ سال پیش ( ای که ۵۰ رفت و در خوابی، مگر این چند روز را در یابی )
( مثلا رئیس جمهور های قبلی عراق نوری السعید عبدالکریم قاسم ، فاروق و صدام را دیدم و شنیدیم که هر کدام بدست بعدی کشته شدند، ظلم باقی نمی ماند فرق نمی کند در کجا )
بعد از دیپلم ریاضی رشته معماری داخلی و سربازی در اصفهان که خبر رحلت پدر را راه اصفهان به تهران در میمنه روزنامه اطلاعات خواندم و امدم و در مراسم یواشکی بعد از نیمه شب درمسجد خانه خدا بخاک سپردیمش . انالله وانا الیه راجعون.

– (۱۳۹۹) سلام. چه سعادتی که توفیق همراهی با پدر و مادر در سفر عبادی ‌،الهی است . برای شما بزرگواران از درگاه خداوند قادر و رحمان ورحیم درخواست آن را دارم. شاید که امکانات ظاهری نباشد ، اما باطنی هست با دلی شکسته و توکل، ( تو بخواه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم . دو تن از نوه گان مرحومه مریم سلطان ( حاج اصغر و محمد کاظم) در خدمت مرحوم حاج محمد تهرانی راد ( نوه حاج محمد موسی تاجر تهرانی) و مادرم مرحومه حاجیه ملوک خانم ( عروس مریم سلطان) لازم به توضیح است ، در زمستان سال ۱۳۴۶ از تهران با ماشین آقا جون و به رانندگی حاج اصغر ( تصدیق یک شهربانی) بسمت عراق رفتیم از مرز خانقین و بعد از زیارت کاظمین و سامره کربلا ، به نجف رسیدیم ( البته سری هم به وادی السلام زدیم) اوایل ذی الحجه بود آخرین کاروان عراقی عازم جده بود ، مورد عنایت الهی قرار گرفته بودیم و جا برای هر چهار نفرمان بود ( الله اکبر ) خاطرات زیاد و من بعد از محرم شدن بعلت بریدن کف پایم در دریا مراسم را قلمدوش حاج اصغر بانجام رسانیدم ( تقبل الله) و تحویل سال ۱۳۴۷ در حرم رسول اکرم ( ص) سعادتش را داشتیم . القصه برگشت به پا بوس مولا امیرالمومنین حضرت علی (ع) وبر گشت.

۹- حاجیه فخر الملوک تهرانی راد

خانم فریبا حاج محمد کفاش:

(۱۴۰۰) سلام طاعات وعبادات همگی قبول باشد- یک خاطره از دوران خدمتم در آموزش وپرورش ( سالهای اول دبیری من هنر آموز رشته سفا ل در هنرستان وحدت بودم بعد از ۱۸ سال که در آنجا درس دادم مدرسه پهلوی آنجا معلم هنر نداشتند دبستان ومن به دبستان سمیه رفتم وباز سال بعد تا یک ماه معلم سوم نداشتند ومن شدم معلم کلاس سوم یک روز مادر یکی از بچه ها دیدن من آمد وگفت خانم حاج محمد شمایید فهمیدم شاگرد کلاس سفال وحدت مادر یکی از شاگردانم شده وکلی خوشحال شدم دخترش هم زرنگ بود خودش هم دانش آموز خوبی بود بله مادرش شاگرد سال دوم هنرستان ودخترش شاگرد کلاس سوم من بود – چرخ روزگار چه کارها که نمی کند – البته دو سال است که باز هنرستان من را خواست وبه هنرستان برگشتم وهنر درس می دهم ولی واقعا زحمت معلمهای دبستان بیشتره چون هم با دانش آمو زان وهم با اولیاء باید سر وکار داشته باشند امسال بیست وچهارمین سال خدمتم هست البته امسال مجازی است ولی امتحانات سال دوازدهم حضوری است یعنی باید دو سری سوال طرح کنم برای سال یازدهم مجازی ودوازدهم حضوری🌸🌸

(۱۴۰۰) – سلام وعرض ادب
۲۹ اردیبهشت ششمین سالگرد عروج آسمانی مادرم حاجیه فخرالملوک تهرانی راد بود وبه خاطر احترام به شرایط گروه امروز خاطراتی از مادر مهربانم رابیان می کنم
یکی از حرفهای تاکیدی مادرم در نوجوانی ما این بود (به نماز نگیید کار دارم به کار بگیید نماز دارم) -به خواسته های ما احترام می گذاشت وهیچوقت خودش را تحمیل کسی نمیکرد – همیشه دنبال ما آیت الکرسی می خواند-یسیار قانع وصرفه جو بود- می گفت دعا کنید من زمین گیر نشم وخودش هم دعا میکرد نمی خواست سر بار ما بشه وهمین طور هم شد -سر خواهرم که سرطان گرفته بود خیلی غصه می خورد ولی صبوری میکرد وخیلی هوای خواهرم را داشت-با کمترین امکانات بهترین زندگی را برای ما ساخت-با وجود او ومهربانیها وگذشتهایش خوش بودیم-اهل غیبت وسخن چینی ودو بهم زنی نبود- هر روز زیارت عاشورا می خواند وبعد از وفاتش برای شادی روحش هر روز من این کار را می کنم- هر روز یک حزب قرآن می خواند-در کارهای خانه منظم ودقیق بود- هفته ای ۲ بار حمام می رفت سه شنبه وجمعه-به اخبار وبرنامه عمو پو رنگ علاقه داشت- سخاوتمند بود همیشه به همسایه شان پول قرض میداد ویک بار ماشین رختشویی را که داشت به یک همسایه دیگرشان که عیالوار بود ونداشت داد ووقتی من گفتم مامان چرا دادی خودت نداشتی گفت من حمام که میرم با دست میشویم البته تیکه های بزرگ را من برایش میشستم- برادرها وخواهرهایش را دوست داشت به خصوص برادرش حاج اصغر آقا تهرانی وخانمش شهین خانم هر وقت درد دل داشت به آنها تلفن میزد واین دایی وزن دایی عزیزم هم خیلی به مادرم تلفن می زدند وهوای مادرم را داشتند – یک عکس هم برادر کوچکش حاج کاظم آقای تهرانی از دختر وداماد ونوه اش داده بود که در جشن تولد یک سالگی نوه شان بود وآنرا به دیوار اطاق خوابش زده بود ومی گفت چقدر ماشالله با نمکه- نوه من هم وقتی در عید قربان بدنیا آمد بهش می گفت حاجیه خانم هر کی روز عید قربان بدنیا بیاد حاجی میشه خلاصه هر چی از خوبیهاش بگم کم گفتم البته همه مادرهای گروه انشاالله که همینطور بزرگوار و سخی وماه و مهربونند خدا به همه مادران سلامتی بدهد وبه مادرانی که آسمانی شدند ارتقای درجه در بهشت بدهد
برای شادی روحش صلوات وفاتحه فراموش نشود🌹🌷🌹🌷🌹

خانم سپیده السادات سعیدی:

(۱۴۰۰) – سلام خدا رحمتشان کند اخرین باردرحرم امیرالمومنین ایشون رو دیدم ۱۲ سال پیش. مارو که می دیدند خیلی خوشحال می شدند ولبخند می زدند وخیلی زیباوشیرین خاطرات قدیم رو تعریف می نمودند وچقدر عاشقانه به ضریح نگاه می کردند ودوست داشتند حتما جلو بروند ودستشان به ضریح بخورد وببوسند ولی به خاطر اینکه جمعیت به ایشون آسیب نزنند ممانعت می کردند ازرفتن یاد همه قدیمیها بخیر که صفایی داشتند.

خانم زهرا کنی:

(۱۴۰۰) – سلام خدا رحمت کند خاله فخری نازنینم بسیار مهربان بودن و خوش قلب من بسیار به ایشان وابسته بودم و تقریبا ۵ سال آخر عمرشان باید یک روز در میان با خاله عزیزم تلفنی صحبت میکردم بسیار راز نگه دار و مهربان بودن وقتی از دنیا رفتن خیلی غصه خوردم انشاالله با خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها همنشین شوند.

آقای محمد کاظم تهرانی راد:

(۱۴۰۰) – با عرض سلام خدمت شما بزرگواران. وقتتان به خیر .

در این شب عزیز که از بهترین اوقات عمرمان را سپری می‌کنیم و در گذر است ( الدنیا مزرعته الاخره) یادی از خواهر مهربانم فخرالملوک که نامش واقعأ برازنده اش بود با آن مناعت طبع و صبر ایوب ، هر چند که با توجه به اختلاف سنی من باو سه فرزند اولشان ( مهدی و فرح و فریده ) از من بزرگ‌تر هستند .
بیاد دارم اولین بار که من تلویزیون را دیدم در منزل فخر زمان ( فخرالملوک ). حدود سال ۱۳۳۵ که منزلشان نزدیک میدان اعدام بود، خیلی دوست داشتم منزلشان که از بزرگ‌ترین خانه ها در فامیل بود بروم و شب را آنجا بمانم ، با کسب اجازه از مادر م و پنهانی از از آقا جون شبی را ماندم که تابستان بود ، در موقع خواب ردیف تشک و لحاف ها پهن و در حیات ما ستاره می شمردیم تا بخواب رفتیم .
دست و دلباز و من را خیلی دوست داشت و خودش خیلی خوشگل بود ، هنر پیشه ها باید جلویش راه میرفتند .

آخرین بار که با محسن جون بدیدارشان رفتم در منزلشان نیاوردن با همه ضعف جسمانی و دستانی لرزان گفت بنشین برایتان چای بیارم ، باو گفتم اجازه بده خودم میریزم ، گفت نه ، شما ها مهمانان من هستید . و در موقع خدا حافظی هدیه ای که از مشهد آورده بود با دست و دلبازی بمن داد و گفت تبرک شده است .
از خداوند متعال درخواست دارم همه رفتگان شما را الخصوص فخرالملوک و پسر عمه ام حاج آقا جواد نبوی مهربان و خنده رو را مورد مغفرت قرار دهند .
آمین رب العالمین 🌹

۱۰- شمس الملوک تهرانی راد

۱- حاج محمد کاظم تهرانی راد:

بزرگانمان فرمودند و برهمگیمان ثابت شده که:

گر نگهدار من أنست که من میدانم
شیشه را بغل سنگ نگه میدارد .
یادم نمی اید و نقل از خواهر مهربان شمس الملوک است که وقتی بدنیا امدم در کاظمین ، در ان سفر که ایشان ۱۱ ساله بودند به همراه پدر و مادر و حاج اصغر اقا( وزیر دست راست )

ظاهرا بعضی مواقع بچه را بدست شمسی خانم می سپردند (بی بی سیتر )و مرحوم مادرحاجیه ملوک خانم به زیارت إمامین ( ع ) مشرف میشدند .
بار ها من بیتابی میکردم و شمسی خانم تحملش تمام میشد وبچه قنداق را مثل عروسک زیر بغل میزده و بدو از میان ازدهام بازار کاظمین رد می شده و نزدیک بساط شلغم فروشی هم یک دست به دماغش چون بویش را دوست نداشت ( همانجایی که در حال حاظر این تکفیری های داعش بمب منفجر میکنند )
خودش را به حرمین میرساند و بچه را تحویل مادر میداد، ( البته نمیدانم چیزی به مغز بچه اصابت کرده یا نه ، الله علم ، ولی این را میدانم که حضرت موسی بن جعفر الکاظم ( ع ) عنایت و نظر داشتند به زوارشان.
بعد از برگشت به تهران توسط مرحوم حاج عمه از او خوستگاری و بعقد مرحوم پسر عمه أم یعنی حاج اقا مرتضی محسنی در امدند که حاصل چهار فرزند برومند است . ( دوره بچه داری را ایشان در سفر عتبات در ۱۱ سالگی زیر نظر مادر و پدر مهربان فارغ التحصیل شدند. )
دستت درد نکند خواهر مهربان خداوند سلامتی و خیرت عنایت فرمایند.

۲- آقای وحید محسنی:

با سلام خدمت تمام عزیزان گروه
می خواستم چند خاطره از مادرم خانم شمسی تهرانی راد بنویسم ولی هر چند فکر کردم دیدم تمام زندگی من خاطره از اوست.
به تعداد روزهای عمرم از روزی که خود را شناختم ، همه و همه خاطره است .از تمام حمایت ها و تمام دعاهایش .
از کدام بنویسم . از اینکه هر روز از بعد از نماز صبح برای من و و برادر و خواهرانم دعا می خواند.
از اینکه تمام طول روز ، بزرگترین دغدغه اش فرزندان و نوه ها و فامیلش هستند .
از اینکه در طول روز برای سلامتی اقا امام زمان صلوات می فرستد.
از اینکه تا شام ، فکر و ذکرش ، موفقیت و عاقبت بخیری و سلامتی خاندانش هست ،
و از اینکه در هنگام شب و موقع خواب هم دست از ایت الکرسی خواندنش بر نمی دارد.
اگر پدرم مهربان بود برای این بود که مادرم هم مانند او مهربان بود.
اگر پدرم فامیل را دوست می داشت و همه را دورهم جمع می کرد، برای این بود که مادرم هم ، مانند او فامیل را دوست می داشت.
اگر پدرم دست به خیر بود ، برای این بود که مادرم هم مانند او همیشه خیرخواه دیگران بود .
اگر پدرم برای همه ارزوی موفقیت می کرد ، برای این بود که مادرم هم همیشه در کنارش بود.
و اگر پدرم …..
برای هر فردی مادرش ، بهترین مادردنیاست. چه درقید حیات باشد و چه نباشد، چون دعای هیچکس در این دنیا ، چون دعای مادر ، اثر وضعی ندارد.
بهترین و نزدیکترین راه برای رسیدن به خدا و عاقبت بخیری دعای مادراست .
پس همه ما ، بهترین مادران دنیا را داریم.
و من درود می فرستم به مادر عزیزم که بهترین مادر دنیاست برای خانواده ما ،
و برای او، سلامتی و عاقبت بخیری را از درگاه خداوند خواستارم ،
و درود و صلوات برای تمام مادران

۱۱- حاجیه بدرالملوک تهرانی راد

۱- خانم زهرا کنی:

سلام به همه اقوام عزیز وبزرگوار. حاجیه خانم بدرالملوک تهرانی راد در تاریخ سوم اسفند سال ۱۳۲۴ چشم به جهان گشود ایشان عزیز کرده و نور چشمی پدر بودن و اکثر اوقات در سفرهای پدر به کربلا همراه ایشان بودن. مادر عزیزم به علت علاقه شدید پدر به ایشان به دبیرستان رفتن زیرا در آن زمان دخترها کمتر به دوره دبیرستان راه پیدا میکردن. ایشان در سال ۱۳۴۸ با پدر عزیزم مرحوم حاج عبدالکریم کنی ازدواج کردن و صاحب  ۵ اولاد شدن . مادرم زنی بسیار صبور ومهربان هستن. قبل از کسالتشان همیشه با وضو بودن .در تمام مدت زندگی نه غیبت کردن ونه به غیبت گوش دادن. به یاد ندارم از زبان ایشان دروغ و تهمتی شنیده باشم .مادرم بسیار کم توقع و از یک کودک پاکتر و معصومتر است. من از ایشان عشق ومحبت و بزرگواری را یاد گرفتم .مادر عزیزم با وجود اینکه در بستر است بزرگترین دلخوشی وتکیه گاه من است وبا تمام وجود به ایشان افتخار میکنم .خداوند تمامی مادران را حفظ کند و در پناه خود قرار دهد.

۲- آقای محمد طه حاج عابدینی – ۱۳۹۹

* لطفا به انتهای صفحه مراجعه فرمائید

ب: مرحوم حاج رحیم نثاری پورتک

آقای اصغر تهرانی راد:
خاطره ای از مرحوم حاج رحیم نثاری پورتک عموی عزیزم نقل میکنم ؛ یادم هست که ایشان با دستخط خودشان یک جلد کامل قرآن مجید را به رشته تحریر درآوردند که بسیار ارزنده بود.

آقای مجتبی قندی (۱۳۹۹)

سلام ، متاسفانه اطلاعات ما از مرحوم حاج رحیم نثاری بسیارکم و ناقص می باشد و‌از خاندان ایشان هم گویا کسی در گروه نمی باشد. لذا از اقوام نزدیکتر خواهشمند است کمک نمایند اطلاعات این خانواده تکمیل گردد. در یکی از مجالس ختم که من شرکت داشتم حاج اصغر تهرانی راد مرا به یکی از اخوان نثاری معرفی نمودند و اظهار داشتند قرآن بسیارنفیسی نزد این خانواده است که قرار شد اطلاعات و عکس های آن را ارسال نمایند ولی گویا فراموش شد.

ج: مرحوم حاج محمد موسی برهانی فر و مرحومه حاجیه نصرت الزمان فخار

۱- خانم حورا سادات سعیدی:

– ایشان خانواده مادریشان یعنی حاج مریم خانم را خیلی دوست داشتند وخیلی خوش سر و زبان و خوش مشرب بودند وچهره ای زیبا داشتند و قدی رشید و باهوش وخواندن و نوشتن را زود قبل از مکتب اموخته بودند وروزنامه زیاد می خواندند وبه زبان شعر و ضرب المثل سخن می گفتند و شوخ طبع بودند ومیان خودمان که صحبت می کنیم و هنوز از ضرب امثلهای ناب ایشان بکار می بریم بسیار تمیز و مرتب بودندوادابی داشت غذا خوردن ایشان ومامانم می گوید هیچ کس راندیدم به تمیزی و زیبایی اقاجون غذا بخورد و سفید رو نورانی بودند و مومن و متدین وبه حجاب خیلی اهمیت می دادند واگر کسی جوراب نازک می پوشید حق نداشت به خانه ایشان بیاید و حاج اقا مرتضی و حاج حسن اقا و حاج باقر اقا محسنی را خیلی دوست داشتندووقتی کنار هم می نشستند باهم لطیفه می گفتند و قاه قاه می خندیدن بطوریکه مامانم می گوید ما فکر می کردیم سقف داره سوراخ میشه و میریزد و پسران علاقبند و تهرانی رادها که کوچک بودند اون زمان را خیلی دوست داشتند وبرایشان یک تاپ اهنی با زنجیر توی حیاط با صفایشان ساخته بودند که بازی کنند ان زمان که پارکی نبود خونه اقاجون پارک بچه ها بود. نصرت الزمان فخار هم با روی گشاده و خوش اخلاق از قوم شوهرشان پذیرایی می نمودند و مرضیه خانم نبوی ویژه و خواهرانشان را هم خیلی دوست داشتند و عید نوروز نگهشان می داشتند تا پدر مادرشان به عید دیدنی برسندوخیلی به خودشان افتخار می کردند و می گفتند من تاجر زاده هستم وحوری و پری طایفه پدری.

– سلام به همگی یاد حرفهای مادر بزرگم افتادم یه حرفهایی ادم در بچگی از بزرگترها می شنود و بعد از سی چهل سال که از عمرش می گذرد به انها می رسد همیشه به ما می گفتند شما خانواده اصیلی دارید فامیلهای اقاجون توی تهرون تک هستند نصف تهرون فامیل شما هستند فلانی فلانی فلانی فامیل ما هستند ما فقط می شنیدیم ولی حالا رسیدیم علمای بزرگ تهران با این فامیل وصلت کردند مثل ایت الله اقا بزرگ تهرانی ایت الله حاج اقا مجتبی تهرانی و ایت الله محسنی ایت الله کنی وایت الله افجه ای و خانم اشرف الحاجیه جای بسی مباهات و افتخار است بچه ای که احساس هویت و اصالت بکند از بسیاری از خطرات اجتماعی و غیره مصون نگه داشته میشه وبا بچه بی هویت خیلی فرق می کنه ای کاش می شد این شجره کتابی بشود و برای فرزندانمان بماند برای احساس هویت بیشترشان ممنون که خواندیداینها واگویه های دلم بود و عزیز و اقاجون ای کاش بیشتر بودند در کنار مان

– یه خاطره دیگه عزیز همیشه میگفت فامیلهای اقاجون نه دو زنه توشون بود نه زن طلاق داده وخیلی هم بد می دونستند چشمهاشون همه درشته چشم ریز و نخود چی ندارن اقاجون هم می گفت حوری و پری طایفه پدری.
– خونه شوهر حاج مریم خانم کمی بالاتر از حموم حاج موسی است کوچه چاله میدون نزدیک مولوی بیشتر نزدیک بازارچه حاج نایب السلطنه میشه اقاجون و بچه های دیگه در انجا به دنیا امده اند بعدها اقاجون در سن ۳۵ سالگی اون خونه را از ورثه می خره و زن می گیره و با نصرت الزمان که ما بهش عزیز می گفتیم و حاج مر یم خانم در انجا زندگی می کنن و همه بچه ها اونجا به دنیا می ایند حاج مریم خانم سال ۱۳۲۳ به رحمت خدا می ره اون خونه تا چند سال پیش هم بود وچند خانوار در ان زندگی می کردن و درش چوبی بود و دو طرف ان ستون اجری تقریبا بزرگی داشت الان نمی دونم به چه صورتی اس ویه تاپ بلند داشت که عزیز می گفت همه ی این اخوان ها و تهرانی رادها و قوم شوهرم می امدن اینجا تاپ بازی می کردن.
– چه زیباست که ذکر و خیر ایشان مقارن شده با ایام ماه مبارک رمضان اقاجون و عزیز جون خیلی به برگذاری اداب این ماه اهمیت می دادند وبچه ها رو دونه دونه بیدار می کردند برای سحری خوردن و دعای سحر خواندن و نماز خواندن و همیشه مادرم از صفای ماه رمضانهای کودکیش می گوید وچه سفره های سحری وافطاری لذیذی پهن می شد در خانه واون زمان که مجلس خونگی کم بود عزیز جون در خانه خودشان مجلس قرائت قران می انداختند و خانم حاج اشرف الحاجیه ( عالمه آن زمان که مورد تایید آقای بروجردی و اقای محمد تقی جعفری بودند وپشت سرشان می شد نماز خواند ) و حاجیه مریم خانم و عزیز جون ما از شاگردان ایشان بودند یادمه هر حکم شرعی که سوال داشتیم از عزیز جون می پرسیدیم بدون اینکه به رساله مراجعه کنیم وهمه راهم درست می گفتند وتعجب میکردم ازاینکه چطور عزیز در سن نود سالگی همه ی احکام رو یادش هست به خوبی خدا رحمتشون کند من فقط می توانم قطره ای از دریای وجودی اقاجون و عزیز جون را بیان کنم وکاستی ها را بر من ببخشایند
– اقاجون با اینکه خیلی شیک پوش و مرتب وتمییز و کت کرواتی و همیشه اصلاح کرده بودند ولی خیلی هم مذهبی بودند وبه محرم و نامحرم و حجاب و تدین بچه ها اهمیت می دادند ولذا برای دخترها اسامی مذهبی انتخاب می نمودند و شناسنامه می گرفتند ولی عزیزجون اسامی مد روز می گذاشتند و به مد روز صداشون می کردند
– اقاجون در سن ۳۵ سالگی ازدواج می نمایند با نصرت الزمان فخار دختر میرزا عبدالله فخار که انزمان کارخانه دار بودند و اسم و رسمی داشتند و به اعتبار خاندان میرزا موسی دختر ۱۵ سالشان را به محمد موسی برهانی فر می دهند افرین به حاج مریم خانم با این حسن انتخاب عروسها ودامادهایی زیبا و اسم و رسم دار و متمول والبته سن کم خیلی زرنگ بودند خدا بیامرز حاج ملوک خانم ۹ ساله ونصرت الزمان ۱۵ ساله وناگفته نماند مهریه ایشان پنج هزار تومن بوده که اون موقع مهریه خیلی سنگینی بوده در سال ۱۳۱۷ هجری شمسی
– اقاجون تعریف می کردند ۵ ساله بودم که پدرم مرحوم شدند و تحت تربیت مادرم حاج مریم خانم قرار گرفتم و شش ساله بودم که به بازار رفتم وپیش حاج محمد تهرانی راد حاج عمو بودم و ایشان هم خیلی سختگیر بودند ولی خب سختگیریهای ایشان باعث شد در سن ۱۶ سالگی یک باب مغازه ۱۵ متری در بازار اهنگران تهران واقع در کاروانسرای قزوینیها بخرم وبه تجارت مشغول باشم و بعدها سه تا انبار پشت مغازه راهم خریدم وایشان به تجارت خشکبار مشغول بودند شغل اجدادیشان وتا ۳۵ سالگی هم خونه پدریشان را خریدند هم مغازه و انبارها و هم یک بنگاه افرین به همتشان
– اقاجون به کشور روسیه تزاری کشمش و خشکبار صادر می کردند در عنفوان جوانی
– یه خاطره از اقاجون که عمری روزنامه خوند اخرش به این نتیجه رسید که همش دروغه مگر صفحه ی ترحیم که حقیقت محضه
– اقاجون به تحصیلات بچه ها خیلی اهمیت می دادند و همه را مدرسه خوب و اسلامی می گذاشتند پنج تا دختر مدرسه اسلامی و به قول الان غیر انتفاعی اقا شیخ زین العابدین می رفتند واقع در محله امام زاده یحیی که هم درس روز را می دادند و هم احکام اسلامی را می آموختند ودختر ها باید چادر سرشان می کردند و مثل مدرسه های دولتی نبود که بلوز و دامن بپوشند و فکل و پاپیون به سرشان بزنند و اون موقع ماهی ۵۰ ریال مدرسه می گرفته وجالب اینجاست که مادرم و خاله هایم هنوز با اون همکلاسی ها دوست هستند و ادامه پیدا کرده دوستیشان مثل خانم شمسی مدرسی (تهرانی نژاد) دوست پنجاه و چند ساله ما وخانواده ناظمی. وپسرشان حاج علی اقا مدرسه علوی می رفتند. اما با دانشگاه رفتن خیلی موافق نبودند ومتاسفانه مادرم(ملیحه خانم) وخاله شهین که شاگرد اول مدرسه هدف بودند و درسشان خیلی خوب بود به خاطر جو آن موقع به دانشگاه نرفتند و به دیپلم ریاضی اکتفا کردند ومعلم اموزش و پرورش شدند. لازم به توضیح است که مادرم و خاله هایم چون چادری بودند شبانه درس خواندند درمدرسه هدف وروزانه به خاطر چادر راهشان ندادند.
– خانه حاجیه مریم سلطان خانم و حاج محمد حسین هنوز وجود دارد، تقریبا نزدیک خانه حاج محمد کاظم قندی هست که وخیلی خاطره انگیز است وجالب وشامل هشتی و تلفن خونه و آب انبار و اتاق پنج دری و خرپشته وحیاط پر درخت و باصفا ویک حوض بزرگ که مانند اکثر خانه های قدیمی یک درخت توت بزرگ دارد که توتش به قول معروف اندازه بالشت عروسکه. در این خانه حاج مریم خانم بچه هایش را به دنیا می اورد وبه خانه بخت می فرستد و وقتی حاج محمد اقای تهرانی راد با حاج ملوک خانم ازدواج می نمایند چون حاج ملوک خانم ۹ ساله بودند و کم سن و سال تا چند سال در این خانه باهم زندگی می کردند وبعد مستقل می شوند واقاجون تعریف می کردند فاصله سنی من با حاج ملوک خانم کم بود و باهم بالا بلندی و گرگم به هوا بازی می کردیم یهو حاج عمو میومد خونه و می دید داریم باهم بازی می کنیم و یه کتک مفصل ازش می خوردیم. بعد ها که همه ازدواج می کنند و می روند اقا جون این خانه را می خرند از ورثه وبا نصرت زمان خانم ازدواج می کنند وبا حاج مریم خانم در این خانه زندگی می کنند وهفت فرزندشان در این خانه بدنیا می ایند وبه خانه بخت می روند یعنی دو نسل در این خانه به دنیا امدند و به خانه بخت رفتند مامانم می گوید اون وقتها که پارک نبود اقاجون یک تاپ بزرگ درست کرده بودند برای بچه ها و خونه ما مثل پارک بود برای اهالی فامیل و همسایه ها و عزیزجون با خوشرویی و روی باز از همه پذیرایی می کردند برای شادی روح رفتگان صلوات.

– یک خاطره بانمکی که از اقاجون داریم وخاله ها تعریف می کنند این است که وقتی بچه بودند وبه شیطونی کردن می افتادند (ناگفته نماند فاصله سنی بچه ها باهم یک سال و نیم دو سال باهمدیگر است و کنترلشون خیلی سخت و طاقت فرسا بوده )واقاجون برای اینکه ساکتشون کند یک عصا داشتند و باجذبه خاصی که داشتند عصا رو می چرخوندن ومی گفتند بچه ها این عصای موسی است اژدها میشه شما رو می خوره. سر و صدا نکنید وطفلک بچه ها باور می کردند و ساکت می شدند خدا رحمتشون کند
-این طور که می گویند یک روز کارمند ثبت احوال به بازار می آید ومی گوید باید همه نام فامیلی برای خودتان انتخاب کنید و بعضی راهم خودش انتخاب می کرده ومی نوشته مثلا می پرسیده اهل کجایی می گفتند تهران فامیلیشون رو می نوشته تهرانی برای بعضی ها هم فامیلی عجیب قریب می گذاشته مثلا برای اقاجون گذاشته بوده محمد موسی قمر دوستان ویک ده سالی هم فامیلیشون قمر دوستان بوده ولی توی بازار دوستانشون باایشون شوخی می کردند و می گفتند قمر رو دوست داشتی فامیلیت رو گذاشتند قمر دوستان وبعد فامیلیشون رو تغییر می دهند و برهانی فر می گذارند ویه خاطره ای دیگر که به ذهنم امد الان این است که یکی از رسم و رسومات خاندان اقاجون این بود که نه زن طلاق می دادند و نه در یک زمان دوزنه بودند واین فرهیختگی خاندان حاج موسی رانشان می دهد در زمانی که خیلی برای زن ارزشی قائل نبودند اینگونه می اندیشیدند.
– خاطره ی دیگری که از اقاجون داریم این است که میرزا آشیخ عبدالعلی تهرانی و آشیخ مرتضی زاهد از دختران اقاجون خواستگاری می کنند برای پسرانشان وهمچنین برادر ایت الله وحید خراسانی ولی اقاجون می گویند خوب هستند ولی سبک زندگیشان با ما فرق می کند وبه شوخی می گویند با سه کس سودا مکن ۱- لاتکلم ۲-مال جدم۳- ورمنه یعنی با سه کس معامله نکن لاتکلم منظور اخونده دائم می خواهد بره بالا منبر بگه کسی حرف نزنه هر چی من میگم منظور از مال جدم سید هست سوم ورمنه منظور ترک است پس با اخوند و سید و ترک سودا و معامله نکنید.

– با عرض سلام و ارادت وقبولی طاعات مادرم ملیحه خانم تعریف می کنند سر عقد خاله دور تادور اتاق علما نشسته بودند وایت الله مرعشی نجفی و برادر ایت الله خویی وپسر عموی ایت الله خویی و چند نفر دیگر از علمای قم با اقای مرعشی نجفی امده بودند وعقد را جاری کردند ودر این سند حاج عبدالله قندی هم به عنوان معرف ذکر گردیده وامضای ایشان هم پای سند است واقاجون هم خیلی خوشحال بودند از این وصلت چون برای دین وایمان و مخصوصا حجاب بچه ها خیلی زحمت می کشیدند و مراقبت می کردند مثلا اگر کسی از فامیل یاهمسایه ها نماز نمی خواند ویا حجابش را رعایت نمی کرد وجوراب نازک می پوشید به خونه راهش نمی دادند چون می گفتند در تربیت دینی بچه ها تاثیر می گذارد وبه این خاطر خیلی سختشون بود ازدواج دادن دخترها واصلا زیر بار نمی رفتند و برای اینکه عزیزجون خواستگار می خواستند راه بدهند کلی با ایشان باید صحبت می کردند وبعد راه می دادند.

– سلام وعرض ارادت خدمت خاندان دورکعتی که اقاجون می خواندند هر شب رکعت اول انا انزلناه ورکعت دوم انا اعطیناک بوده که هرشب می خواندند برای پدر مادرشان وبعد ازفوتشان خاله شکوه خواب ایشان را می بینند ومی گویند اقاجون چطورهستید؟ اقاجون می فرمایند اونجا این نماز را خواندم وبه یادشان بودم اینجا امدم پیش پدر مادرم التماس دعا در این لیالی قدر فاتحه مع الصلوات.

– با عرض سلام و قبولی طاعات یاد خاطره ای از اقاجون افتادم که مادرم ملیحه خانم تعریف می کردند چندی پیش وآن این بود که ۶۰ سال پیش آقایی به در حجره آقاجون می ایند و تقاضای خرید دانه های روغنی می نمایند وسفارش زیادی می دهند اقاجون می پرسند برای چی می خواهید می گویند برای تولید روغن نباتی و از محاسن روغن نباتی و معایب روغن حیوانی می گوید که چنین است و چنان است آقاجون هم که فرد خوش خوراکی بوده می گویند تا مطمئن نشوم چیست نمی خرم بعد با اون آقا به کارخانه روغن نباتی می روند و از روند تشکیل روغن نباتی بازدید می نمایند و به این نتیجه می رسند روغن نباتی هایی که اون موقع تولید می شده نجسه نجسه چون به چشم خودشان دیده بودند در انبار غلات ودانه های روغنی موشها از سر و کله هم بالا می روند و قهرا فضله های موش در این انبار بوده و به همراه دانه ها در دستگاه ریخته می شده و روغن گیری می شده وتمام روغن ها نجس می شده مادرم تعریف می کردند اقاجون حتی یک بار به روغن نباتی لب نزد وهمیشه از روغن هایی که در حجره شان می فروختند به خانه می اوردند واستفاده می کردندو به طهارت طعامی که خودشان و اهل بیتشان می خوردند خیلی اهمیت می دادند وتا از طهارت غذا مطمئن نمی شدند لب نمی زدند چون معتقد بودند که طعام ناپاک هم در روح وهم در جسم ونسل انسان تاثیر می گذارد نثار روح همه رفتگان واسیران خاک فاتحه مع الصلوات. البته سو تفاهم نشود روغن نباتی های الان پاستوریزه و هموژنیزه است وبهداشتی و پاکه

-خانواده های متدین کت و شلوارشان در آن زمان به این سبک و سیاق بوده که کت بلند می پوشیدند وآقاجون هم معمولا پالتو ویا کت بلند می پوشیده یک بار از عزیزجون پرسیدم حرف و کارهای آقاجون مثل علما می ماند ایشان تحت تاثیر کدام روحانی بودند ؟ عزیزجون گفتند تحت تاثیر اقای حاج اشرف و حاج مقدس وایت الله شاه ابادی و علامه کرباسچیان که به خونه آقاجون رفت و امد داشتند و همنشین بودند وبازاری های قدیم قبل از آنکه به بازار بروند به مسجد ویا امام زاده سید اسماعیل می رفتند و درس مکاسب و معاملات واحکام شرعی می اموختند وبعد به حجره می رفتند واول حلال و حرام را می اموختند وبعد به تجارت می پرداختند وبه روزی حلال وبرکتش خیلی اهمیت می دادند مخصوصا اقای شاه ابادی رحمت الله علیه که خیلی تاثیر گذار بوده وبازاری ها یک دفترچه داشتند و مسائل فقهی را از ایشان می اموختند ودر دفتر چه می نوشتند

-با عرض سلام وقبولی طاعات یک خاطره زیبا مادرمهربان و باهوشم تعریف کردند از آقاجون از دوران نامزدی ایشان که خیلی جالب بود آقاجون و عزیز جون ۷۹ سال پیش ازدواج کردندو آقاجون مثل جوانهای امروزی خیلی رمانتیک بودند وبرای عزیز هدایای گرانبهایی می خریدند ولی یک دفعه خیلی ابتکار ایشان جالب بوده عزیزجون تعریف می کردند یک پارچه صورتی خیلی قشنگ آقاجون اورده بود با یک دستمال که دور آن شعر نوشته شده بود با چاپ طلایی رنگ چهار بیت در چهار ضلع دستمال نوشته شده بود
بردی دل من من از تو آن می خواهم
وزگمشده ی خویش نشان می خواهم
سر مصرع هر بیت حروفی بردار
هر انچه که شد من از تو آن می خواهم

یعنی: ب و س ه

– با تشکر از مادر عزیزم و خاله ها و دختر خاله های عزیزم که مرامورد تفقد ومهربانی خویش قرار دادند یه خاطره دیگر که مادرم تعریف می کردند این بود که اقاجون خاله منصور و خاله شهین و مادرم ملیحه خانم را به این شرط گذاشتند بروند دبیرستان که چادرشان را حفظ نمایند ومادرم تعریف می کند من وخاله شهین رشته ریاضی می خواندیم دبیرستان هدف واقای مهندس خویی هم استاد ما بودند وخیلی هم سختگیر بودند و ما چادرمان را به دندان می گرفتیم وعرق می ریختیم و ترسیم رقومی می کشیدیم کسانی که ترسیم رقومی کشیده اند درک می کنند که من چه می گویم وهر سال هم شاگرد اول کلاس می شدیم

-صحبت از چادر شد یاد چادر کلوکه ها به خیر که معمولا متمولین فامیل سرشان می کردند وغالبا هم از مکه می اوردند هرچی گلش مخملی تر و براق تر بود گرونتر بود ووقار خاصی به خانم می داد یادمه حاجی بازاری ها تاکید داشتند خانمشان کلوکه سر کند واز جمله آقاجون و عزیزجون معمولا ما هم که تازه چادر به سرمان گذاشته بودند برای اینکه تشویق بشویم و محبت چادر در دلمان بیافتد و ذوقش را داشته باشیم یک چادر کلوکه می خریدند و برایمان می دوختند ودور تا دورمان می نشستندو تعریف می کردند از چادرمان که چه گل قشنگی داره و از بهترین جا خریدیم وچه خانمی شدی به خدا و دیگه خیلی بزرگ شدی.! ما هم در عالم بچگی کلی از این تعریفها خوشمان می امد وبه خودمان می بالیدیم که هم طراز بزرگترها شدیم دیگه ویک رویی می گرفتیم که دیگه نگو ونپرس اما درعالم بچگی چادر کلوکه هایی رو یادمه بعضی خانمها سرشون می کردن که به لحاف کرسی می گفت زکی. چطوری توی گرما سرشون می انداختند خدا می دونه یاد باد آن روزگاران یاد باد دوره کلوکه هم گذشت برای شادی روح امواتمان فاتحه مع الصلوات.

-سلام طاعات و عبادات شما قبول درگاه الهی باشد ازمن خواستند یک خاطره از اقاجون بنویسم ویاد عزیزجون افتادم که می گفت شب بیست و هفتم ماه رمضون شب به درک واصل شدن ابن ملجم ملعون است ورسمه که کله پاچه بخوریم وتا این چند سال پیش هم عزیز این رسم رو داشتند و کله پاچه افطاری می دادند و تا صبح احیا می گرفتند و دعاهای امشب را می خواندند و مامانم تعریف می کنند تنها غذایی که برای ما لقمه می گرفتند و دهانمان می گذاشتند کله پاچه بود وآقاجون می گفتند شما بلد نیستید کله پاچه رو چطوری بخورید باید چشمتان را ببندید بعد لقمه بگیرید و بخورید نگاه نکنید وچقدر خوشمزه تر بود لقمه هایی که آقاجون و عزیز جون در کام ما می ریختند.

-برف که میاد دوتاخاطره برفی داریم ما از آقاجون:
الف-آقاجون غذا خوردنشون آداب خاصی داشت که چه وقت وچه جایی چی بخورند و چه بنوشند مثلا روز برفی حتما به عزیزجون می گفتند آش ماش بپزند وبخورند نمی دونم چه حکمتی داشته وآیا این رسم درمیان عمه زاده ها وعمو زاده ها هست یا خیر ؟ ماهم هنوز وقتی برف بیاد آش ماش می خوریم به یاد آقاجون

ب- دومین خاطره برفی رو از آقاجون، حاج آقا مصطفی اخوان چند سال پیش برامون تعریف کردند که بانمک بود. وقتی آقاجون پسرتوخونه بودن هر وقت برف میومد وحاج مریم خانم به ایشان می گفتند برو پشت بام رو پارو کن اقاجون هیچ وقت نمی رفته پارو بزنه ومی گفته هرکی ریخته خودشم بره پارو بزنه.

– اگر عزیزجون ما زنده بودند خاطرات خیلی زیاد و جالبی ازشون می پرسیدم ومی نوشتم افسوس که یک سال قبل از تشکیل گروه ایشان از دنیا رفتند وبرام جالب بود که عزیز از ۱۵ سالگی تا ۹۱ سالگی با قوم شوهرشون ارتباط داشتند حتی بعد از اقاجون با قوم همسر ارتباطشون رو حفظ کرده بودند ومی گفتند به خوبی فامیلهای اقاجون در طول عمرم خانواده ای را ندیدم وهمیشه به شوخی می گفتند نصف تهرون فامیلهای آقاجون هستند.ایشون منبع خاطرات شیرین فامیل بودند وبا زبانی شیرین و فصیح تعریف می کردند.

– (۱۳۹۹) 

باسلام کلیپ تولد ووفات رو که دیدم یاد یک خاطره از عزیزجون افتادم وقتی کسی درفامیل فوت می نمود عزیز می گفتند خب امسال سه نفر به جاش بدنیا امدند حس می کردم امار افراد فامیل اینطوری دستشونه برام جالب بود که وقتی کسی مرحوم میشه عزیز فکر می کنه حالا امسال چند نفر بدنیا امده به جاش

-(۱۳۹۹) مامان من پراز خاطرات شیرین وتلخ است تلخی ها رو نمی نویسم چون خاطرافراد مکدر می شود ولی شیرین ها رو می نویسم که برای محمد هادی بماند ودرآینده بداند نیاکانش چه آداب ورسومی داشتند وچگونه می زیسته اند
این داستان ممنوعیت رادیو وتلویزیون درخانه ما
ابتدا که رادیو امده بود خانه هایی که برق داشتند رادیو خریدند ولی چون آقاجون خیلی مذهبی و سختگیر بود نمی گذاشتند ما رادیو داشته باشیم به این دلیل که می گفتند توی رادیو زن می خونه وحرامه خلاصه همسایه بغلی ما رادیو خریدندوبچه هایش که به خانه ما می آمدند بایک آب وتابی ازرادیو تعریف می کردند وقند توی دل ما آب می شدوافسوس می خوردیم که چرا آقاجون اجازه خرید رادیو رو به ما نمی دهدوما رادیو نداریم کلا توی کوچه ما که معروف بود به کوچه چاله میدون فقط یک خانه رادیو آورده بودوبقیه بد می دونستند
رادیوها یک آنتن خیلی بلندی داشت که باید دربلندی نصبش می کردند وچون پشت بوم ما بلند بود همسایه کناری ما آنتن رو روی پشت بوم ما نصب کرده بودفرداش همسایه های دیگرمن جمله حاج اقای جعفر زاده آمدنددم خونه ی ماوبه آقاجون گفتندشماهم بله دیگه آقاجون گفت یعنی چی ؟گفتند شما هم رادیو خریدین وآقاجون گفت نه ما رادیو نداریم بعد آقای جعفر زاده اشاره کردن به آنتن روی پشت بوم تا اینکه آخر سر اقاجون رفت بالا وانتن رو کند وانداخت روی پشت بوم خودشون. دیگه اون وقتها این طوری بود مردم خیلی به کار هم کار داشتند وفوضولی می کردن الان همسایه از همسایه خبر نداره.

بعدها که برادرم که بهشون داداش می گفتیم سرکار رفت وبا پول تو جیبی اش یک رادیو گوشی خرید که یک گوشی داشت ونوبتی به گوشمون می ذاشتیم وگوش می دادیم برنامه های رادیو رو
یادمه تبلیغات روغن نباتی قو رو خیلی دوست داشتیم وبرنامه آقای راشد رو که درماه رمضون پخش می شد ولی همچنان جرات نصب کردن آنتن روروی پشت بوم نداشتیم وازاقاجون کلا خیلی می ترسیدیم وبه این خاطر رادیو رو وصل می کردیم به یک ناودون بلند فلزی واتصال برقرار می شد ویواشکی رادیو گوش می دادیم با گوشی.

بعد از چندسال تلویزیون آمد وهمچنان درخانه ما ممنوع بود خانم معنوی همسایه ما تلویزیون خریده بود وبچه هایش هرروز ازبرنامه های تلویزیون برای ما تعریف می کردند وهمچنان دردل ما قند آب می شد که چرا ما تلویزیون نداریم دیگه آقاجون ما رو منع کرد از همصحبتی با خانم معنوی اینها ولی اونها بازهم میومدن به خانه ما ومی رفتند در غیاب آقاجون
یک شب بچه های خانم معنوی گفتند شب که شد وآقاجون خوابید شما به بالای پشت بوم بیاییدماتلویزیون رو روشن می کنیم وشما ببینید شب هنگام وقتی آقاجون خوابید من وچندتا از خواهرها پابرهنه وپاورچین پاورچین به پشت بوم رفتیم ومنتظر شدیم تابچه های خانم معنوی بیایند توی حیاط وما رو ببینند وبروند تلویزیون روروشن کنند وما ببینیم تلویزیون چیه !

خلاصه حیاط ماحدودا ۲۰۰ متر بود وحیاط خانم معنوی هم حدودا ۱۰۰متر بود یعنی فاصله ی اتاقی که توش تلویزیون بود ودیوار پشت بومی که ما بودیم حدودا ۳۰۰ متر بود وازاین فاصله ما می خواستیم تلویزیون رو ببینیم
خلاصه چندتا پیس پیس کردیم واونها فهمیدن ما روی پشت بوم هستیم وتلویزیون رو روشن کردندمثل یک ستاره ای که از دور بدرخشد ما دیدیم یک نور کوچکی درحال درخشیدن است ودیگه درپوست خودمون نمی گنجیدیم ازبس خوشحال شدیم که بالاخره تلویزیون رو ما دیدیم وکلی خندیدیم این بودداستان اولین دیدار ما با تلویزیون حالا تو نور دیده ام توی اتاق خودت برای خودت یک تلویزیون داری وغرق در امکاناتی ولی قدیم ها امکانات کم بود ولی صفا وصمیمیت بیشتر بودتا الان

(۱۴۰۰) –  دربزرگداشت مرحوم دکتر محسن قندی خاطراتی خوندم که مشترک بود با خانواده ما
سالگرد دایی خدا بیامرزم است ایشون هم هزینه تحصیل سه تا از خواهر ها رو دادند درمقطع دبیرستان تا اینکه دیپلم گرفتند وخیلی کمکشون نمودند پدربزرگم ابتدا مخالف بودندکه دخترها به دبیرستان بروند به خاطر مساله حجاب بعد که دیدند شبانه مدرسه ی اخباری وهدف پذیرفته شدند قبول نمودند که با حجاب ادامه تحصیل بدهند البته هزینه تحصیل با حاج علی اقا بود ومامانم وخاله شهین وخاله منصور موفق شدند با کمکهای ایشون خدا همه اموات رو بیامرزد البته ناگفته نماند مامانم وخاله شهین معلم شدندو برگرداندند هزینه رو.

(۱۴۰۰) –  یکی دیگه ازوسایلی که خاطره انگیزه برامون ومامان اینها کلی خاطره باهاش تعریف می کنند اسباب بازی های چوبی زمان بچگیشون بوده که یک پسر دوازده ساله در میدان شاه سابق برای اهل فامیل درست می کرده وخیلی هم قشنگن هنوز مثل کمد وتخت خواب عروسک و صندوق چوبی وکاسه وبشقاب بچه که بودیم حس خوبی داشتیم به این اسباب بازیها وجالبه که الان هم نوه های دختری دوست دارند اسباب بازیهای مادر بزرگهاشون رو وبدلیجاتی که مونده از اون موقع. بعدها اون اقا پسره دوازده ساله که اسباب بازی چوبی برای بچه ها می ساختن شدند همسر خواهر شوهر دختر خالم سیمین خانم

(۱۴۰۰) – یه ضرب المثل هست که میگه هرکی هرچی داره از پر قنداقش داره یعنی توی بچگی هرکی نشون میده چگونه هست خاله شکوه ما خیلی حوصله خاله بازی کردن داشته به درختها مثلا ننو می بسته و عروسکها وخواهر ها رو می خوابونده ومامان بازی می کرده الانم همینطوره میون خاله هام ازهمه بیشتر بچه داری رو دوست داره نوه داری رو دوست داره وعشق می ورزه بهشون

 

۲- خانم نرگس کاظم زاده:
سلام من یکی از نوه های حاج موسی برهانی فر هستم.
سن من آنقدر قد نمی دهد که متاسفانه پدر بزرگ مهربانم رو دیده باشم و این رو شنیدم از مادر که منصوره خانم هستن فرزند آخر حاج موسی برهانی فر که همیشه از ایشان تعریف می کردن آدمی مرتب ،خوش پوش و امروزی ایشان می گن پدرم خدا بیامرز همیشه برای غذا خوردن روی میز و صندلی می نشستن و وقتی که غذایشان هم تمام می شود جوری بشقاب رو تمیز و می کردن که انگار غذایی خورده نشده بود

۳- آقای مجتبی قندی:

– گرامی باد یاد و خاطره مرحوم حاج محمدموسی برهانی . من ایشان را خوب به یاد دارم . بسیار ایشان را دیده بودم . همیشه خندان و بشاش ، حتی مواقعی که ناراحت بودند. مدتی در یک موضوع گرفتاری داشتند و هرروز به یک اداره ای برای پیگیری کارشان می رفتند و سپس به بازار و حجره پدرم می آمدند و قضایایشان را تعریف می کردند . احساس می کردم ناراحتند ولی با خنده و خوشرویی مطالبشان را می گفتند. با دیدن روی سرخ و سفید و بشاش ایشان خیلی زود به دل می نشستند. خدایش رحمت کند و با ائمه معصومین محشور باشند.

– سعید آقای شریف تبریزی که داماد حاج محمدموسی برهانی بودند هم خواهرزاده آیت الله مرعشی نجفی بودند و هم از جمله شاگردان و افرادی بودند که در درس و جلسات مرحوم حاج میرزاعبدالعلی تهرانی شرکت می کردند. زمانی که تصمیم به ازدواج می گیرند به اتفاق مرحوم پدر من و چند نفر دیگر از دوستانشان که همه از شاگردان حاج میرزا عبدالعلی بودند برای کسب اجازه روانه قم و منزل آیت الله مرعشی نجفی می شوند تا از دایی خود برای ازدواج کسب اجازه نمایند. شب هنگام به منزل ایشان می رسند . حضرت آیت الله خود در راباز کرده و همه را به داخل می برد و پس از شنیدن نیت مراجعه کنندگان می خندند و می گویند وقت ظهور حضرت رسیده. اینکه سعیدآقا به صرافت زن گرفتن افتاده نشان از علائم ظهور است. حاج سعیدآقا هم بسیار خوشرو بودند و در جلسات روضه منزل پدر ما مرتب شرکت می کردند.

– خدا رحمت کند مرحوم حاج محمدموسی برهانی فر . همان گونه که قبلا هم ذکر کرده ام من ایشان را مکرر دیده بودم . بسیار خوشرو و بذله گو بودند و آنچه از ایشان در ذهن من مانده خنده های بلند ایشان است. بسیار خوشرو بودند هم از نظر زیبایی و هم از نظر نحوه برخورد با افراد. دو عکسی که از ایشان در گروه آمده یکی که مربوط به دوران بیماری و اواخر عمر ایشان بوده و دیگری مربوط به اوان جوانی می باشد که به نظر من هیچ یک نشان دهنده چهره اصلی ایشان نیست. چهره و صورت ایشان در میانسالی بسیار زیباتر و وجیه تر بود. ای کاش عکسی از آن دوران هم از ایشان پیدا شود. زمانی که در دوران کودکی(کلاس اول و دوم دبستان) برای رفتن به مدرسه ام که در میدان شاه بود بایستی هرروز یک بار شیفت صبح و یک بار شیفت بعدازظهر (مجموعا چهاربار رفت و برگشت) از کوچه دکتر مثقالی رد می شدم و گاهی اوقات به علت خلوتی کوچه دچار ترس و هراس می شدم ، وجود منرل آشنای ایشان یکی از نقاط برای قوت قلبم بود تا با اطمینان از آن کوچه رد شوم. اخیرا در مجلس بزرگداشت مرحوم حاج حسین تهرانی با آقایان حاج عباس و حاج اصغر تهرانی ذکر خیر کوچه دکتر مثقالی و منزل حاج محمدموسی برهانی فر شد و خاطرات زیادی از آن محل و آن منزل مرور گردید.

۴- خانم معصومه شریف تبریری:
– یادمه هروقت اتاق آقاجون(حاج آقا محمدموسی پدرمادرم)می رفتم بوی مطبوع دارچین می آمدواین خیلی برایم جالب بود.

۵- آقای محسن محسنی:

خدارحمت کنه حاج علی آقا برهانی مظلوم را؛ اکثرروزها ایشان را درمسجد شهدا خیابان شهید احمدی (گوته سابق) درصف نمازجماعت ملاقات ؛ومصاحبت داشتیم(حتی روزهای سخت مریضی)”روحش شاد.

۶- خانم زهرا برهانی فر:

تابستانها که به باغ عزیزجون در دماوند می رفتیم از احمد اباد تا چشمه اعلی پیاده می رفتیم چقدر باصفا و زیبا بود یادش بخیر شما منو یاد این خاطره انداختید که یک بار با حاج حسن اقا تهرانی و پگاه خانم از باغهای حاج عمو گذشتیم وشاید هم از البالوها خورده باشیم بدین وسیله حلال بودی می طلبیم الان اونجا خیلی زیباست شکوفه های زیبای البالو و دیوارهای خشتی و چینه های اجری زیبا دیدنش روح انسان را صفا می دهد وباعث تمدد اعصاب می شود.

– با عرض سلام و با ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان پدرم محمد موسی برهانی فر به انجام واجبات وترک محرمات خیلی اهمیت می دادند و مارا تشویق می کردند به این امر مهم و جایزه می دادند مخصوصا روی نماز و حجاب خیلی تاکیید داشتند وخاطره ای که عزیز جون برایمان تعریف کردند را برایتان می نویسم عزیزجون می گفتند در زمانی که طرح کشف حجاب می خواست اجرا بشود آقاجون و دوستانشان خیلی مبارزه کردند با رژیم و یک بار که اتحادیه اجیل فروشها بازاریها را دعوت کرده بودند که در مورد کشف حجاب صحبت کنند آقاجون ودوستانشون شروع به بحث و جدل ومرافعه می نمایند وکار بالا می گیرد وآژان ها می خواستند ایشان را دستگیر کنند وزندانی کنند اون موقع هر کی زندان می رفت دیگر حسابش با کرام الکاتبین می افتاد و معلوم نبود زنده بیرون بیاید آقاجون و دوستان هم فرار می کنند وشب از رادیو اعلام کردند که اقا موسی برهانی فر تحت تعقیب هستند وهر کس از ایشان اطلاعی دارد گزارش دهد بنابراین آقاجون شش ماه مخفیانه زندگی کردند از دست مامورین دولت وعزیزجون و بچه هم در خونه پدرشان حاج میز عبدالله فخار زندگی کردند وبعد از شش ماه که آبها از آسیاب افتاد ایشان به روال عادی زندگی برگشتند و حاج مریم خانم مادرشان هم که آقاجون حاج بی بی صدایش می زد هم هیچ وقت چادر و چاقچول و پوشیه شان را بر نداشتند وبه ایشان می گفتند بیرون نروید و ایشان می گفتند من به اژان ها ایه وجعلنا من بین ایدیهم سدا را می خوانم آنها کور می شوند ومرا نمی بینند وهیچ وقت نشد که کسی متعرض حاج بی بی شود با پایان یافتن خاطرات آقاجون، این بخش به پایان خواهد رسید. خاطرات نوادگان حاج بی بی بعد از سه ماه واندی وبه قول اقای مهندس مجتبی قندی به اندازه یک ترم دانشگاه طول کشید (خاطرات خاندان حاج بی بی یا حاج مریم خانم یاحاج مریم سلطان). مفتخریم که از نسل چنین مردان وزنان پاکدامنی هستیم وخداوند حافظ ونگهدار همسران وذریاتمان باشد وتشکر از دخترم حورا سادات که یاد وخاطره آقاجون را در این ماه مبارک زنده کردند وذکر خیری از ایشان شد به قول شکوه خانم خواهرم حتما آقاجون خیلی خوشحال شدند باذکر فاتحه و صلواتی امواتمان را شاد گردانیم که چشم براه خیرات و مبرات ما هستند.

(۱۴۰۰) خدا همه اموات این خاندان را بیامرزد امشب یاد مادرم ( نصرت الزمان فخار ) گرامی باد دروصیت نامه خودشون تاکیید کرده بودند مجلس روضه خوانی درخانه هایتان برپا کنید حتما یک روز درماه وصله ارحام بجا بیاورید متاسفانه این رسم هم به فراموشی سپرده شده خودشون هرماه تا این اواخر ماهی یک روز روضه داشتند و اگرهم هیچ کس نمی آمد؛ ولی ترک نشد روضه ماهیانه ایشون. وبعد از اینکه رحلت فرمودن ایشون رو که خواب می دیدیم خیلی خوشحال بودن از اینکه امام حسینی بودند دراین دنیا

۷- حاج محمد کاظم تهرانی راد:

یکی از زیبا ترین باغها همان باغ مرحوم حاج میز عبدالله فخار ومرحومه عزیز خانم همسر پدربزرگتان بود.
خودشان که از درد پا و زانو در رنج بودند انجا بسر میبردند و در ایوانشان همیشه از مهمانهاشان با میوه های باغ پذیرایی میکردند.
انتهای باغ از بالا رشته کوهی بود ومرز باغ و کوه نهر ابی بود که اب چشمه اعلا را به باغها به نوبت میرساند .

۸- خانم مینا جاویدیان
– من یکی از نوه های حاج موسی برهانی فر هستم ولی متاسفانه هیچ گاه موفق نشدم روی پدربزرگم رو ببینم.
و مطلب زیر از گفته های مادر مهربانم عصمت الزمان(شهین خانم) هست:
آقاجون بسیار تمیز و مرتب بودند و برای خودشون آداب و رسوم خاصی داشتند، مثلا عصرها دوست داشتن که روی یک پتوی دو لا شده با ملحفه سفید با یک متکای بزرگ هم عرض پتو، با ملحفه سفید با یک شمد بزرگ از جنس ململ استراحت کنند، علاقه خاصی به خواندن روزنامه اطلاعات به صورت روزانه داشتند و در کنار روزنامه ، یک کاسه سفالی پر از آب و یخ مخصوص خودشان و یک بادبزن داشتند.
صرف ناهار در ظرف مخصوص خودشان که یک دیس گرد مسی بوده و به همراه خانواده( اصرار داشتند که همه سر سفره حضور داشته باشند) صورت میگرفته.
حتی حوله خودشان را به نحو شکیلی تا میزدند و در جای خودش قرار میدادند. دخترها به ترتیب میخابیدند و پدر بالا سر بچه ها، تنها دایی خدابیامرزم علی آقا برهانی فر اتاق شان جدا بوده که عزیز خانم( نصرت فخار) هم عصرها در همان اتاق میخابیدند.
دخترها دائم چک میکردند که آقاجان کی خابیده، گویا ایشان شمد را تا روی صورتشان میکشیدند اما باز میتوانستند بچه ها را چک کنند.
و بعد از خوابیدن پدرشان به حیاط میدویدند و تا قبل از بیداری آقاجان حسابی بازی میکردند.
ان شاء الله خداوند مهربان تمامی اموات جمع را مورد رحمت خاصه خودشان قرار دهند و نزد امام علی علیه السلام بهره مند گرداند.

– یکی دیگه از خاطراتی که مادرم شهین خانم در مورد پدرشون حاج موسی برهانی فر تعریف کردند
آقاجان هر شب مقید بودند که دو رکعت نماز مخصوص والدین رو بخونند، هر روز بعد از نماز صبح یک قرآن بزرگ داشتند که روی کیز چرخ خیاطی عزیز جون قرار می دادند و قرآن رو با صدای بلند و دلنشینی قرائت میکردند، همسایه ها با صدای قرائت ایشون از خواب بیدار میشدند و نماز میخوندند. ما بچه ها رو هم از همان موقع که قرائت رو یاد گرفتیم تشویق می کردند که هر روز بعد از نماز صبح دو صفحه قرآن بخوانیم، عادتی که هنوز فرزندان این بزرگوار بهش مقید هستند.
به غیر از این موارد شب های پنج شنبه همه فرزندان و عزیز جون رو جمع می کردن و با هم دعای کمیل میخوندند و عصر روزهای جمعه دعای سمات رو با هم میخوندند، گاها خواهرهای محترم آقاجون هم توی این جمع های سمات خوانی حضور داشتند.
به قول مادرم (شهین خانم): اینکه فرزندان و نوه ها و نتیجه های ایشون مقید به آداب دینی هستند، نتیجه اون تربیت دینی هست که سالها قبل از آقاجون و عزیز جون و پدر و مادرهای این بزرگواران در کام و جان فرزندانشون به ارث گذاشته شده.

آقای مجتبی قندی (۱۳۹۹)

سلام ، از مطالب بسیار جالب و عکس های یادگاری ارسالی توسط جناب آقای محمدکاظم تهرانی راد بسیار سپاسگزارم. یکی از سوالاتی که در ذهن من بوده این است که چرا با جدیتی که امثال مرحوم پدر ما در ارتباط با اقوام خود داشتند نام بعضی از بزرگان فامیل را ما قبلا نشنیده بودیم و نحوه ارتباط آنها چگونه است. هرچند مرحوم پدرم درزمره کوچکترین فرزندان حاج محمدکاظم بوده و فاصله نسل ها یک مقدار انتقال اطلاعات به ما را دچار مشکل می سازد. این عکس از مراسم ازدواج سرور خانم برهانی فر و خود این مراسم عروسی یکی از نقاط تلاقی نسل های قبلی ما با یکدیگر است. در این عروسی، داماد مرحوم حاج سعید شریف تبریزی است که از دوستان پدرم و از شاگردان حاج میرزا عبدالعلی تهرانی بوده است. قبلا این خاطره را نقل کرده ام که حاج سعید خواهرزاده آیت الله العظمی نجفی مرعشی بودند و برای احترام هنگامی که قصد ازدواج نمودند به همراه پدرم و تنی چند از دوستانشان به قم و‌منزل آقای مرعشی می روند. آقای مرعشی وقتی از قصد حاج سعید برای ازدواج مطلع می شود می خندند و‌می گویند اگر آقاسعید قصد ازدواج دارد بدانید ظهور حضرت نزدیک است. در این عروسی مرحوم‌پدرم شاهد عقد بوده و مطمئنا علاوه بر خاندان تهرانی راد، خواهرزاده های ایشان یعنی فرزندان نرگس خانم و حاج خانم سعادت و خدیجه خانم هم جضور داشته اند. اگر عکس های دیگری از این عروسی موجود باشد شاید خیلی از آشنایان را بتوان مشاهده کرد. حضور مرحوم حاج علی سیاه کلاه هم جالب است که‌دوست مشترک جمع کثیری از اقوام بوده اند. شاید حاج کاظم آقای محسنی هم خاطراتی از این مجلس عروسی داشته باشند.

خانم حوریه سادات سعیدی خطاب به حاج محمد کاظم تهرانی راد:

(۱۳۹۹) باسلام ممنون از اینکه به یاد پدربزرگم بودید خداوند رحمت کند حاج عمو وحاج ملوک خانم راکه از مهربانان روزگار بودندهرموقع دلتنگ عزیزان می شویم به یاد این حدیث حضرت علی ( ع) می افتیم وقلبهایمان آرامش می گیرد الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا ! مردم درخوابند ، همین که مردند بیدار می شوند ! ان شاالله بعد از هزار سال که از بعد جسمانی وبعد زمانی خارج شدیم و زندگی جاوید را برگزیدیم به رفتگان خواهیم پیوست.

خانم سعیدی:

(۱۴۰۰) مراسم عقد پدر و مادرم و مراسم عقد خاله منصوره و شوهر خاله ام در یکروز بوده (۱۳۵۵/۷/۲۲) جالبه خیلی ازکارهاشون. مثلا عقدها توی یک روز، فاصله های جشن عروسیها تاریخها نزدیک به هم. همزمان چندتا ازخاله ها باهم بچه دار شدن. دراین میان؛ همزمان عزیز هم داشته سیسمونی می داده هم جهیزیه میداده. بنده خدا کم هم نمی گذاشت. عزیز جون خیلی زرنگ بودند خیلی کاری خیلی به قول معروف دست وپا دار به نحو احسن همه ی کارها رو انجام میدادند وپرانرژی بودن هرکس جای ایشون بود ول می کرد به امان خدا.

الان فاصله سنی ما نوه ها هم خیلی کمه باهم. وجالبه فاصله سنی نتیجه ها هم خیلی کمه باهمدیگه. مراسم هامون هم تقریبا تاریخها نزدیک به همه. گاهی اوقات کارهامون تو درتو میشه والبته لذت بخشه.

مثلا سیم دی ۵۵ اقاجون فوت می کنند واون وقتها تا چهل روز خونه ی متوفی رفت وامد بوده نهار وشام. بعد دراین میان خاله شکوه دوقلوها رو بدنیا می آورند در۶ بهمن ۵۵ بعد در۲۲ بهمن ۵۵ خاله سرور محمد حسین رو بدنیا می اورند وعزیزجون ازهمشون پذیرایی می کردند. خاله سرور وخاله شکوه خونه عزیز بودن یکی طبقه بالا یکی طبقه پایین خوابیده بوده. میگن همیشه عزیز جون یه شعر می خوند زپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد.روزگارخونه ماست.

– عزیزجون می گفتند سر ماه یک پیت یاحلب روغن کرمانشاهی رو که باز می کردیم تا اخر ماه تموم می شد یا ۲۵ کیلو بادمجون می گرفتیم سبزی هم سی کیلو می گرفتیم خودمون جمعیتی بودیم فامیل هم خونه مارو خیلی دوست داشتن وبهشون خوش می گذشت پارک وشهربازی که نبود خونه ما پارک بچه ها بود اینه که همیشه مهمون داشتیم ویه پیت بزرگ همیشه قند شکسته داشتیم وقتی نصفه می شد به اقاجون می گفتیم دیگه قند نداریم قند بگیر بشکونیم.

– عزیز جون رسم داشتند برای همه ما نوزده فروردین دعای شرف الشمس رو می نوشتند وزیرش حاجت هامون رو می نوشتند ولای قران می گذاشتند.

– یکی دیگر از اصولی که درجشنهای خانوادهِ مادریم هست این است که شئونات اسلامی کاملا رعایت میشه. اصلا مشروبات الکلی نه دیدم و نه شنیدم که مصرف بشه و یا جشنها مختلط باشه و محرم و نامحرم کاملا رعایت میشه. کلا خیلی پاکند و ساده؛ دختر و پسرها و پدر ومادرها.  از وقتی توی جامعه رفته ام کمتر خانواده ای رو دیدم به پاکی و نجابت و سادگی در حین زیبایی و ثروت و جاه و وجاهت خاندان مادریم. این از خصایص خوب اکثریت خاندان حاج موسی هست.

– یاد خاطره ای از آقاجون افتادم که می فرمودند درخاندان ما؛ مردها نه رسمه زن طلاق بدهند نه اینکه همزمان باهم دوزنه باشند. واین دو تا رو خیلی بد می دونیم البته درنسلهای اخیر طلاق دیده شده ولی دو زنه همزمان هنوز دیده نشده حداقل من که سراغ ندارم

خاطرات صوتی/تصویری